گنج

بخش ۷۳ - پاسخ دادن شیرین به خسرو

ز راه پاسخ آن ماه قصب‌پوشز شکر کرد شه را حلقه در گوش
گشاد از درج گوهر قفل یاقوترطب را قند داد و قند را قوت
مثالی داد مه را در سواریبراتی مشک را در پرده‌داری
ستون سرو را رفتن در آموختچو غنچه تیز شد چون گل برافروخت
به خدمت بوسه زد بر گوشهٔ بامکه باشد خشت پخته، عنبر خام
چو نوبت داشت در خدمت نمودنبرون زد نوبتی در دل ربودن
نخستین گفت کاِی دارای عالمبر آورده عَلم بالای عالم
ز چین تا روم در توقیع نامتقدرخان بنده و قیصر غلامت
نه تنها خاک تو خاقان چین استچنینت چند خاکی بر زمین است
هر آن پالوده‌ای کاو خود بوَد زردبه چربی یا به شیرینی توان خورد
من آن پالودهٔ روغن‌گذارمکه جز نامی ز شیرینی ندارم
بلی تا گشتم از عالم پدیدارتو را بودم به جان و دل خریدار
نه پی در جست‌وجوی کس فشردمنه جز روی تو کس را سجده بردم
ندیدم در تو بوی مهربانیبه جز گردن‌کشی و دل‌گرانی
حساب آرزوی خویش کردنبه روی دیگران در پیش کردن
نه عشق این شهوتی باشد هواییکجا عشق و تو ای فارغ کجایی
مرا پیلی سزد کاو را کنم بندتو شاهی، بر تو نتوان بیدق افکند
به مهمانِ غزالی، چون شود شیر‌؟ز گنجشکی، عقابی کی شود سیر‌؟
تو گر سروی و من پیش تو خاشاکنه آخر هر دو هستیم از یکی خاک‌؟
سپند و عود بر مجمر یکی دانبُخور و دود و خاکستر یکی دان
کبابی باید این خان را نمک سودمگس در پای پیلان کی کند سود؟
زبانت آتشی خوش می‌فروزدخوش آن باشد که دیگت را نسوزد
چو سِیلی کآمدی در حوضِ ماهیمراد خویشتن را برد خواهی
ز طوفان تو خواهم کرد پرهیزبر این در، خواه بنشین خواه برخیز
کمند افکندنت بر قلعهٔ ماهچه باید چون نیابی بر فلک راه
به شب‌بازی فلک را در نگیریبه افسون، ماه را در بر نگیری
درِ ناسفته را گر سفت بایدسخن در گوش دریا گفت باید
بر باغ ارم پوشیده شاخ استغلط گفتم، درِ روزی فراخ است
من آبم، نامِ آبِ زندگانیتو آتش، نامِ آن آتش جوانی
نخواهم آب و آتش در هم افتدکز ایشان فتنه‌ها در عالم افتد
به ار تا زنده باشم گرد آن کَسنگردم کز من او را غم بود بس
بُرو هم با شکر می‌کن شکاریتو را با شهد شیرین نیست کاری
شکربوسی لب کَس را نشایدمگر دندان که او خردش بخاید
به شیرین بوسه را بازار تیز استکه شیرینی لبش را خانه خیز است
به شیرین از شکر چندین مزن لافکه از قصاب دور افتد قصب‌باف
دو باشد منجنیق از روی فرهنگیکی ابریشم اندازد یکی سنگ
به شکر نشکند شیرینی کسلب شیرین بود شکرشکن بس
تو را گر ناگواری بود از این بیشز شکر ساختی گل‌شکر خویش
شکر خواهی و شیرین نیز خواهیشکار ماه کن یا صید ماهی
هوای قصر شیرینت تمام استسر کوی شکر دانی کدام است
من از خون جگر باریدن خویشنپردازم به سر خاریدن خویش
نیاید شه‌پرستی دیگر از منپرستاری طلب چابک‌تر از من
به یاد من که باد این یاد بِدرودنوا خوش می‌زنی گر نگسلد رود
به تندی چند گویی با اسیرانتو می‌گو تا نویسندت دبیران
ز غم خوردن دلی آزاد داریبه دم دادن سری پرباد داری
چه باید با تو خون خوردن به ساغربه دم فربه شدن چون میش لاغر
ز تو گر کار من بد گشت بگذارخدایی هست کو نیکو کند کار
نشینم هم در این ویرانه وادیبر انگیزم منادی بر منادی
که با شیرین چه بازی کرد پرویزعروس این جا کجا کرد او شکرریز
بس آن یک ره که در دام اوفتادمهم از نرخ و هم از نام اوفتادم
چو شد در نام‌ها، نامم شکستهدرِ بی‌نام و ننگان باد بسته
ز در بستن رقیبم رسته باشدخزینه بِهْ که او در بسته باشد
ز قند من سمرها در جهان استدرِ قصرم سمرقندی از آن است
اگر بر در گشادن نیستم دستتوانم بر تو از گیسو رسن بست
گرم باید چو مِی در جامت آرمبه زلف چون رسن بر بامت آرم
ولی باد از رسن پایت ربود استرسن‌بازی نمی‌دانی‌، چه سود است‌؟
همان بِهْ کآن چه من دیدم به داغتنسوزم روغن خود در چراغت
ز جوش خونِ دل چون باز گفتمشبت خوش باد و روزت خوش که رفتم
بگفت این و چو سرو از جای برخاستجبین را کج گرفت و فرق را راست
پرند افشاند و از طَرْف پرندشجهان پر شد ز قالب‌های قندش
بدان آیین که خوبان را بُوَد دستزَنَخدان می‌گشاد و زلف می‌بست
جمال خویش را در خز و خارابه پوشیدن همی‌کرد آشکارا
گَهی می‌کرد نسرین را قصب‌پوشگَهی می‌زد شقایق بر بناگوش
گَهی بر فرق‌بند آشفته می‌بودگره می‌بست و بر مه مشک می‌سود
به زیور راست کردن دیر می‌شدکه پایش بر سر شمشیر می‌شد
ز نیکو کردن زنجیر خلخالنه نیکو کرد بر زنجیریان حال
ز گیسو گَه کمر می‌کرد و گَه تاجبدان تاج و کمر شه گشته محتاج
شقایق بستنش بر گردن ماهکمند انداخته بر گردن شاه
در آن حلواپزی کرد آتشی نرمکه حلوا را بسوزد آتش گرم
چو هر هفت آن چه بایست از نکوییبکرد آن خوب‌روی از خوب‌رویی
به شوخی پشت بر شه کرد حالیز خورشید آسمان را کرد خالی
در آن پیچش که زلفش تاب می‌دادسرینش ساق را سیماب می‌داد
به گیسوی رسن‌وار از پس پشتچو افعی هر که را می‌دید می‌کشت
بلورین گردنش در طوق سازیبدان مشگین رسن می‌کرد بازی
دلی کز عشق آن گردن همی مُردرسن در گردنش با خود همی برد
به رعنایی گذشت از گوشهٔ بامز شاه آرام شد، چون شد دل‌آرام
بسی دادش به جان خویش سوگندکه تا باز آمد آن رعنای دل‌بند
نشست و لؤلؤ از نرگس همی‌ریختبِدان آب از جهان آتش برانگیخت
به هر دستان که دل شاید ربودننمود آنچ از فسون باید نمودن
عمل‌هایی که عاشق را کند سستعجب سست آید از معشوقه چُست