گنج

بخش ۵۳ - آغاز عشق فرهاد

پری‌پیکر نگار پرنیان‌پوشبت سنگین‌دل سیمین بناگوش
در آن وادی که جایی بود دل‌گیرنخوردی هیچ خوردی خوش‌تر از شیر
گرش صد گونه حلوا پیش بودیغذاش از مادیان و میش بودی
از او تا چارپایان دورتر بودز شیر آوردن او را درد سر بود
که پیرامون آن وادی به خروارهمه خرزَهره بد چون زَهرهٔ مار
ز چوب زهر چون چوپان خبر داشتچراگاه گله جایِ دگر داشت
دل شیرین حساب شیر می‌کردچه فن سازد در آن تدبیر می‌کرد
که شیر آوردن از جایی چنان دورپرستاران او را داشت رنجور
چو شب زلف سیاه افکند بر دوشنهاد از ماه زرین حلقه در گوش
در آن حلقه که بود آن ماهِ دل‌سوزچو مار حلقه می‌پیچید تا روز
نشسته پیش او شاپور تنهافرو کرده ز هر نوعی سخن‌ها
از این اندیشه کآن سرو سهی داشتدل فرزانه شاپور آگهی داشت
چو گل‌رخ پیش او آن قصه برگفتنیوشنده چو برگ لاله بشکفت
نمازش برد چون هندو پری راستودش چون عطارد مشتری را
که هست این جا مهندس مردی استادجوانی نام او فرزانه فرهاد
به وقت هندسه عبرت‌نماییمجسطی‌دانِ اقلیدس‌گشایی
به تیشه چون سر صنعت بخاردزمین را مرغ بر ماهی نگارد
به صنعت سرخ گل را رنگ بنددبه آهن نقش چین بر سنگ بندد
به پیشه دست بوسندش همه رومبه تیشه سنگ خارا را کند موم
به استادی چنین کارت برآیدبدین چشمه گل از خارت برآید
بُود هر کار بی‌استاد دشوارنخست استاد باید آن‌گَهی کار
شود مرد از حساب انگشتری‌گرولیک از موم و گل نز آهن و زر
گرم فرمان دهی فرمان پذیرمبه دست آوردنش بر دست گیرم
که ما هر دو به چین هم‌زاد بودیمدو شاگرد یکی استاد بودیم
چو هر مایه که بود از پیشه برداشتقلم بر من فکند او تیشه برداشت
چو شاپور این حکایت را به سر بردغم شیر از دل شیرین به در برد
چو روز آیینه خورشید دربستشب صد چشم هر صد چشم بربست
تجسس کرد شاپور آن زمین رابه دست آورد فرهاد گزین را
به شادروان شیرین برد شادشبه رسم خواجگان کرسی نهادش
درآمد کوه‌کن مانند کوهیکز او آمد خلایق را شکوهی
چو یک پیل از ستبری و بلندیبه مقدار دو پیلش زورمندی
رقیبان حرم بنواختندشبه واجب جایگاهی ساختندش
برون پرده فرهاد ایستادهمیان درْبسته و بازو گشاده
در اندیشه که لعبت‌باز گردونچه بازی آردش زان پرده بیرون
جهان ناگه شبیخون سازی‌ای کردپس آن پرده لعبت‌بازی‌ای کرد
به شیرین‌خنده‌های شکرین‌سازدرآمد شِکر شیرین به آواز
دو قفل شِکر از یاقوت برداشتوز او یاقوت و شِکر قوت برداشت
رطب‌هایی که نخلش بار می‌دادرطب را گوش‌مال خار می‌داد
به نوش‌آباد آن خرمای در شیرشکر خواند انگبین را چاشنی‌گیر
ز بس کز دامن لب شِکر افشاندشِکر دامن به خوزستان برافشاند
شنیدم نام او شیرین از آن بودکه در گفتن عجب شیرین‌زبان بود
ز شیرینی چه گویم هر چه خواهیبر آوازش بخفتی مرغ و ماهی
طبرزد را چو لب پرنوش کردیز شِکّر حلقه‌ها در گوش کردی
در آن مجلس که او لب برگشادینبودی تن که حالی جان ندادی
کسی را کآن سخن در گوش رفتیگر افلاطون بدی از هوش رفتی
