گنج

بخش ۶۵ - شنیدن خسرو از اوصاف شِکر خانمِ اسپهانی (اصفهانی)

به آیین جهان‌داران یکی روزبه مجلس بود شاهِ مجلس‌افروز
به عزم دست‌بوسش قاف تا قافکمر بسته کُله‌دارانِ اطراف
نشسته پیش تختش جمله شاهانز چین تا روم و از ری تا سپاهان
ز سالار خُتن تا خسروِ زنگهمه بر یاد خسرو باده در چنگ
چو دوری چند مِی در داد ساقینماند از شرم شاهان هیچ باقی
شهنشه شرم را برقع برافکندسخن لَختی به گستاخی درافکند
که خوبانی که دَر‌خوردِ فَریشندز عالم در کدامین بُقعه بیشند؟
یکی گفتا لطافت روم داردلطف گنج است و گنج آن بوم دارد
یکی گفت از خُتن خیزد نکوییفسانه‌ست آن طرف در خوب‌رویی
یکی گفت ارمن است آن بوم‌ ِ آبادکه پیکر‌های او باشد پری‌زاد
یکی گفتا که در اقصای کشمیرز شیرینی نباشد هیچ تقصیر
یکی گفتا سزای بزم شاهانشکرنامی است در شهر سپاهان
به شکر بَر ز شیرینیش بیدادو زو شِکّر به خوزستان به فریاد
به زیر هر لبش صد خنده بیش استلبش را چون شکر صد بنده بیش است
قبا تنگ آید از سرو‌َش چمن رادِرم واپس دهد سیمش سمن را
رطب پیش دهانش دانه‌ریز استشکر بگذار کو خود خانه‌خیز است
چو بردارد نقاب از گوشهٔ ماهبرآید نالهٔ صد یوسف از چاه
جز این عیبی ندارد آن دل‌آرامکه گستاخی کند با خاص و با عام
به هر جایی چو باد آرام گیردچو لاله با همه کس جام گیرد
ز روی لطف با کس درنسازدکه آن کس خان و مان را درنبازد
کسی کاو را شبی گیرد در آغوشنگردد آن شبش هرگز فراموش
مَلِک را درگرفت آن دل‌نوازیاساسی نو نهاد از عشق‌بازی
فَرَس می‌خواست بر شیرین دَواندبه ترکی غارت از ترکی ستاند
بَرَد شیرینی قندی به قندیگشاید مشکل بندی به بندی
به گوهر پایهٔ گوهر شود خردبه دیبا آب دیبا را توان برد
سرش سودا‌ی بازار شکر داشتکه شکر هم ز شیرینی اثر داشت
نه دل می‌دادش از دل راندن او رانه شایست از سپاهان خواندن او را
در این اندیشه صابر بود یک سالنشد واقف کسی بر حسبِ آن حال
پس از سالی رکاب افشاند بر راهسوی مُلک سپاهان راند بنگاه
فرود آمد به نزهت‌گاه آن بومسوادی دید بیش از کشور روم
گروهی تازه‌روی و عشرت‌افروزبه گاه خوش‌دلی روشن‌تر از روز
نشاط آغاز کرد و باده می‌خوردغم آن لعبتِ آزاده می‌خورد
نهفته باز می‌پرسید جایشبه دست آورد هنجار سرایَش
شبی برخاست تنها با غلامیز بازار شکر برخواست کامی
چو خسرو بر سر کوی شکر شدسپاهان قصر شیرینی دگر شد
حلاوت‌های عیش آن عصر می‌داشتکه شکر کوی و شیرین قصر می‌داشت
به در بر حلقه زد خاموش خاموشبرون آمد غلامی حلقه در گوش
جوانی دید زیباروی بر درنمودار جهان‌داریش در سر
فرود آوردش از شبدیز چون ماهفرس را راند حالی بر علف‌گاه
چو مهمانان به ایوانش درون بردبدان مهمان سر از کیوان برون برد
مَلک چون بر بساط کار بنشستدرستی چند را بر کار بشکست
اجازت داد تا شکر بیایدبه مهمان بر ز لب شکر گشاید
برون آمد شکر با جام جُلابدهانی پر شکر چشمی پر از خواب
