گنج

بخش ۴۶ - وصیت کردن مهین‌بانو شیرین را

مهین‌بانو دلش دادی شب و روزبدان تا نشکند ماهِ دل‌افروز
یکی روزش به خلوت پیش خود خواندکه عمرش آستین بر دولت افشاند
کلید گنج‌ها دادش که برگیرکه پیشت مرد خواهد مادر پیر
درآمد کارِ اندامش به سستیبه بیماری کشید از تن‌درستی
چو روزی چند بر وی رنج شد چیرتن از جان سیر شد جان از جهان سیر
جهان از جان شیرینش جدا کردبه شیرین هم جهان هم جان رها کرد
فرو شد آفتابش در سیاهیبنه در خاک برد از تخت شاهی
چنین است آفرینش را ولایتکه باشد هر بهاری را نهایت
نیامد شیشه‌ای از سنگ در دستکه باز آن شیشه را هم سنگ نشکست
فغان زین چرخ کز نیرنگ‌سازیگَهی شیشه کند گَه شیشه‌بازی
به اول عهد زنبور انگبین کردبه آخر عهد باز آن انگبین خورد
بدین قالب که بادش در کلاه استمشو غَره که مشتی خاک راه است
ز بادی کاو کلاه از سر کند دورگیاه آسوده باشد سرو رنجور
بدین خان کاو بنا بر باد داردمشو غَره که بد بنیاد دارد
چه می‌پیچی درین دام گلوپیچ؟که جوزی پوده بینی در میانْ هیچ
چو روباهان و خرگوشان منه گوشبه روبه‌بازیِ این خوابِ خرگوش
بسا شیر شکار و گرگ جنگیکه شد در زیر این روبه پلنگی
نظر کردم ز روی تجربت هستخوشی‌های جهان چون خارش دست
به اول دست را خارش خوش افتدبه آخر دست بر دست آتش افتد
همیدون جام گیتی خوش‌گوار استبه اول مستی و آخر خمار است
رها کن غم که دنیا غم نَیَرزدمکن شادی که شادی هم نَیَرزد
اگر خواهی جهان در پیش کردنشکم‌واری نخواهی بیش خوردن
گرت صد گنج هست ار یک درم نیستنصیبت زین جهان جز یک شکم نیست
همی تا پای دارد تن‌درستیز سختی‌ها نگیرد طبع سستی
چو برگردد مزاج از استقامتبه دشواری به دست آید سلامت
دهان چندان نماید نوش‌خندیکه یابد در طبیعت نوش‌مندی
چو گیرد ناامیدی مرد را گوشکند راه رهایی را فراموش
جهان تلخ است خوی تلخ‌ناکشبه کم خوردن توان رست از هلاکش
مشو پرخواره چون کرمان در این گوربه کم خوردن کمر دربند چون مور
ز کم خوردن کسی را تب نگیردز پر خوردن به روزی صد بمیرد
حرام آمد علف تاراج کردنبه دارو طبع را محتاج کردن
چو باشد خوردن نان گل‌شکروارنباشد طبع را با گل‌شکر کار
چو گل‌بن هر چه بگذاری بخنددچو خوردی گر شکر باشد بگندد
چو دنیا را نخواهی، چند جویی؟بِدو پویی، بَدِ او چند گویی؟
غم دنیا کسی در دل نداردکه در دنیا چو ما منزل ندارد
درین صحرا کسی کاو جای‌گیر استز مُشتی آب و نانش ناگزیر است
مکن دل‌تنگی ای شخصت گلی تنگکه بد باشد دلی تنگ و گلی تنگ
جهان از نام آن کس ننگ داردکه از بهر جهان دل تنگ دارد
غم روزی مخور تا روز ماندکه خود روزی‌رسان روزی رساند
فلک با این همه ناموس و نیرنگشب و روز ابلقی دارد کهن لنگ
بر این ابلق که آمد شد گزیندچو این آمد فرود آن برنشیند
در این سیلاب غم کز ما پدر بردپسر چون زنده مانَد چون پدر مرد؟
کسی کاو خون هندویی بریزدچو وارث باشد آن خون برنخیزد
چه فرزندی تو با این تُرک‌تازی؟که هندوی پدرکش را نوازی
بزن تیری بدین کوژ کمان‌پشتکه چندین پشت بر پشت تو را کشت
فلک را تا کمان بی‌زه نگرددشکار کس در او فربه نگردد
گوزنی را که ره بر شیر باشدگیا در زیر پی شمشیر باشد
تو ایمن چون شدی بر ماندن خویش؟که داری باد در پس چاه در پیش
مباش ایمن که این دریای خاموشنکرده است آدمی خوردن فراموش
کدامین ربع را بینی ربیعی؟کزان بُقعه برون ناید بقیعی
جهان آن به که دانا تلخ گیردکه شیرین‌زندگانی تلخ میرد
کسی کز زندگی با درد و داغ استبه وقت مرگ خندان چون چراغ است
سرانی کز چنین سر پُرفسوسندچو گل گردن‌زنان را دست‌بوسند
اگر واعظ بود گوید که چون کاهتو بفکن تا منش بردارم از راه
و گر زاهد بود صد مرده کوشدکه تو بیرون کنی تا او بپوشد
چو نامد در جهان پاینده چیزیهمه ملک جهان نَرزَد پشیزی
ره‌آورد عدم ره‌توشهٔ خاکسرشت صافی آمد گوهر پاک
چنین گفتند دانایان هشیارکه نیک و بد به مرگ آید پدیدار
بسا زن‌نام کآن جا مرد یابیبسا مردا که رویش زرد یابی
خداوندا چو آید پای بر سنگفتد کشتی در آن گردآبهٔ تنگ
نظامی را به آسایش رسانیببخشی و به بخشایش رسانی