گنج

بخش ۱۱ - آغاز داستان

گویندهٔ داستان چنین گفتآن لحظه که دُر این سخن سفت
کز ملک عرب بزرگواریبوده‌ست به خوب‌تر دیاری
بر عامریان کفایت او رامعمورترین ولایت او را
خاک عرب از نسیم نامشخوش‌بوی‌تر از رحیق جامش
صاحب‌هنری به مردمی طاقشایسته‌ترین جمله آفاق
سلطان عرب به کامکاریقارون عجم به مال‌داری
درویش‌نواز و میهمان‌دوستاقبال در او چو مغز در پوست
می‌بود خلیفه‌وار مشهوروز بی‌خلفی چو شمع بی‌نور
محتاج‌تر از صدف به فرزندچون خوشه به دانه آرزومند
در حسرت آن که دست بختششاخی به در آرد از درختش
یعنی که چو سرو‌بن بریزدسروی دگرش ز بن بخیزد
تا چون به چمن رسد تذرویسروی بیند به جای سروی
گر سرو‌بن کهن نبینددر سایهٔ سرو نو نشیند
زنده‌ست کسی که در دیارشمانَد خلفی به یادگار‌ش
می‌کرد بدین طمع کرم‌هامی‌داد به سائلان درم‌ها
بدری به هزار بدره می‌جستمی‌کاشت سمن ولی نمی‌رست
دُر می‌طلبید و درنمی‌یافتوز دُرطلبی عنان نمی‌تافت
وآگه نه که در جهان درنگیپوشیده بود صلاح رنگی
هرچ آن طلبی اگر نباشداز مصلحتی به در نباشد
هر نیک و بدی که در شمار استچون در‌نگری صلاح کار است
بس یافته کآن بساز بینینایافته بِه‌، چو باز بینی
بسیار غرض که در نورد استپوشیدن او صلاح مرد است
هر کس به تکی است بیست در بیستواگه نه کسی که مصلحت چیست
سررشتهٔ غیب ناپدید استبس قفل که بنگری کلید است
چون دُرطلب از برای فرزندمی‌بود چو کان به لعل دربند
ایزد به تضرعی که شایددادش پسری چنان که باید
نو‌رُسته گلی چو نار خندانچه نار و چه گل‌‌! هزار چندان
روشن گهری ز تابناکیشب‌روز‌کن‌ِ سرای خاکی
چون دید پدر جمال فرزندبگشاد در خزینه را بند
از شادی آن خزینه خیزیمی‌کرد چو گل خزینه ریزی
فرمود ورا به دایه دادنتا رسته شود ز مایه دادن
دورانْش به حکم دایگانیپرورد به شیر مهربانی
هر شیر که در دلش سرشتندحرفی ز وفا بر او نوشتند
هر مایه که از غذاش دادنددل دوستی‌ای در او نهادند
هر نیل که بر رُخش کشیدندافسون دلی بر او دمیدند
چون لاله دهن به شیر می‌شستچون برگ سمن به شیر می‌رست
گفتی که به شیر بود شهدییا بود مهی میان مهدی
از مه چو دو هفته بود رفتهشد ماه دو هفته بر دو هفته
شرط هنرش تمام کردندقیس هنریش نام کردند
چون بر سر این گذشت سالیبفزود جمال را کمالی
عشقش به دو دستی آب می‌دادزو گوهر عشق تاب می‌داد
سالی دو سه در نشاط و بازیمی‌رست به باغ دل‌نوازی
چون شد به قیاس هفت سالهآمود بنفشه گرد لاله
کز هفت به ده رسید سالشافسانهٔ خلق شد جمالش
هر کس که رخش ز دور دیدیبادی ز دعا بر او دمیدی
شد چشم پدر به روی او شاداز خانه به مکتبش فرستاد
دادش به دبیر دانش‌آموزتا رنج بر او برد شب و روز
جمع آمده از سر شکوهیبا او به موافقت گروهی
هر کودکی از امید و از بیممشغول شده به درس و تعلیم
با آن پسران خرد پیوندهم‌لوح نشسته دختری چند
هر یک ز قبیله‌ای و جاییجمع آمده در ادب‌سرایی
قیس هنری به علم خواندنیاقوت لبش به دُر فشاندن
بود از صدف دگر قبیلهناسفته دُریش هم طویله
آفت نرسیده دختری خوبچون عقل به نام نیک منسوب
آراسته لعبتی چو ماهیچون سرو سهی نظاره‌گاهی
شوخی که به غمزه‌ای کمینهسُفتی نه یکی‌، هزار سینه
آهوچشمی که هر زمانیکشتی به کرشمه‌ای جهانی
ماه عربی به رخ نمودنترک عجمی به دل ربودن
زلفش چو شبی رخش چراغییا مشعله‌ای به چنگ زاغی
کوچک‌دهنی بزرگ‌سایهچون تُنگ شکر فراخ‌مایه
شکر شکنی به هر چه خواهیلشگرشکن از شکر چه خواهی؟
تعویذ میان هم‌نشیناندر خورد کنار نازنینان
محجوبهٔ بیت زندگانیشه‌بیت قصیدهٔ جوانی
عقد زنخ از خوی جبینشوز حلقهٔ زلف عنبرینش
گلگونه ز خون شیر پروردسرمه ز سواد مادر آورد
بر رشتهٔ زلف و عقد خالشافزوده جواهر جمالش
در هر دلی از هواش میلیگیسوش چو لیل و نام لیلی
از دلداری که قیس دیدشدل داد و به مهر دل خریدش
او نیز هوای قیس می‌جستدر سینهٔ هر دو مهر می‌رست
عشق آمد و جام خام در دادجامی به دو خوی رام در داد
مستی به نخست باده سخت استافتادن نافتاده سخت است
چون از گل مهر بو گرفتندبا خود همه روزه خو گرفتند
این جان به جمال آن سپردهدل برده ولیک جان نبرده
وان بر رخ این نظر نهادهدل داده و کام دل نداده
یاران به حساب علم‌خوانیایشان به حساب مهربانی
یاران سخن از لغت سرشتندایشان لغتی دگر نوشتند
یاران ورقی ز علم خواندندایشان نفسی به عشق راندند
یاران صفت فِعال گفتندایشان همه حسب حال گفتند
یاران به شمار پیش بودندو ایشان به شمار خویش بودند