بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش
ساقی به کجا که می پرستمتا ساغر می دهد به دستم
آن می که چو اشک من زلال استدر مذهبِ عاشقان حلال است
در می به امید آن زنم چنگتا باز گشاید این دلِ تنگ
شیری است نشسته بر گذرگاهخواهم که ز شیر گم کنم راه
زین پیش نشاطی آزمودمامروز نه آنکسم که بودم
این نیز چو بگذرد ز دستمعاجزتر از این شوم که هستم
ساقی به من آور آن میِ لعلکافکنْد سخن در آتشم نعل
آن می که گرهگشای کار استبا روح چو روح سازگار است
گر شد پدرم به سنّتِ جدیوسف پسرِ زکی موید
با دور به داوری چه کوشم؟دورست نه جور چون خروشم؟
چون در پدران رفته دیدمعرقِ پدری ز دل بریدم
تا هرچه رسد ز نیش آن نوشدارم به فریضه تن فراموش
ساقی منشین به من ده آن میکز خون فسرده برکشد خوی
آن می که چو گنگ از آن بنوشدنطقش به مزاج در بجوشد
گر مادر من رئیسهٔ کُردمادر صفتانه پیش من مرد
از لابهگری که را کنم یاد؟تا پیش من آردش به فریاد
غم بیشتر از قیاسِ خورد استگردابه فزون ز قدِ مرد است
زان بیشتر است کاس این دردکانرا به هزار دم توان خوَرد
با این غم و درد بیکنارهداروی فرامشی است چاره
ساقی پی بارگیم ریش استمی ده که ره رحیل پیش است
آن می که چو شور در سرآرداز پای هزار پَر برآرد
گر خواجه عُمَر که خال من بودخالی شدنش وبال من بود
از تلخ گواری نوالهامدر نای گلو شکست نالهام
میترسم از این کبود زنجیرکهافغان کنم او شود گلوگیر
ساقی ز خُم شرابخانهپیش آر میی چو ناردانه
آن می که محیطبخشِ کشت استهمشیرهٔ شیرهٔ بهشت است
تا کی دم اهل، اهل دم کو؟همراه کجا و هم قدم کو؟
نحلی که به شهد خرمی کردآن شهد ز روی همدمی کرد
پیله که بریشمین کلاه استاز یاری همدمان راه است
از شادیِ همدمان کِشد مورآنرا که ازو فزون بود زور
با هر که دراین رهی هم آوازدر پردهٔ او نوا همی ساز
در پردهٔ این ترانه تنگخارج بود ار ندانی آهنگ
در چین نه همه حریر بافندگه حله گهی حصیر بافند
در هر چه از اعتدال یاری استانجامِشِ آن به سازگاری است
هر رود که با غنا نسازدبُرَّد چو غناگرش نوازد
ساقی می مشکبوی برداربند از منِ چارهجوی بردار
آن می که عصارهٔ حیات استباکورهٔ کوزهٔ نبات است
زاین خانهٔ خاک پوش تا کی؟زان خوردن زهر و نوش تا کی؟
آن خانهٔ عنکبوت باشدکاو بندد زخم و گه خراشد
گه بر مگسی کند شبیخونگه دست کسی رهاند از خون
چون پیله ببند خانه را درتا در شبِ خواب، خوش نهی سر
این خانه که خانهٔ وبال استپیداست که وقف چند سال است
ساقی ز می و نشاط منشینمی تلخ ده و نشاط شیرین
آن می که چنان که حال مرد استظاهر کند آنچه در نورد است
چون مار مکن به سرکشی میلکاینجا ز قفا همیرسد سیل
گر هفت سرت چو اژدها هستهر هفت سرت نهند بر دست
به گر خطری چنان نسنجیکز وی چو بیوفتی، برنجی
در وقت فرو فتادن از بامصد گز نبُوَد چنانکه یک گام
خاکی شو و از خطر میندیشخاک از سه گهر به ساکنی پیش
هر گوهری ارچه تابناک استمنظورترین جمله خاک است
او هست پدید در سه هم کاروان هر سه در اوست ناپدیدار
ساقی می لاله رنگ برگیرنصفی به نوای چنگ برگیر
آن می که منادی صبوح استآبادکنِ سرایِ روح است
تا کی غم نارسیده خوردن؟دانستن و ناشنیده کردن
به گر سخنم به یاد داریوز عمر گذشته یاد ناری
آن عمر شده که پیش خورد استپندار هنوز در نورد است
هم بر ورق گذشته گیرشواکرده و در نبشته گیرش
انگار که هفت سبع خواندییا هفت هزار سال ماندی
آخر نه چو مدت اِسپری گشتآن هفت هزار سال بگذشت؟
چون قامت ما برای غرق استکوتاه و دراز را چه فرق است؟
ساقی به صبوح بامدادممی ده که نخورده نوش بادم
آن می که چو آفتاب گیردزو چشمهٔ خشک آب گیرد
تا چند چو یخ فسرده بودندر آب چو موش مرده بودن؟
چون گل بگذار نرمخوییبگذر چو بنفشه از دورویی
جایی باشد که خار بایددیوانگیای به کار باید
کُردی خرکی به کعبه گم کرددر کعبه دوید و اُشتلُم کرد
