گنج

بخش ۳۴ - نیایش کردن مجنون به درگاه خدای تعالی

رخشنده شبی چو روز روشنرو تازه فلک چو سبز گلشن
از مرسله‌های زر حمایلزرین شده چرخ را شمایل
سیاره به دست بند خوبیبر نطع افق به پایکوبی
بر دیو شهاب حربه راندهلاحول ولا ز دور خوانده
از نافهٔ شب هوا معنبروز گوهر مه زمین منور
زان گوهر و نافه چرخ شش‌طاقپر زیور و عطر کرده آفاق
انجم صفت‌ِ دگر گرفتهزیبندگی‌یی ز سر گرفته
صد گونه ستارهٔ شب آهنگبنموده سپهر در یک اورنگ
کرده فلک از فلک سواریرویین دز قطب را حصاری
فرقد به یزک جنیبه راندهکشتی به جناح شط رسانده
پروین ز حریر زرد و ازرقبر سنجق زر کشیده بیرق
مه گرد پرند زر کشیدهپیرایه‌ای از قصب تنیده
گفتی ز کمان گروههٔ شاهیک مهره فتاد بر سر ماه
یا شکل عطارد از کمانشتیری است که زد بر آسمانش
زهره که ستام زین او بودخوش‌خو چو خوی جبین او بود
خورشید چو تیغ او جهانسوزپوشیده به شب برهنه در روز
مریخ به کینه گرم تعجیلتا چشم عدو‌ش را کشد میل
برجیس به مهر او نگین داشتکه‌اقبال جهان در آستین داشت
کیوان مسنی علاقه آویزتا آهن تیغ او کند تیز
شاهی که چنین بود جلالشآفاق مباد بی‌جمالش
در خدمت این خدیو نامیما اعظم شانک، ای نظامی!
از شکل بروج و از منازلافتاده سپهر در زلازل
عکس حمل از هلال خندهبر جیب فلک زهی فکنده
گاو فلکی چو گاو دریاگوهر به گلو دُر از ثریا
جوزا کمر دو رویه بستهبر تخت دو پیکری نشسته
هقعه چو کواعب قصب پوشبا هنعه نشسته گوش در گوش
خرچنگ به چنگل ذراعیانداخته ناخن سباعی
نثره به نثار گوهر افشانطرفه طرفی دگر زرافشان
جبهه ز فروغ جبهت خویشافروخته صد چراغ در پیش
قلب‌الاسد از اسد فروزانچون آتش عود عود سوزان
عذرا رخ سنبله در آن طرفبی‌صرفه نکرد دانه‌ای صرف
انگیخته غفر چون کریمانسه قرصه به کاسهٔ یتیمان
میزان چو زبان مرد دانابگشاده زبانه با زبانا
عوا ز سماک هیچ شمشیرتازی سگ خویش رانده بر شیر
اکلیل به قلب تاج دادهعقرب به کمان خراج داده
با صادر و وارد نعایمبلده دو سه دست کرده قایم
جدی سر خود چو بز بریدهکه‌افسانهٔ سربزی شنیده
ذابح ز خطر دهان گرفتهسعد اخبیه را عنان گرفته
بلع ارنه دعای بلعمی بوددر صبح چرا دو دست بنمود‌؟
دلو از کله‌های آفتابیخاموش لب از دهن پر آبی
بنوشته دو بیت زیرش از زرکاین هست مقدم آن مؤخر
خاتون رشا ز ناقه‌داریبا بطن‌الحوت در عماری
بر شه‌ره‌ِ منزل کواکباجرام بروج گشته راکب
بسته به سه پایهٔ هواییبطن‌الحمل از چهار پایی
عیوق به دست زورمندیبرده ز هم افسران بلندی
وان کوکب دیگ‌پایه کرداردر دیگ فلک فشانده افزار
نسرین پرنده پر گشادهطایر شده واقع ایستاده
شعری به سیاقت یمانیبی‌شعر به آستین فشانی
مبسوطه به یک چراغ زندهمقبوضه دو چشم زاغ کنده