شکرنامی که شکر ریزد او بودنباتی کز سپاهان خیزد او بود
ز گیسو نافه‌نافه مشک می‌بیختز خنده خانه‌خانه قند می‌ریخت
چو ویسه فتنه‌ای در شهد‌بوسیچو دایه آیتی در چاپلوسی
کنیز‌ان داشتی رومی و چینیکز ایشان هیچ را مثلی نبینی
همه در نیم‌شب نوروز کردهبه کار عیش دست‌آموز کرده
نشست و باده پیش آورد حالیبتی یا رب چنان و خانه خالی
نه می در آبگینه کآن سمن‌بردر آب خشک می‌کرد آتشِ تَر
گلابی را به تلخی راه می‌دادبه شیرینی به دست شاه می‌داد
نشسته شاه عالم مِهترانهشکر برداشته چون مَه ترانه
پیاپی رطل‌ها پرتاب می‌کردملک را شهربند خواب می‌کرد
چو نوش باده از لب نیش برداشتشکر برخاست شمع از پیش برداشت
به عذری کآن قبول افتاد در راهبرون آمد ز خلوت‌خانهٔ شاه
کنیزی را که هم‌بالای او بودبه حسن و چابکی هم‌تای او بود
در او پوشید زر و زیور خویشفرستاد و گرفت آن شب سر خویش
ملک چون دید کآمد نازنینشستد داد‌ِ شکر از انگبینش
در او پیچید و آن شب کامِ دل راندبه مصروعی بر افسونی غلط خواند
ز شیرینی که آن شمع سحر بودگمان افتاد او را کآن شکر بود
کنیز از کار خسرو ماند مدهوشکه شیرین آمدش خسرو در آغوش
فسانه بود خسرو در نکوییفسون‌گر بود وقت نغز‌گو‌یی‌
ز هر کس کاو به بالا سروری داشتسری و گردنی بالاتری داشت
به خوش‌مغزی به از بادامِ تَر بودبه شیرین‌استخوانی نِی‌شکر بود
شبی که‌اسب نشاطش لنگ رفتیکم این بودی که سی فرسنگ رفتی
هر آن روزی که نصفی کم کشیدیچهل من ساغر‌ی در دَم کشیدی
چو صبح آمد کنیز از جای برخاستبه دستان از ملک دستوری‌یی خواست
به نزدیک شِکر شد کام و ناکامبه شِکر باز گفت احوال بادام
هر آنچ از شاه دید او را خبر دادنهانی‌های خلوت را به در داد
بدان تا شِکر آگه باشد از کاربگوید هر چه پرسد زو جهان‌دار
شِکر برداشت شمع و درشد از درکه خوش باشد به یک جا شمع و شِکر
مَلک پنداشت کآن هم بستر او بودکنیزک شمع دارد، شِکر او بود
بپرسیدش که تا مهمان‌پرستیبه خلوت با چو من مهمان نشستی‌؟
جوابش داد کای از مهتران طاقندیدم مثل تو مهمان در آفاق
همه چیزیت هست از خوب‌روییز شیرین‌شکری و نغزگویی
یکی عیب است اگر ناید گرانتکه بویی در نمک دارد دهانت
نمک در مَردم آرد بوی پاکیتو با چندین نمک چون بوی‌ناکی‌؟
به سوسن‌بوی شه گفتا‌ «چه تدبیر‌؟»سمنبر گفت‌ «سالی سوسن و سیر»
ملک چون رخت از آن بت‌خانه بربستگرفت آن پند را یک سال در دست
بر آن افسانه چون بگذشت سالیمزاج شه شد از حالی به حالی
به زیرش رام شد دوران توسنبرآوردش درختِ سیر سوسن
شبی بر عادت پارینه برخاستبه شِکر باز بازاری برآراست
همان شیرینی پارینه دریافتبه شیرینی رسد هر کاو شِکر یافت
چو دوری چند رفت از عیش‌سازیپدید آمد نشان بوس و بازی
همان جُفته نهاد آن سیم‌ساقشبه جُفتی دیگر از خود کرد طاقش
ملک نُقلِ دهان‌آلوده می‌خوردبه امید شِکر پالوده می‌خورد
چو لشگر بر رحیل افتاد شب راملک پرسید باز آن نوش‌لب را
