بخش ۴۰ - خواندن لیلی مجنون را
لیلی نه که لعبتِ حصاریدز بانویِ قلعهٔ عماری
گشت از دَم یار چون دُم ماریعنی به هزار غم گرفتار
دلتنگ چو دستگاه یارشدر بستهتر از حساب کارش
در حلقهٔ رشتهٔ گرهمندزندانی بند گشته بیبند
شویش همه روزه داشتی پاسپیرامُنِ دُر شکستی الماس
تا نگریزد شبی چو مستاندر رخنهٔ دیر بتپرستان
با او ز خوشی و مهربانیکردی همه روزه جانفشانی
لیلی ز سر گرفته چهریدیدی سوی او به سرد مهری
روزی که نواله بیمگس بودشب زنگی و حجره بی عسس بود
لیلی به در آمد از در کویمشغول به یار و فارغ از شوی
در رهگذری نشست دلتنگدور از ره دشمنان به فرسنگ
میجست کسی که آید از راهباشد ز حدیث یارش آگاه
ناگاه پدید شد همان پیرکز چارهگری نکرد تقصیر
در راه روش چو خضر پویانهنجار نمای و راهجویان
پرسیدش لعبت حصاریکز کار فلک خبر چه داری؟
آن وحشنشین وحشتآمیزبر یاد که میکند زبان تیز؟
پیر از سر مهر گفت کای ماهآن یوسفِ بیتو مانده در چاه
آن قلزم ِ نانشسته از موجوان ماه جدا فتاده از اوج
آواز گشاده چون منادیمیگردد در میان وادی
لیلی گویان به هر دو گامیلیلی جویان به هر مقامی
از نیک و بد خودش خبر نیستجز بر ره لیلیاش گذر نیست
لیلی چو شد آگه از چنین حالشد سروبنش ز ناله چون نال
از طاقچهٔ دو نرگس جفتبر سفت سمن عقیق میسفت
گفتا منم آن رفیق دلسوزکز من شده روز او بدین روز
از درد نیَم به یک زمان فردفرق است میان ما در این درد
او بر سر کوه میکشد راهمن در بن چاه میزنم آه
از گوش گشاد گوهری چندبوسید و به پیش پیر افکند
کاین را بستان و باز پس گردبا او نفسی دو همنفس گرد
نزدیک من آرش از ره دورچندانکه نظر کنم در آن نور
حالی که بیاوری ز راهشبنشان به فلان نشانه گاهش
نزدیک من آی تا من آیمپنهان به رخش نظر گشایم
بینم که چه آب و رنگ دارددر وزن وفا چه سنگ دارد
باشد که ز گفتههای خویشمخواند دو سه بیت تازه پیشم
گردد گره من اوفتادهاز خواندن بیت او، گشاده
پیر آن دُر سفته بر کمر بستزان دُر نسفته رخت بربست
دستی سلب خلل ندیدهبرد از پی آن سلب دریده
شد کوه به کوه تیز چون بادگاهی به خراب و گه به آباد
روزی دو سه جستش اندر آن بومو احوال ویاش نگشت معلوم
تا عاقبتش فتاده بر خاکدر دامن کوه یافت غمناک
پیرامن او درندهای چندخازن شده چون خزینه را بند
مجنون چو ز دور دید در پیرچون طفل نمود میل بر شیر
زد بر ددگان به تندی آوازتا سر نکشند سوی او باز
چون وحش جدا شد از کنارشپیر آمد و شد سپاسدارش
اوّل سر خویش بر زمین زدوانگه در عذر و آفرین زد
گفت ای به تو مُلک عشق برپایتا باشد عشق، باش برجای
لیلی که جمیلهٔ جهان استدر دوستی تو تا به جان است
دیری است که روی تو ندیده استنز لفظ تو نکتهای شنیده است
کوشد که یکی دمت ببیندبا تو دو به دو بهم نشیند
تو نیز شوی به روی او شاداز بند فراق گردی آزاد
خوانی غزلی دو رامشانگیزبازار گذشته را کنی تیز
نخلستانی است خوب و خوشرنگدرهم شده همچو بیشهٔ تنگ
بر اوج سپهر سرکشیدهزیرش همه سبزه بر دمیده
میعادگه بهارت آنجاستآنجاست کلید کارت آنجاست
آنگه سلبی که داشت در بندپوشید در او به عهد و سوگند
مجنون کمر موافقت بستاز کشمکش مخالفت رست
پی بر پی او نهاد و بشتافتدر تشنگی آب زندگی یافت
تشنه ز فرات چون گریزد؟با غالیه باد چون ستیزد؟
با او ددگان به عهد همراهچون لشگر نیکعهد با شاه
اقبال مطیع و بخت منقادآمد به قرارگاه میعاد
بنشست به زیر نخل منظورآماجگهی ددان از او دور
پیر آمد و زان چه کرد بنیادبا آن بت خرگهی خبر داد
خرگاهنشین، بتِ پریرویهمچون پریان پرید از آن کوی
زآنسوترِ یارِ خود به ده گامآرام گرفت و رفت از آرام
فرمود به پیر کای جوانمردزین بیش مرا نماند ناورد
زینگونه که شمع میفروزمگر پیشترک روم بسوزم
زین بیش قدم زدن هلاک استدر مذهب عشق عیبناک است
زان حرف که عیبناک باشدآن به که جریده پاک باشد
تا چون که به داوری نشینماز کرده خجالتی نبینم
او نیز که عاشق تمام استزین بیش غرض بر او حرام است
درخواه کزان زبانِ چون قندتشریف دهد به بیتکی چند
او خواند بیت و من کنم گوشاو آرد باده من کنم نوش
پیر از سر آن بهار نوبرآمد بر آن بهار دیگر
دیدش به زمین بر اوفتادهآرام رمیده هوش داده
بادی ز دریغ بر دلش راندآبی ز سرشک بر وی افشاند
چون هوش به مغز او درآمدبا پیر نشست و خوش برآمد
کرد آنگهی از نشید آوازاین بیتک چند را سرآغاز