سیاف مجره رنگ شمشیرانداخته بر قلادهٔ شیر
چون فرد روان ستارهٔ فردبر فرق جنوب جلوه می‌کرد
بنشسته سریر بر توابعثالث چه عجب به زیر رابع
توقیع سماک‌ها مسلسلگه رامح بوده گاه اعزل
می‌کرد سها ز هم‌نشیناننقادی چشم تیزبینان
تابان دم گرگ در سحرگاهچون یوسف چاهی از بن چاه
پیرامن آن فلک‌نورد‌انپرگار بنات نعش گردان
قاری بر‌ِ نعش در سواریکی دور بوَد ز نعشْ قاری‌؟
مجنون ز سر نظاره سازیمی‌کرد به چرخ حقه‌بازی
بر زهره نظر گماشت اولگفت ای به تو بخت را معوّل
ای زهرهٔ روشن شب‌افروزای طالع دولت از تو پیروز
ای مشعلهٔ نشاط جویانصاحب‌رصد‌ِ سرود‌گو‌یان
ای در کف تو کلید هر کامدر جرعهٔ تو رحیق هر جام
ای مهر نگین تاجدار‌یخاتون‌ِ سرای کامگاری
ای طیبتی لطیف رایانخُلق تو عبیر عطر سایان
لطفی کن از آن لطف که داریبگشای در امیدواری
زان یار که او دوای جان استبویی برسان که وقت آن است
چون مشتری از افق برآمدبا او ز در دگر درآمد
که‌ای مشتری‌، ای ستارهٔ سعدای در همه وعده صادق‌الوعد
ای در نظر تو جانفزا‌ییدر سکهٔ تو جهان گشایی
ای منشی نامهٔ عنایتبر فتح و ظفر ترا ولایت
ای راست به تو قرار عالمقایم به صلاح کار عالم
ای بخت مرا بلندی از تودل را همه زورمندی از تو
در من به وفا نظاره‌ای کنور چاره‌ات هست چاره‌ای کن
چون دید که آن بخار خیزانهستند ز اوج خود گریزان
دانست کزان خیال بازیکارش نرسد به چاره سازی
نالید در آن که چاره ساز استاز جمله وجود بی‌نیاز است
گفت ای در تو پناهگاهمدر جز تو کسی چرا پناهم
ای زهره و مشتری غلامتسر نامهٔ نام جمله نامت
ای علم تو بیش از آنکه دانندو احسان تو بیش از آنکه خوانند
ای بند‌گشا‌ی جمله مقصوددارای وجود و داور جود
ای کار برآور بلنداننیکو کن‌ِ کار مستمندان
ای ما همه بندگان در بندکس را نه به جز تو کس خداوند
ای هفت فلک فکندهٔ توای هر که به جز تو بندهٔ تو
ای شش جهت از بلند و پستیمملوک ترا به زیر‌دستی
ای گر بصری به تو رسیدهبی دیده شده چو در تو دیده
ای هر که سگ تو‌، گوهر‌ش پاکوای هر که نه با تو‌، بر سرش خاک
ای خاک من از تو آب گشتهبنگر به من خراب گشته
مگذار که عاجز‌ی غریبماز رحمت خویش بی‌نصیبم
آن کن ز عنایت خداییکاید شب من به روشنایی
روزم به وفا خجسته گرددبختم ز بهانه رسته گردد
چون یک به یک این سخن فرو گفتدر گفتن این سخن فرو خفت
در خواب چنان نمود بختشکز خاک بر اوج شد درختش
مرغی بپریدی از سر شاخرفتی برِ او به طبعِ گستاخ
گوهر ز دهن فرو فشاندیبر تارک تاج او نشاندی
بیننده ز خواب چون درآمدصبح از افق فلک برآمد
چون صبح ز روی تازه‌روییمی‌کرد نشاط مهرجویی
زان خواب مزاج بر گرفتهزان مرغ چو مرغ پر گرفته
در عشق که وصل تنگ یاب استشادی به خیال‌، یا به خواب است