که چون من هیچ مهمانی رسیدت؟بدین رغبت کسی در بر کشیدت؟
جوابی شِکرینش داد شِکرکه پارم بود یاری چون تو در بر
جز آن کان شخص را بوی دهان بودتو خوش‌بویی از این بِهْ چون توان بود‌؟
ملک گفتا چو بینی عیب هر چیزببین عیب جمال خویشتن نیز
بپرسیدش که عیب من کدام است‌؟کز آن عیب این نکویی زشت‌نام است
جوابش داد کآن عیب است مشهورکه یک ساعت ز نزدیکان نه‌ای دور
چو دور چرخ با هر کس بسازیچو گیتی با همه کس عشق بازی
نگارین‌مرغی ای تمثال چینیچرا هر لحظه بر شاخی نشینی‌؟
غلاف نازکی داری دریغیکه هر ساعت کنی بازی به تیغی
جوابش داد شِکر کای جوان‌مردچه پنداری کزین شِکر کسی خورد؟
به ستاری که ستر اوست پیشمکه تا من زنده‌ام بر مُهر خویشم
نه کس با من شبی در پرده خفته‌ستنه دُرم را کسی در دَور سفته‌ست
کنیزان منند اینان که بینیکه در خلوت تو با ایشان نشینی
بلی من باشم آن که‌اول درآیمبه می بنشینم و عشرت فزایم
ولی آن دل‌سِتان کآید در آغوشنه من، چون من بتی باشد قصب‌پوش
چو بشنید این سخن شاه از زبانشبدین معنی گواهی داد جانش
دُری کاو را بود مُهر خداییدهد ناسُفتگی بر وی گوایی
چو برزد آتش‌ِ مشرق زبانهمَلک چون آب شد ز‌ آن جا روانه
بزرگان سپاهان را طلب کردوز ایشان پرسشی زان نوش‌لب کرد
به یک رویه همه شهر سپاهانشدند آن پاک‌دامن را گواهان
که شکر همچنان در تنگ خویش استنیازرده‌گلی بر رنگ خویش است
متاع خویشتن در بار داردکنیزی چند را بر کار دارد
سمند‌ش گر چه با هر کس به زین استسنان دورباشش آهنین است
عجوز‌ان نیز کردند استواریعروسش بِکر بود اندر عماری
ملک را فرخ آمد فال اخترکه از چندین مگس چون رَست شِکر‌!
فرستاد از سرای خویش خواندشبه آیین زناشویی نشاندش
نسُفته دُرِ دریاییش را سُفتنگین لعل را یاقوت شد جفت
سوی شهر مداین شد دگر بارشِکر با او به دامن‌ها شِکربار
به شِکر عشق شیرین خوار می‌کردشِکر شیرینی‌یی بر کار می‌کرد
چو بگرفت از شِکر‌خوردن دلِ شاهبه نوش‌آبادِ شیرین شد دگر راه
شِکر در تَنگ شه تیمار می‌خوردز نخل‌ستانِ شیرین خار می‌خورد
شه از سودا‌ی شیرین شور در سرگدازان گشته چون در آب شِکر
چو شمع از دوری شیرین در آتشکه باشد عیش موم از انگبین خوش
کسی کز جان شیرین باز مانَدچه سود ار در دهن شِکر فشانَد‌؟
شِکر هرگز نگیرد جای شیرینبچربد بر شِکر حلوا‌ی شیرین
چمن خاک است چون نسرین نباشدشِکر تلخ است چون شیرین نباشد
مگو شیرین و شِکر هست یک‌سانز نِی خیزد شِکر، شیرینی از جان
چو شمع شهد شیرین برفروزدشِکر بر مجمر آن جا عود سوزد
شِکر گر چاشنی در جام داردز شیرینی حلاوت وام دارد
ز شیرینی بزرگان ناشکیبندبه شِکر طفل و طوطی را فریبند
هر آبی کآن بود شیرین بسازدشِکر چون آب را بیند گدازد
ز شیرین تا شِکر فرقی عیان استکه شیرین جان و شِکر جای جان است
پری‌رویی است شیرین در عماریپرند او شِکر در پرده‌داری
بداند این قدر هر که‌ش تمیز استکه شِکر بهر شیرینی عزیز است
