بخش ۶۶ - تنها ماندن شیرین و زاری کردن وی
مَلک دانسته بود از رای پُر نورکه غمپردازِ شیرین است شاپور
به خدمت خواند و کردش خاص درگاهز تنهایی مگر تنگ آید آن ماه
چو تنها ماند ماه سرو بالافشاند از نرگسان لؤلؤی لالا
به تنگ آمد شبی از تنگحالیکه بود آن شب بر او مانند سالی
شبی تیره چو کوهی زاغ بر سرگرانجنبش چو زاغی کوه بر پر
شبی دمسرد چون دلهای بیسوزبرات آورده از شبهای بیروز
کشیده در عقابین سیاهیپر و منقار مرغ صبحگاهی
دُهلزن را زده بر دستها مارکواکب را شده در پایها خار
فتاده پاسبان را چوبک از دستجرسجنبان خراب و پاسبان مست
سیاست بر زمین دامن نهادهزمانه تیغ را گردن نهاده
زناشویی بههم خورشید و مه رارحم بسته به زادن صبحگَه را
گرفته آسمان را شب در آغوششده خورشید را مشرق فراموش
جنوبیطالعان را بیضه در آبشمالیپیکران را دیده در خواب
زمین در سر کشیده چتر شاهیفرو آسوده یکسر مرغ و ماهی
سواد شب که بُرد از دیدهها نوربَنات النَعش را کرده ز هم دور
ز تاریکی جهان را بند بر پایفلک چون قطب حیران مانده بر جای
جهان از آفرینش بیخبر بودمگر کآن شب جهان جای دگر بود
سر افکنده فلک دریاصفت پیشز دامن دُر فشانده بر سر خویش
به دُر-دزدی ستاره کرده تدبیرفرو افتاده ناگه در خم قیر
بمانده در خم خاکسترآلوداز آتشخانهٔ دورانِ پردود
مجره بر فلک چون کاهِ بر راهفلک در زیر او چون آبِ در کاه
ثریا چون کفی جو بُد به تقدیرکه گرداند به کف هندو زنی پیر
نه موبد را زبان زند خوانینه مرغان را نشاط پَرفشانی
بریده بال نسریِن پرندهچو واقع بود طایر پَر فکنده
به هر گام از برایِ نورباشیستاده زنگییی با دورباشی
چراغ بیوهزن را نور مردهخروس پیرهزن را غول برده
شنیدم گر به شب دیوی زند راهخروس خانه بردارد «علی الله»
چه شب بود آنکه با صد دیو چون قیر؟خروسی را نبود آواز تکبیر؟
دل شیرین در آن شب خیره ماندهچراغش چون دل شب تیره مانده
ز بیماری دل شیرین چنان تنگکه میکرد از ملالت با جهان جنگ
خوش است این داستان در شان بیمارکه شب باشد هلاک جان بیمار
بود بیماری شب جانسپاریز بیماری بَتَر بیمارداری
زبان بگشاد و میگفت ای زمانهشب است این یا بلایی جاودانه
چه جای شب؟ سیه ماری است گوییچو زنگی آدمیخواری است گویی
از آن گریان شدم کاین زنگی تارچو زنگی خود نمیخندد یکی بار
چه افتاد؟ ای سپهر لاجوردیکه امشب چون دگر شبها نگردی
مگر دود دل من راه بستت؟نفیر من خسک در پا شکستت؟
نه زین ظلمت همییابم امانینه از نور سحر بینم نشانی
مرا بنگر چه غمگین داری ای شبندارم دین اگر دین داری ای شب
شبا امشب جوانمردی بیاموزمرا یا زود کش یا زود شو روز
چرا بر جای ماندی چون سیه میغ؟بر آتش میروی یا بر سر تیغ؟
دُهلزن را گرفتم دست بستندنه آخر پای پروین را شکستند
من آن شمعم که در شبزندهداریهمه شب میکنم چون شمع زاری
چو شمع از بهر آن سوزم بر آتشکه باشد شمع وقت سوختن خَوش
گره بین بر سرم چرخ کهن رابباید خواند و خندید این سخن را
بخوان ای مرغ اگر داری زبانیبخند ای صبح اگر داری دهانی
اگر کافر نهای ای مرغ شبگیرچرا بر نآوری آواز تکبیر؟
و گر آتش نهای ای صبح روشنچرا نآیی برون بیسنگ و آهن؟
در این غم بُد دل پروانهوارشکه شمع صبح روشن کرد کارش
