گنج

بخش ۷۴ - پاسخ دادن خسرو شیرین را

مَلک چون دید ناز آن نیازیسپر بفکند از آن شمشیر بازی
شکایت را به شیرینی نهان کردز شیرینان شکایت چون توان کرد؟
به شیرین گفت کاِی چشم و چراغمهمایِ گلشن و طاووس باغم
سرم را تاج و تاجم را سریریهم از پای افکنی هم دست‌گیری
مرا دل‌ بر تو و دلداری از توز تو مستی و هم هشیاری از تو
ندارم جز تویی کآن جا کشم رختنه تاجی بِهْ ز تو کآن جا زنم تخت
گرفتم کز من آزاری گرفتیپی خونم چرا باری گرفتی؟
بدین دیری که آیی در کنارمبدین زودی مکُش، لختی بدارم
نکو گفت این سخن دهقان به نمرودکه کُشتن دیر باید، کاشتن زود
چه خواهی؟ عذر یا جان؟ هر دو اینکتوانی عید و قربان هر دو اینک
مکن نازی که بار آرَد نیازتنوازش کن که از حد رفت نازت
به نومیدی دلم را بیش مشکننشاطم را چو زلف خویش مشکن
غم از حد رفت و غم‌خوارم کسی نیستتویی و در تو غم‌خواری بسی نیست
غمی کآن با دلِ نالان شود جفتبه هم‌سالان و هم‌حالان توان گفت
نشاید گفت با فارغ‌دلان رازمخالف در نسازد ساز با ساز
فرو گیر از سر‌ِ بار این جرس رابه آسانی برآر این یک نفس را
جهان را چون من و چون تو بسی بودبوَد با ما مقیم ار با کسی بود
ازین دروازه کو بالا و زیر استنخوانده‌ستی که تا «دیر است»، دیر است‌؟
فریب دل بس است‌، ای دلفریبمنوازش کن که از حد شد شکیبم
بساز ای دوست کارم را که وقت استز سر بنشان خمارم را که وقت است
بس است این طاق ابرو ناگشادنبه طاقی با نطاقی وا نهادن
درِ «فرخار» بر فغفور بستنبه جوی مولیان بر پل شکستن
غم عالم چرا بر خود نهادی؟رها کن غم که آمد وقت شادی
به روزِ ابر، غم خوردن صواب استتو شادی کن که امروز آفتاب است
شبیخون بر شکسته چند سازی؟گرفته با گرفته چند بازی؟
نه دانش باشد آن کس را نه فرهنگکه وقت آشتی پیش آورد جنگ
خردمندی که در جنگی نهد پایبمانَد آشتی را در میان جای
در این جنگ، آشتی رنگی برانگیززمانی تازه شو‌، تا کی شوی تیز‌؟
به روی دوستان مجلس برافروزکه تا روشن شود هم چشم و هم روز
به بُستان آمدم تا میوه چینممَنِه خار و خَسَک در آستینم
ز چشم و لب در این بُستانِ پدرامگَهی شِکّر گشایی، گاه بادام
در این بُستان مرا گو خیز و بِستانترنجِ غبغب و نارنجِ پستان
سنانِ خشم و تیرِ طعنه تا چند؟نه جنگ است این، درِ پیکار دربند
تو ای آهو‌سرین نز بهر جنگیرها کن بر دَدان خوی پلنگی
فرود آی از سر این کبر و این نازفرود آوردهٔ خود را مینداز
در اندیش ار چه کبکت نازنین استکه شاهینی و شاهی در کمین است
هم آخر در کنار پَستم افتیبه دست آیی و هم در دستم افتی
همان بازی کنم با زلف و خالتکه با من می‌کند هر شب خیالت
چه کار افتاده‌؟ کاین کار اوفتادهبدین‌در مانده چون بخت ایستاده‌؟
نه بوی شفقتی در سینه دارینه حق صحبت دیرینه داری
گلیم خویشتن را هر کس از آبتواند بر کشید ای دوست‌ مشتاب
چو دورت بینم از دم‌ساز گشتنرهم نزدیک شد در بازگشتن
اگر خواهی حسابم را دگر کنره نزدیک را نزدیک‌تر کن
گره بگشای ز ابروی هلالیخزینه پُر گهر کن، خانه خالی
نخواهی کآری‌ام در خانهٔ خویشمبارک باد گیرم راه در پیش
بدان ره کآمدم دانم شدن بازچنان کاوّل زدم دانم زدن ساز
به داروی فراموشی کِشم دستبه یاد ساقیِ دیگر شوم مست
به جُلاب دگر نوشین کنم جامبه حلوای دگر شیرین کنم کام
ز شیرین مهر بردارم دگر بارشکر‌نامی به چنگ آرم شکربار
نبیدِ تلخ با او می‌کنم نوشز تلخی‌های شیرین گر کنم گوش
دلم در باز گشتن چاره ساز استسخن کوتاه شد منزل دراز است