کاین بادیه را رهی دراز استگم گشتن خر ز من چه راز است؟
این گفت و چو گفت باز پس دیدخر دید و چو دید خر بخندید
گفتا خرم از میانه گم بودوایافتنش به اشتلم بود
گر اشتلمی نمیزد آن کُردخر میشد و بار نیز میبرد
این دِه که حصارِ بیهُشان استاقطاعدهِ زبونکُشان است
بیشیردلی بسر نیایدوز گاودلان هنر نیاید
ساقی میِ ناب در قدح ریزآبی بزن آتشی برانگیز
آن می که چو رویِ سنگ شویدیاقوت ز رویِ سنگ روید
پایینطلب ِخسان چه باشی؟دست خوش ناکسان چه باشی؟
گردن چه نهی به هر قفایی؟راضی چه شوی به هر جفایی؟
چون کوه بلندپشتیای کنبا نَرمِ جهان درشتیای کن
چون سوسن اگر حریر بافیدُردی خوری از زمین صافی
خواری خللِ درونی آردبیدادکِشی زبونی آرد
میباش چو خار حربه بر دوشتا خرمن گل کشی در آغوش
نیرو شکن است حیف و بیداداز حیف بمیرد آدمیزاد
ساقی منشین که روز دیر استمی ده که سرم ز شغل سیر است
آن می که چراغ رهروان شدهر پیر که خورد از او جوان شد
با یک دو سه رند لاابالیراهی طلب از غرور خالی
با ذره نشین چو نور خورشیدتو کی و نشاطگاه جمشید
بگذار معاش پادشاهیکاوارگی آورد سپاهی
از صحبت پادشه بپرهیزچون پنبهٔ خشک از آتش تیز
زان آتش اگرچه پر ز نور استایمن بود آن کسی که دور است
پروانه که نور شمعش افروختچون بزمنشین شمع شد سوخت
ساقی نفسم ز غم فروبستمی ده که به می ز غم توان رست
آن می که صفای سیم دارددر دل اثری عظیم دارد
دل نِه به نصیبِ خاصهٔ خویشخاییدنِ رزقِ کس میندیش
بر گردد بخت از آن سبکرایکافزون ز گلیم خود کشد پای
مرغی که نه اوج خویش گیردهنجار هلاک پیش گیرد
ماری که نه راه خود بسیچداز پیچش کار خود بپیچد
زاهد که کند سلاحپوشیسیلی خورد از زیادهکوشی
روبه که زند تپانچه با شیردانی که به دست کیست شمشیر
ساقی می مغزجوش دردهجامی به صلای نوش درده
آن می که کلید گنج شادی استجانداروی گنج کیقبادی است
خرسندی را به طبع در بندمیباش بدانچه هست خرسند
جز آدمیان هرآنچه هستندبر شِقهٔ قانعی نشستند
در جستن رزق خود شتابندسازند بدان قدر که یابند
چون وجه کفایتی ندارندیارای شکایتی ندارند
آن آدمی است کز دلیریکفر آرد وقت نیم سیری
گر فوت شود یکی نوالهشبر چرخ رسد نفیر و نالهش
گر تر شودش به قطرهای بامدر ابر زبان کشد به دشنام
ور یک جو سنگ تاب گیردخرسنگ در آفتاب گیرد
شرط روش آن بود که چون نورزالایش نیک و بد شوی دور
چون آب ز روی جاننوازیبا جملهٔ رنگها بسازی
ساقی ز ره بهانه برخیزپیش آر می مغانه برخیز
آن می که به بزم ناز بخشددر رزم سلاح و ساز بخشد
افسرده مباش اگر نه سنگیرهوارتر آی اگر نه لنگی
گَرد از سر این نمد فرو روبپایی به سر نمد فروکوب
در رقص رونده چون فلک باشگو جملهٔ راه پر خسک باش
مرکب بده و پیادگی کنسیلی خور و روگشادگی کن
بار همه میکش ار توانیبهتر چه ز بارکشرهانی؟
تا چون تو بیفتی از سر کارسفت همه کس ترا کشد بار
ساقی می ارغوانیام دهیاریدهِ زندگانیام ده
آن میکه چو با مزاج سازدجان تازه کند جگر نوازد
زین دامگه اعتکاف بگشایبر عجز خود اعتراف بنمای
در راه تلی بدین بلندیگستاخ مشو به زورمندی
با یک سپرِ دریده چون گلتا چند شغب کنی چو بلبل؟
ره پر شکن است پر بیفکنتیغ است قوی، سپر بیفکن
تا بارگیِ تو پیش تازدسربار تو چرخ بیش سازد
یکباره بیفت ازین سواریتا یابی راه رستگاری
بینی که چو مه شکسته گردداز عقدهٔ رَخم رسته گردد
ساقی به نفس رسید جانمتر کن به زلال می دهانم
آن می که نخورده جای جان استچون خورده شود دوای جان است
فارغ منشین که وقت کوچ استدر خود منگر که چشم لوچ است
تو آبلهپای و راه دشوارای پارهٔ کار چون بود کار؟
یا رخت خود از میانه بربندیا در به رخِ زمانه دربند
صحبت چو غله نمیدهد بازجان در غلهدان خلوت انداز
بینقش صحیفه چند خوانی؟بیآب سفینه چند رانی؟
آن به که نظامیا در این راهبر چشمه زنی چو خضر خرگاه
سیراب شوی چو دُر مکنوناز آب زلال عشق مجنون