بخش ۳۳ - انس مجنون با وحوش و سباع
صاحبخبرِ فسانهپرداززین قصه خبر چنین کند باز
کان دشتْبساطِ کوهْبالینریحانِ سراچهٔ سفالین
از سوگ پدر چو باز پرداختآواره به کوه و دشت میتاخت
روزی ز طریدهگاهِ آن دشتبر خاک دیار یار بگذشت
دید از قلم وفا سرشتهلیلی مجنون به هم نوشته
ناخن زد و آن ورق خراشیدخود ماند و رفیق را تراشید
گفتند نظارگان «چه رای است؟کز هر دو رقم یکی بجای است؟»
گفتا «رقمی به ار پس افتدکز ما دو رقم یکی بس افتد
چون عاشق را کسی بکاودمعشوقه از او برون تراود»
گفتند «چراست در میانهاو کم شده و تو بر نشانه؟»
گفتا که «به پیش من نه نیکوستکاین دلشده مغز باشد او پوست
من به که نقابِ دوست باشمیا بر سر مغزْ پوست باشم»
این گفت و گذشت از آن گذرگاهچون رابعه رفت راه و بیراه
میخواند چو عاشقان نسیبیمیجست علاج را طبیبی
وحشی شده و رسن گسستهوز طعنه و خوی خلق رسته
خو کرده چو وحشیانِ صحرابا بیخ نباتهای خضرا
نه خوی دد و نه حیطهٔ دامبا دام و ددش هماره آرام
آورده به حفظ دورباشیاز شیر و گوزن خواجهتاشی
هر وحش که بود در بیاباندر خدمت او شده شتابان
از شیر و گوزن و گرگ و روباهلشگرگاهی کشیده بر راه
ایشان همه گشته بندهفرماناو بر همه شاه چون سلیمان
از پرّ عقاب سایبانشدر سایهٔ کرکس استخوانش
شاهیش به غایتی رسیدهکز خوی ددان ددی بریده
افتاده ز میش گرگ را زوربرداشته شیر پنجه از گور
سگ با خرگوش صلح کردهآهوبره شیرِ شیر خورده
او میشد جان به کف گرفتهوایشان پس و پیش صف گرفته
از خوابگهش گهی که خفتیروباه به دم زمین برُفتی
آهو به مُغَمَزی دویدیپایش به کنار در کشیدی
بر گردن گور تکیه دادیبر ران گوزن سر نهادی
زانو زده بر سَرین او شیرچون جانداران کشیده شمشیر
گرگ از جهتِ یتاقداریرفته به یَزک به جانسپاری
درنده پلنگِ وحشزادهاز خوی پلنگی اوفتاده
زین یاوگیانِ دشتپیمایگِردَش دو سه صف کشیده برپای
او چون ملکان جناح بستهدر قلبگه ددان نشسته
از بیم درندگانِ خونخواربا صحبتِ او نداشت کس کار
آنرا که رضای او ندیدندحالیش درندگان دریدند
وآنرا که بخواندی او به دیدنکس زهره نداشتی دریدن
با او چه ز آشنا چه از خویشبیدستوری کسی نشد پیش
در موکب آن جریدهرانانمیرفت چو با گله شبانان
با وحش چو وحش گشته همدستکز وحش به وحش میتوان رست
مردم به تعجب از حسابشوز رفتن وحش در رکابش
هرجا که هوس رسیدهای بودتا دیده بر او نزد نیاسود
هر روز مسافری ز راهیکردی بر او قرارگاهی
آوردی ازان خورش که شایدتا روزهٔ نذر از او گشاید
وان حرمنشین چرم شیرانبددل کنِ جملهٔ دلیران
یک ذره از آن نواله خَوردیباقی به ددان حواله کردی
از بس که ربیعی و تموزیدادی به ددان برات روزی
هر دد که بدید سجده کردشروزیدهِ خویشتن شمردش
پیرامن او دویدن ددبود از پی کسب روزی خود
احسان، همه خلق را نوازدآزادان را به بنده سازد