نکو ملکی است ملک صبحگاهیدر آن کشور بیابی هر چه خواهی
کسی کاو بر حصار گنج ره یافتگشایش در کلید صبحگه یافت
غرضها را حصار آنجا گشایندکلید آنجاست، کار آنجا گشایند
در آن ساعت که باشد نَشْوِ جانهاگل تسبیح روید بر زبانها
زبانِ هر که او باشد برومندشود گویا به تسبیح خداوند
اگر مرغ زبان تسبیحخوان استچه تسبیح آرد آن کاو بیزبان است؟
در آن حضرت که آن تسبیح خوانندزبان بیزبانان نیز دانند
چو شیرین کیمیای صبح دریافتاز آن سیمابکاری روی بر تافت
شکیباییش مرغان را پَر افشاندخروس الصبر مفتاحالفرج خواند
شبستان را به روی خویشتن رُفتبه زاری با خدای خویشتن گفت
«خداوندا شبم را روز گردانچو روزم بر جهان پیروز گردان
شبی دارم سیاه از صبح نومیددرین شب روسپیدم کن چو خورشید
غمی دارم هلاک شیرمردانبر این غم چون نشاطم چیر گردان
ندارم طاقتِ این کورهٔ تنگخلاصی دِه مرا چون لعل از این سنگ
تویی یاریرسِ فریاد هر کسبه فریاد منِ فریادخوان رس
ندارم طاقت تیمار چندیناَغِثنی یا غیاث المُستَغیثین
به آب دیدهٔ طفلان محرومبه سوز سینهٔ پیران مظلوم
به بالین غریبان بر سر راهبه تسلیم اسیران در بُن چاه
به داور داور فریادخواهانبه یارب یارب صاحبگناهان
بدان حجت که دل را بنده داردبدان آیت که جان را زنده دارد
به دامنپاکیِ دینپرورانتبه صاحبسرّی پیغمبرانت
به محتاجان در بر خلق بستهبه مجروحان خون بر خون نشسته
به دور افتادگان از خان و مانهابه واپسماندگان از کاروانها
به وردی کز نوآموزی بر آیدبه آهی کز سر سوزی بر آید
به ریحانِ نثار اشکریزانبه قرآن و چراغ ِ صبحخیزان
به نوری کز خلایق در حجاب استبه انعامی که بیرون از حساب است
به تصدیقی که دارد راهب دِیربه توفیقی که بخشد واهب خِیر
به مقبولان خلوتبرگزیدهبه معصومان آلایشندیده
به هر طاعت که نزدیکت صواب استبه هر دعوت که پیشت مستجاب است
به آن آه پسین کز عرش پیش استبدان نام مهین کز شرح بیش است
که رحمی بر دل پرخونم آوروزین غرقآب غم بیرونم آور
اگر هر موی من گردد زبانیشود هر یک تو را تسبیحخوانی
هنوز از بیزبانی خفته باشمز صد شکرت یکی ناگفته باشم
تو آن هستی که با تو کیستی نیستتویی هست آن دگر جز نیستی نیست
تویی در پردهٔ وحدت نهانیفلک را داده بر در قهرمانی
خداوندیت را انجام و آغازنداند اول و آخر کسی باز
به درگاه تو در امید و در بیمنشاید راه بردن جز به تسلیم
فلک بر بستی و دوران گشادیجهان و جان و روزی هر سه دادی
اگر روزی دهی ور جان ستانیتو دانی هرچه خواهی کن تو دانی
به توفیق توام زین گونه بر پایبرین توفیق، توفیقی برافزای
چو حکمی راند خواهی یا قضاییبهتسلیم آفرین در من رضایی
اگر چه هر قضایی کآن تو رانیمسلم شد به مرگ و زندگانی
منِ رنجور بیطاقت عیارممده رنجی که من طاقت ندارم
ز من ناید به واجب هیچ کاریگر از من ناید آید از تو باری
به انعام خودم دلخوش کن این بارکه انعام تو بر من هست بسیار
ز تو چون پوشم این راز نهانی؟وگر پوشم تو خود پوشیده دانی»
چو خواهش کرد بسیار از دل پاکچو آب چشم خود غلتید بر خاک
فراخی دادش ایزد در دلِ تنگکلیدش را بر آورد آهن از سنگ
جوان شد گلبُن دولت دیگر بارز تلخی رست شیرینِ شِکربار
نیایش در دل خسرو اثر کرددلش را چون فلک زیر و زبر کرد