گنج

بخش ۵۷ - داستان هارون‌الرشید با موی‌تراش

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۲۶ بیت
دور خلافت چو به هارون رسیدرایت عباس به گردون رسید
نیم شبی پشت به همخوابه کردروی در آسایش گرمابه کرد
موی تراشی که سرش می‌ستردموی به مویش به غمی می‌سپرد
ک«ای شده آگاه ز استاد‌ی‌امخاص کن امروز به داماد‌ی‌ام
خطبهٔ تزویج پراکنده کندختر خود نامزد بنده کن»
طبع خلیفه قدری گرم گشتباز پذیرندهٔ آزرم گشت
گفت «حرارت جگرش تافته‌ستوحشتی از دهشت من یافته‌ست
بی‌خودی‌اش کرد چنین یافه‌گویورنه نکردی ز من این جستجو‌ی‌»
روز دگر نیکترش آزمودبر درم قلب همان سکه بود
تجربتش کرد چنین چند بارقاعدهٔ مرد نگشت از قرار
کار چو بی‌رونقی از نور بردقصه به دستوری دستور برد
کز قلم مو‌ی‌تراشی درستبر سرم این آمد و این سر به توست
منصب دامادی من بایدشترک ادب بین که چه فرمایدش
هرگه کاید چو قضا بر سرمسنگ زند بر من و بر گوهر‌م
در دهنش خنجر و در دست تیغسر به دو شمشیر سپارم دریغ
گفت وزیر ‌«ایمنی از رای اوبر سر گنج است مگر پای او 
چونکه رسد بر سرت آن ساده‌مردگو ز قدمگاه نخستین بگرد
گر بچخد گردن گرا بزنورنه قدمگاه نخستین بکن»
میر مطیع از سر طوعی که بودجای بدَل کرد به نوعی که بود
چون قدم از منزل اول بریدگونه حجام دگرگونه دید
کم‌سخنی دید دهن‌دوختهچشم و زبانی ادب آموخته
تا قدمش بر سر گنجینه بودصورت شاهیش در آیینه بود
چون قدم از گنجْ تهی‌ساز کردکلبهٔ حجامی خود باز کرد
زود قدمگاهش بشکافتندگنج به زیر قدمش یافتند
هرکه قدم بر سر گنجی نهادچون به سخن آمد گنجی گشاد
گنج نظامی که طلسم افکن‌ستسینهٔ صافی و دل روشن‌ست