با سگ چو سخا کند مجوسیسگ گربه شود به چاپلوسی
در قصه شنیدهام که باریبودهست به مرو تاجداری
در سلسله داشتی سگی چنددیوانهفش و چو دیو دربند
هر یک به صلابتِ گرازیبرده سر اشتری به گازی
شه چون شدی از کسی بر آزاردادیش بدان سگان ِخونخوار
هرکس که ز شاه بیامان بودآوردن و خوردنش همان بود
بود از ندمای شه جوانیدر هر هنری تمامدانی
ترسید که شاهِ آشناسوزبیگانه شود بدو یکی روز
آهوی ورا به سگ نمایددر نیش سگانش آزماید
از بیم سگان برفت پیشیبا سگبانان گرفت خویشی
هر روز شدی و گوسفندیدر مطرح آن سگان فکندی
چندان بنواختشان بدان سانکان دشواری بدو شد آسان
از منّت دست زیر پایشگشتند سگان مطیع رایش
روزی به طریق خشمناکیشه دید در آن جوانِ خاکی
فرمود به سگدلانِ درگاهتا پیش سگان برندش از راه
وان سگمنشان سگی نمودندچون سگ به تبرُّکش ربودند
بستند و بدان سگانْش دادندخود دور شدند و ایستادند
وآن شیرسگانِ آهنینچنگکردند نخست بر وی آهنگ
چون منعم خود شناختندشدُم لابهکنان نواختندش
گِردَش همه دستبند بستندسر بر سرِ دستها نشستند
بودند بر او چو دایه دلسوزتا رفت بر این یکی شبانروز
چون روزِ سپید روی بنمودسیفورِ سیاه شد زراندود
شد شاه ز کار خود پشیمانغمگین شد و گفت با ندیمان
کان آهوی بیگناه را دوشدادم به سگ اینت خواب خرگوش
بینید که آن سگان چه کردنداندام ورا چگونه خوردند
سگبان چو از این سخن شد آگاهآمد بر شاه و گفت کهای شاه
این شخص نه آدمی فرشته استکایزد ز کرامتش سرشته است
برخیز و بیا ببین در آن نورتا صنع خدای بینی از دور
او در دهن سگان نشستهدندان سگان به مِهر بسته
زان گرگسگانِ اژدهاروینازرده بر او یکی سرِ موی
شه کرد شتاب تا شتابندآن گم شده را مگر بیابند
بردند موکلانِ راهشاز سلکِ سگان به صدرِ شاهش
شه ماند شگفت کان جوانمردچون بود کزان سگان نیازرد
گریانْ گریان بهپای برخاستصد عذر به آب چشم ازو خواست
گفتا که سبب چه بود؟ بنمایکاین یک نفسِ تو ماند بر جای
گفتا سبب آنکه پیش ازین بنددادم به سگان نوالهای چند
ایشان به نوالهای که خوردندبا من لب خود به مُهر کردند
ده سال غلامیِ تو کردماین بود بری که از تو خوردم
دادی به سگانم از یک آزارو این بُد که نبُد سگ آشناخوار
سگ دوست شد و تو آشنا نهسگ را حق حرمت و ترا نه
سگ صلح کند به استخوانیناکس نکند وفا به جانی
چون دید شه آن شگفتکاریکز مردمی است رستگاری
هشیار شد از خمار مستیبگذاشت سگی و سگپرستی
مقصودم از این حکایت آن استکهاحسان و دهش حصار جان است
مجنون که بدان ددان خورش دادکرد از پی خود حصاری آباد
ایشان که سلاح کار بودندپیرامن او حصار بودند
گر خاست و گر نشست حالیآن موکب از او نبود خالی
تو نیز گر آن کنی که او کردخوناب جهان نبایدت خورد
همخوان تو گر خلیفه نام استچون از تو خورد ترا غلام است