چو بگرفت آن سخن فرهاد در گوشز گرمی، خون گرفتش در جگر جوش
برآورد از جگر آهی شغب‌ناکچو مصروعی ز پای افتاد بر خاک
به روی خاک می‌غلتید بسیاروز آن سر کوفتن پیچید چون مار
چو شیرین دید کآن آرام‌رفتهدلی دارد چو مرغ از دام رفته
هم از راه سخن شد چاره‌سازشبِدآن دانه به دام آورد بازش
پس آن گه گفت کاِی داننده استادچنان خواهم که گردانی مرا شاد
مراد من چنان است ای هنرمندکه بگشایی دل غم‌گینم از بند
به چابک‌دستی و استادکاریکنی در کار این قصر استواری
گله دور است و ما محتاج شیریمطلسمی کن که شیر آسان بگیریم
ز ما تا گوسفندان یک دو فرسنگبباید کند جویی محکم از سنگ
که چوپانانم آن جا شیر دوشندپرستارانم این جا شیر نوشند
ز شیرین گفتن و گفتار شیرینشده هوش از سر فرهاد مسکین
سخن‌ها را شنیدن می‌توانستولیکن فهم کردن می‌ندانست
زبانش کرد پاسخ را فرامشتنهاد از عاجزی بر دیده انگشت
حکایت بازجست از زیردستانکه مستم کوردل باشند مستان
ندانم کاو چه می‌گوید بگوییدز من کامی که می‌جوید بجویید
رقیبان آن حکایت برگرفتندسخن‌هایی که رفت از سر گرفتند
چو آگه گشت از آن اندیشه فرهادفکند آن حکم را بر دیده بنیاد
در آن خدمت به غایت چابکی داشتکه کار نازنینان نازکی داشت
از آن جا رفت بیرون تیشه در دستگرفت از مهربانی پیشه در دست
چنان از هم درید اندام آن بومکه می‌شد زیر زخمش سنگ چون موم
به تیشه روی خارا می‌خراشیدچو بید از سنگ مجرا می‌تراشید
به هر تیشه که بر سنگ آزمودیدو هم‌سنگش جواهر مزد بودی
به یک ماه از میان سنگ خاراچو دریا کرد جویی آشکارا
ز جای گوسفندان تا در‌ِ کاخدورویه سنگ‌ها زد شاخ در شاخ
چو کار آمد به آخر حوضه‌ای بستکه حوض کوثرش زد بوسه بر دست
چنان ترتیب کرد از سنگ جوییکه در درزش نمی‌گنجید مویی
در آن حوضه که کرد او سنگ‌بستشروان شد آب گفتی زآب‌دستش
بَنا چندان تواند بود دشوارکه بَنّا را نیامد تیشه در کار
اگر صد کوه باید کند پولادزبون باشد به دست آدمی‌زاد
چه چاره کان بنی‌آدم نداندبه جز مردن که‌زان بیچاره ماند
خبر بردند شیرین را که فرهادبه ماهی حوضه بست و جوی بگشاد
چنان کز گوسفندان شام و شب‌گیربه حوض آید به پای خویشتن شیر
بهشتی‌پیکر آمد سوی آن دشتبه گِرد جوی شیر و حوض برگشت
چنان پنداشت کآن حوض گزیدهنکرده‌ست آدمی‌، هست آفریده
بلی باشد ز کار آدمی دوربهشت و جوی شیر و حوضه و حور
بسی بر دست فرهاد آفرین کردکه رحمت بر چنان کس کاین چنین کرد
چو زحمت دور شد نزدیک خواندشز نزدیکان خود برتر نشاندش
که استادیت را حق چون گذاریمکه ما خود مزد شاگردان نداریم
ز گوهر شب‌چراغی چند بودشکه عقد گوش گوهربند بودش
ز نغزی هر دُری مانند تاجیوز او هر دانه شهری را خراجی
گشاد از گوش با صد عذر چون نوششفاعت کرد کاین بستان و بفروش
چو وقت آید کزین بِهْ دست یابیمز حق خدمتت سر برنتابیم
بر آن گنجینه فرهاد آفرین خواندز دستش بِستد و در پایش افشاند
وز آن جا راه صحرا تیز برداشتچو دریا اشک صحراریز برداشت
ز بیم آن که کار از نور می‌شدبه صد مردی ز مردم دور می‌شد