بخش ۳۹ - آگاهی مجنون از وفات مادر
چون شاهسوار چرخ گردانمیدان بستد ز همنبردان
خورشید ز بیم اهل آفاققرابهٔ مِی نهاد بر طاق
صبح از سر شورشی که انگیختقرابه شکست و می برون ریخت
مجنون به همان قصیدهخوانیمیزد دهل جریدهرانی
میراند جریده بر جریدهمیخواند قصیده بر قصیده
از مادر خود خبر نبودشکامد اجل از جهان ربودش
یکبار دگر سلیم دلدارآمد بر آن غریب غمخوار
دادش خورش و لباس پوشیدماتم زدگانه برخروشید
کان پیرزن بلا رسیدهدور از تو به هم نهاد دیده
رخت از بنگاه این سرا برددر آرزوی تو چون پدر مرد
مجنون ز رحیل مادر خویشزد دست دریغ بر سر خویش
نالید چنانکه در سحر چنگافتاد چنانکه شیشه در سنگ
میکرد ز مادر و پدر یادشد بر سر خاکشان به فریاد
بر تربت هر دو زار نالیددر مشهد هر دو روی مالید
گه روی در این و گه در آن سوددارو پس مرگ کی کند سود؟
خویشان چو خروش او شنیدندیک یک ز قبیله میدویدند
دیدند ورا بدان نزاریافتاده به خاک بر، به خواری
خونابه ز دیدگان گشادنددر پای فتاده در فتادند
هر دیده ز روی سست خیزیمیکرد بر او گلابریزی
چون هوش رمیده گشت هشیاردادند بر او درود بسیار
کردند به باز بردنش جهدتا با وطنش کنند هم عهد
آهی زد و راه کوه برداشترخت خود از آن گروه برداشت
میگشت به گرد کوه و هاموندل پر جگر و جگر پر از خون
مشتی ددگان فتاده از پسنه یار کس و نه یار او کس
سجاده برون فکند از آن دیرزیرا که ندید در شرش خیر
زین عمر چو برق پای در راهمیکرد چو ابر دست کوتاه
عمری که بناش بر زوال استیک دم شمر ار هزار سال است
چون عمر نشان مرگ داردبا عشوهٔ او که برگ دارد؟
ای غافل از آنکه مردنی هستواگه نه که جان سپردنی هست
تا کی به خودت غرور باشدمرگ تو ز برگ دور باشد
خود را مگر از ضعیف راییسنجیده نهای که تا کجایی
هر ذره که در مسام ارضی استاو را بر خویش طول و عرضی است
لیکن بر کوه قاف پیکرهمچون الف است هیچ در بر
بنگر تو چه برگ یا چه شاخیدر مزرعهای بدین فراخی
سرتاسر خود ببین که چندیبر سر فلکی بدین بلندی
بر عمر خود ار بسیچ یابیخود را ز محیط هیچ یابی
پنداشتهای ترا قبولی استیا در جهت تو عرض و طولی است
این پهن و درازیت به هم هستدر قالب این قوارهٔ پست
چون بر گذری ز حد پستیدر خود نه گمان بری که هستی
بر خاک نشین و باد مفروشننگی چو ترا به خاک میپوش
آن ذوق نشد هنوزت از یادکز حاجت خلق باشی آزاد
تا هست به چون خودی نیازتبا سوز بود همیشه سازت
آنگاه رسی به سربلندیکایمن شوی از نیازمندی
هان تا سگ نان کس نباشییا گربهٔ خوان کس نباشی
چون مشعله دسترنج خود خورچون شمع همیشه گنج خود خور
تا با تو به سنت نظامیسلطان جهان کند غلامی