دلش می‌گفت شیرین بایدم زودکه عیشم را نمی‌دارد شِکر سود
یخ از بلّور صافی‌تر به گوهرخلاف آن شد که این خشک است و آن تَر
دگر ره گفت نَشْکیبم ز شیرینچه باید کرد با خود جنگ چندین‌؟
گَرَم سنگ آسیا بر سر بگردددل آن دل نیست کز دل‌بر بگردد
به سر گردم‌، نگردانم سر از یارسری دارم مباح از بهر این کار
دگر ره گفت کاین تدبیر خام استصبوری کن که رسوایی تمام است
مرا آن بِهْ که از شیرین شکیبمنه طفلم تا به شیرینی فریبم
بباید درکشیدن میل را میلکه کس را کار برنآید به تعجیل
مرا شیرین و شِکر هر دو در جامچرا بر من به تلخی گردد ایام‌؟
دلم با این رفیقان بی‌رفیق استز بس ملاحبان کشتی غریق است
نمی‌خواهی که زیر افتی چو سایهمشو بر نردبان جز پایه‌پایه
چنان راغب مشو در جستن کامکه از نایافتن رنجی سرانجام
طمع کم دار تا گر بیش یابیفتوحی بر فتوح خویش یابی
دل آن بِهْ کز در مَردی درآیدمراد مَردم از مَردی برآید
به صبر‌م کرد باید رهنمونیزنی شد با زنان کردن زبونی
به مَردان بر زنی کردن حرام استزنی کردن زنی کردن کدام است؟
مرا دعوا چه باید کرد شیریکه آهویی کند بر من دلیری
اگر خود گوسپندی رند و ریشمنه بر پشم کسان بر پشم خویشم
چو پیلان راز خود با کس نگفتمچو پیله در گلیم خویش خفتم
چنان در سر گرفت آن تُرک طنازکزو خسرو نه‌، کیخسرو بَرَد ناز
چو کرد ار دل ستاند‌، سینه جویدورش خانه دهی‌، گنجینه جوید
دلم را گر فراقش خون برآردطمع برد و طمع طاعون برآرد
ز معشوقه وفا جستن غریب استنگوید کس که سکبا بر طبیب است
مرا هر دم بر آن آرد ستیز‌شکه «خیز استغفرالله خون بریزش»
من این آزرم تا کی دارم او را‌؟چو آزردم تمام آزارم او را
به گیلان‌در نکو گفت آن نکو زنمیآزار ار بیآزاری نکو زن
مزن زن را ولی چون برستیزدچنانش زن که هرگز برنخیزد
دل شه چارهٔ آن غم ندانستکه راز خویش را محرم ندانست
دل آن محرم بود کز خانه باشددل بیگانه هم بیگانه باشد
چو دزدیده نخواهی دانهٔ خویشمَهِل بیگانه را در خانهٔ خویش
چنان گو راز خود با به‌ترین دوستکه پنداری که دشمن‌تر کسی اوست
مگو ناگفتنی در پیش اغیارنه با اغیار، با محرم‌ترین یار
به خلوت نیزش از دیوار می‌پوشکه باشد در پس دیوارها گوش
و گر نتوان که پنهان داری از خویشمده خاطر بدان یعنی میندیش
میندیش آن چه نتوان گفتنش بازکه نندیشیده بِهْ ناگفتنی‌راز
در این مجلس چنان کن پرده‌سازیکه نآید شحنه در شمشیر‌بازی‌
سرودی کآن بیابان را نشایدسزد گر بزم سلطان را نشاید
اگر دانا و گر نادان بود یاربضاعت را به کس بی‌مُهر مسپار
مکن با هیچ بد‌محضر نشستیکه نآرد در شکوهت جز شکستی
درختی کار در هر گِل که کاریکز او آن بر که کِشتی چشم داری
سخن در فرجه‌ای پرور که فرجامز واگفتن تو را نیکو شود نام
اگر صد وجه نیک آید فراپیشچو وجهی بَد بُوَد ز‌آن بَد بیندیش
به چشم دشمنان بین حرف خود رابدین حرفت شناسی نیک و بد را
چو دوزی صد قبا در شادکامیبِدَر پیراهنی در نیک‌نامی