بخش ۵۴ - زاری کردن فرهاد از عشق شیرین
چو دل در مهر شیرین بست فرهادبرآورد از وجودش عشق فریاد
به سختی میگذشتش روزگارینمیآمد ز دستش هیچ کاری
نه صبر آن که دارد برگ دورینه برگ آن که سازد با صبوری
فرورفته دلش را پای در گلز دست دل نهاده دست بر دل
زبان از کار و کار از آب رفتهز تن نیرو ز دیده خواب رفته
چو دیو از زحمت مردم گریزانفتان خیزانتر از بیمار خیزان
گرفته کوه و دشت از بیقراریوزو در کوه و دشت افتاده زاری
سهی سروَش چو شاخ گل خمیدهچو گل صد جای پیراهن دریده
ز گریه بلبله وز ناله بلبلگره بر دل زده چون غنچهٔ گل
غمش را در جهان غمخوارهای نهز یارش هیچگونه چارهای نه
دوتا زان شد که از ره خار میکندچو خار از پای خود مسمار میکند
نه از خارش غم دامن دریدننه از تیغش هراس سر بریدن
ز دوری گشته سودایی به یک بارشده دور از شکیبایی به یک بار
ز خون هر ساعت افشاندی نثاریپدید آوردی از رخ لالهزاری
ز ناله بر هوا چون کله بستیفلکها را طَبَق در هم شکستی
چو طفلی تشنه کآبش باید از جامنداند آب را و دایه را نام
ز گرمی برده عشقْ آرام او رابه جوش آورده هفت اندام او را
رسیده آتش دل در دماغشز گرمی سوخته همچون چراغش
ز مجروحی دلش صد جای سوراخروانش بر هلاک خویش گستاخ
بلا و رنج را آماج گشتهبلا ز اندازه، رنج از حد گذشته
چنان از عشق شیرین تلخ بگریستکه شد آواز گریهش بیست در بیست
دلش رفته قرار و بخت مردهپی دل میدوید آن رختبرده
چنان درمیرمید از دوست و دشمنکه جادو از سپند و دیو از آهن
غمش دامن گرفته و او به غم شادچو گنجی کز خرابی گردد آباد
ز غم ترسان به هشیاری و مستیچو مار از سنگ و گرگ از چوبدستی
دلش نالان و چشمش زار و گریانجگر از آتش غم گشته بریان
علاج درد بیدرمان ندانستغم خود را سر و سامان ندانست
فرومانده چنین تنها و رنجورز یاران منقطع وز دوستان دور
گرفته عشق شیرینش در آغوششده پیوند فرهادش فراموش
نه رخصت کز غمش جامی فرستدنه کس محرم که پیغامی فرستد
گر از درگاه او گَردی رسیدیبه جای سرمه در چشمش کشیدی
و گر در راه او دیدی گیاییببوسیدی و برخواندی ثنایی
به صد تلخی رخ از مردم نهفتیسخن شیرین جز از شیرین نگفتی
چنان پنداشت آن دلدادهٔ مستکه سوزد هر که را چون او دلی هست
کسی کش آتشی در دل فروزدجهان یکسر چنان داند که سوزد
چو بردی نام آن معشوق چالاکزدی بر یاد او صد بوسه بر خاک
چو سوی قصر او نظاره کردیبه جای جامه، جان را پاره کردی
چو وحشیتوسن از هر سو شتابانگرفته انس با وحش بیابان
ز معروفان این دام زبونگیربر او گرد آمده یک دشت نخجیر
یکی بالین گَهش رفتی یکی جاییکی دامنش بوسیدی، یکی پای
گَهی با آهوان خلوت گزیدیگَهی در موکب گوران دویدی
گَهی اشک گوزنان دانه کردیگَهی دنبال شیران شانه کردی
به روزش آهوان دمساز بودندگوزنانش به شب همراز بودند
نمودی روز و شب چون چرخ نآوردنخوردی و نیآشامیدی از درد
بِدآن هنجار که اول راه رفتیاگر ره یافتی یک ماه رفتی
اگر بودیش صد دیوار در پیشندیدی تا نکردی روی او ریش
و گر تیری به چشمش درنشستیز مدهوشی مژه بر هم نبستی
و گر پیش آمدی چاهیش در راهز بیپرهیزی افتادی در آن چاه
دل از جان برگرفته وز جهان سیربلا همراه در بالا و در زیر
شبی و صد دریغ و ناله تا روزدلی و صد هزاران حسرت و سوز
ره اَر در کوی و گر در کاخ کردینفیرش سنگ را سوراخ کردی
نشاطی کز غم یارش جدا کردبه صد قهر آن نشاط از دل رها کرد
غمی کآن با دلش دمساز میشددو اسبه پیش آن غم باز میشد
اَدیم رخ به خون دیده میشستسهیل خویش را در دیده میجست
نخفت ار چند خوابش میببایستکه در بر دوستان بستن نشایست
دل از رخت خودی بیگانه بودشکه رخت دیگری در خانه بودش
از آن بد نقش او شوریدهپیوستکه نقش دیگری بر خویشتن بست
نیآسود از دویدن صبح تا شاممگر کز خویشتن بیرون نهد گام
ز تن میخواست تا دوری گزیندمگر با دوست در یک تن نشیند
نبود آگه که مرغش در قفس نیستبه میدان شد ملک در خانه کس نیست
چنان با اختیار یار درساختکه از خود یار خود را بازنشناخت
اگر در نور و گر در نار دیدینشان هجر و وصل یار دیدی
ز هر نقشی که او را آمدی پیشبه نیک اختر زدی فال دل خویش
کسی در عشق فال بد نگیردو گر گیرد برای خود نگیرد
هر آن نقشی که آید زشت یا خوبکند بر کام خویش آن نقش منسوب
به هر هفته شدی مهمان آن حوربه دیداری قناعت کردی از دور
دگر ره راه صحرا برگرفتیغم آن دلسِتان از سر گرفتی
شبانگاه آمدی مانند نخجیروز آن حوضه بخوردی شربتی شیر
جز آن شیر از جهان خوردی نبودشبرون زآن حوض ناوردی نبودش
به شب زآن حوضپایه هیچ نگذشتهمه شب گرد پای حوض میگشت
در آفاق این سخن شد داستانیفتاد این داستان در هر زبانی