بخش ۲۱ - شتافتن اسکندر به جنگ دارا
بیا ساقی آن راوق روحبخشبه کام دلم در فشان چون درخش
من او را خورم دلفروزی بودمرا او خورد خاک روزی بود
چه نیکو متاعیست کار آگهیکزین نقد عالم مبادا تهی
ز عالم کسی سر برآرد بلندکه در کار عالم بود هوشمند
به بازی نپیماید این راه رانگه دارد از دزد بُنگاه را
نیندازد آن آلت از بار خویشکزو روزی آسان کند کار خویش
میفکن کول گرچه خوار آیدتکه هنگام سرما به کار آیدت
کسی بر گریوه ز سرما بمردکه از کاهلی جامه با خود نبرد
گزارندهٔ شرح شاهنشهیچنین داد پرسنده را آگهی
که دارا چو لشگر به ارمن کشیدتو گفتی که آمد قیامت پدید
نبود آگه اسکندر از کار اوکه آرد قیامت به پیکار او
رسیدند زنهاریان خیل خیلکه طوفان به دریا درآورد سیل
شبیخون دارا درآمد ز راهز پولادپوشان زمین شد سیاه
پژوهندهای گفت بدخواه مستشب و روز غافل شد آنجاکه هست
بر او شاه اگر یک شبیخون کندز ملکش همانا که بیرون کند
سکندر بخندید و دادش جوابکه پنهان نگیرد جهان آفتاب
ملک را به وقت عنان تافتنبه دزدی نشاید ظفر یافتن
پژوهندهای دیگر آغاز کردکه دارا نهچندان سپه ساز کرد
که آن را شمردن توان در قیاسکسانیکه هستند لشگر شناس
سکندر بدو گفت یک تیغ تیزکند پیه صد گاو را ریزریز
سپه را جوابی چنان ارجمندبلند آمد از شهریار بلند
خبر گرمتر شد همی هر زمانکه آمد به روم اژدهایی دمان
سکندر چو دانست کان تند میغبه تندر برآرد همی برق تیغ
فرستاد تا لشگر از هر دیارروانه شود بر در شهریار
ز مصر و ز افرنجه و روم و روسشد آراسته لشگری چون عروس
چو انبوه شد لشگر بیکرانعدد خواست از نام نامآوران
خبر داد عارض که سیصد هزاربرآمد دلیران مفرد سوار
چو شد ساخته کار لشگر تمامیکی انجمن ساخت بی رود و جام
نشستند بیدارمغزان رومبه مهر ملک نرم کردند موم
شه از کار دارا و پیگار اوسخن راند و پیچید در کار او
چنین گفت کاین نامور شهریارکمر بست بر جستن کارزار
چه سازیم تدبیرش از صلح و جنگکه آمد به آویختن کار تنگ
اگر برنیاریم تیغ از نیامبه مردی ز ما برنیارند نام
وگر تاج بستانم از تاجوربه بیداد خود بسته باشم کمر
کیان را کی از ملک بیرون کنم؟من این رهزنی با کیان چون کنم؟
بترسم که اختر بدین طیرگیبداندیش ما را دهد چیرگی
چه تدبیر باشد در این رسم و راهکزو کار بر ما نگردد تباه؟
به اندیشه خوب و رای صوابپدید آورید این سخن را جواب
جهاندیده پیرانِ بیدارهوشچو گفتار گوینده کردند گوش
به پاسخ گشادند یکسر زباندعا تازه کردند بر مرزبان
که سرسبز باد این همایون درختکه شاخش بلند است و نیروش سخت
به تاج و به تختش جهان تازه بادسر خصم او تاج دروازه باد
همه رای او هست چون او درستدرستی چه باید ز ما باز جست
ولیکن ز فرمان او نگذریمبه جز راه فرمان او نسپریم
چنان در دل آید جهان دیده راهمان زیرکان پسندیده را
که چون کینهور شد دلِ کینهخواههمه خار وحشت برآمد ز راه
تو نیز آتش کینه را برفروزکه فرخ بود آتشِ کینهسوز
تو سَروِ نوی، خصمْ بیدِ کهنکجا سر کشد بید با سروبن
کهن باغ را وقت نو کردن استنوان در حساب درو کردن است
به دیبای این دولت تازه عهدعروس جهان را برآرای مهد
بداندیش تو هست بیدادگربپیچد رعیت ز بیداد سر
چه باید هراسیدنت زان کسیکه دارد هم از خانه دشمن بسی
قلم درکش آیین بیداد راکفایت کن از خلق فریاد را
ز خصم تو چون مملکت گشت سیربه خصمافکنی پای در نِه دلیر
تنوری چنین گرم در بند نانره انجام را گرمتر کن عنان
کجا شاه را پای ما را سر استدلی کاو کز این داوری بر در است
تمنای شه را که بر هم زند؟که را زهره باشد که این دم زند؟
بر این ختم شد رخصت رهنمونکه شه پیشدستی نیارد به خون
نگهدارد آزرم تخت کیانبه خونریزی اول نبندد میان
سکندر چو در حکم آن داوریز لشگرکشان یافت آن یاوری
به دستوری رخصت راستانبه لشگرکشی گشت همداستان
یکی روز کز گردش روزگاربدست آمدش طالعی اختیار
به فالی همایون به ترتیب راهبفرمود کز جای جنبد سپاه
عنان تاب شد شاه پیروز جنگمیان بسته بر کین بدخواه تنگ
ز شمشیر پولاد چون شیر مستبه کشورگشایی کلیدی بهدست
سپاهی چو زنبور با نیشترز غوعای زنبور هم بیشتر
نشان جسته بود از درفش بلندکه ماند از فریدون فیروزمند
به وقتی که آن وقت سازنده بودفلک دوستان را نوازنده بود
بسی برتر از کاویانی درفشبه منجوق برزد پرندی به نقش
صنوبر ستونی به پنجه ارشبه پیراستن یافته پرورش
برو اژدها پیکری از حریرکه بیننده را زو برآمد نفیر
زده بر سر از جعد پرچم کلاهچو بر کله کوه ابر سیاه
به فرسنگها بود پیدا ز دورعقابی سیهپَر و بالَش ز نور
شد آن اژدها با چنان لشگریبه سر بر چنان اژدها پیکری
جهان کرد از آشوب خود دردناکز بهر چه؟ از بهر یک مشت خاک
از این گربه گون خاک تا چندچندبه شیری توان کردنش گرگ بند
جهان یک نوالهست پیچیده سردر او گاه حلوا بود گه جگر
فلک در بلندی زمین در مغاکیکی تشت خون شد یکی تشت خاک
نبشته برین هر دو آلوده تشتچو خون سیاوش بسی سرگذشت
زمین گر بضاعت برون آوردهمه خاک در زیر خون آورد
نیفتد درین تشت فریاد کسکه بر بسته شد راه فریادرس
چو فریاد را در گلو بست راهگلو بسته به مرد فریاد خواه
به ار پرده خود حصاری کنیبه خاموشی خویش یاری کنی