بخش ۵۸ - مقالت بیستم در وقاحت ابنای عصر
ما که به خود دست برافشاندهایمبر سر خاکی چه فروماندهایم
صحبت این خاک ترا خار کردخاک چنین تعبیه بسیار کرد
عمر همه رفت و به پسکستریمقافله از قافله واپس تریم
این دو فرشته شده در بند مادیو ز بدنامی پیوند ما
گرمرو سرد چو گلخن گریمسردپی گرم چو خاکستریم
نور دل و روشنی سینه کو؟راحت و آسایش پارینه کو؟
صبح شباهنگ قیامت دمیدشد علم صبحروان ناپدید
خنده غفلت به دهان درشکستآرزوی عمر به جان درشکست
از کف این خاک به افسونگریچاره آن ساز که چون جان بری
بر پَر ازین دام که خونخوارهایستزیرکی از بهر چنین چارهایست
گرگ ز روباه به دندان تراستروبه از آن رَست که به دان تراست
جهد بر آن کن که وفا را شویخود نپرستی و خدا را شوی
خاک دلی شو که وفایی در اوستوز گل انصاف گیایی در اوست
هر هنری کان ز دل آموختندبر زه منسوج وفا دوختند
گر هنری در تن مردم بودچون نپسندی گهری گم بود
گر بپسندیش دگر سان شودچشمه آن آب دو چندان شود
مردم پرورده به جان پرورندگر هنری در طرفی بنگرند
خاک زمین جز به هنر پاک نیستوین هنر امروز درین خاک نیست
گر هنری سر ز میان برزندبیهنری دست بدان درزند
کار هنرمند به جان آورندتا هنرش را به زیان آورند
حمل ریاضت به تماشا کنندنسبت اندیشه به سودا کنند
نام کرم ساخته مشتی زیاناسم وفا، بندگی رایگان
گفته سخا را قدری ریشخندخوانده سخن را طرفی لورکند
نقش وفا بر سر یخ میزنندبر مه و خورشید زنخ میزنند
گر نَفَسی مرهم راحت بودبر دل این قوم جراحت بود
گر ز لبی شربت شیرین چشنددست به شیرینه به رویش کشند
بر جگر پخته انجیر فامسرکه فروشند چو انگور خام
چشم هنر بین نه کسی را درستجز خلل و عیب ندانند جست
حاصل دریا نه همه در بودیک هنر از طبع کسی پر بود
دجله بود قطرهای از چشم کورپای ملخ پر بود از دست مور
عیبخَرَند این دو سه ناموسگربیهنر و بر هنر افسوسگر
تیرهتر از گوهر گل در گلندتلختر از غصه دل بر دلند
دود شوند ار به دماغی رسندباد شوند ار به چراغی رسند
حال جهان بین که سرانش کهاندنامزد و نامورانش کهاند
این دو سه بدنام کهن مهد خویشمیشکنندم همه، چون عهد خویش
من به صفت چون مه گردون شومنشکنم ار بشکنم افزون شوم
رنج گرفتم ز حد افزون برندبا فلک این رقعه بهسر چون برند؟
بر سخن تازهتر از باغ روحمنکر دیرینه چو اصحاب نوح
ای عَلَم خضر غزایی بکنوی نَفَس نوح دعایی بکن
دل که ندارد سر بیدادشانباد فرامُش، کند ار یادشان
با بدشان کان نه باندازهایستخامشی من قوی آوازهایست
حقه پر آواز به یک دُر بودگنگ شود چون شکمش پر بود
خنبره نیمه برآرد خروشلیک چو پر گردد گردد خموش
گر پُری از دانش، خاموش باشتَرک زبان گوی و همه گوش باش