گنج

بخش ۴۵ - نالیدن شیرین در جدایی خسرو

چنین در دفتر آورد آن سخن‌سنجکه برد از اوستادی در سخن رنج
که چون شیرین ز خسرو باز پس مانددلش دربند و جانش در هوس ماند
ز بادام تَر، آب گل برانگیختگلابی بر گُلِ بادام می‌ریخت
بسان گوسپند کشته بر جایفروافتاد و می‌زد دست بر پای
تن از بی‌طاقتی پرداخته زوردل از تنگی شده چون دیدهٔ مور
هوا بر باد داده خرمنش راگرفته خون دیده دامنش را
چو زلف خویش بی‌آرام گشتهچو مرغی پای‌بند دام گشته
شده ز اندیشهٔ هجران یارشز بحر دیده پر گوهر کنارش
گَهی از پای می‌افتاد چون مستگَه از بیداد می‌زد دست بر دست
دلش حُراقه آتش‌زنی داشتبدان آتش سر دودافکنی داشت
مگر دودش رود زان سو که دل بودکه افتد بر سر پوشیده‌ها دود
گشاده رشتهٔ گوهر ز دیدهمژه چون رشته در گوهر کشیده
ز خواب ایمن هوس‌های دماغشز بی‌خوابی شده چشم و چراغش
دهن خشک و لب از گفتار بستهز دیده بر سر گوهر نشسته
سهی سَروش چو برگ بید لرزانشده زو نافه کاسد‌، نیفه ارزان
زمانی بر زمین غلطید غم‌ناکز مشگین جعد مشگ افشاند بر خاک
چو نسرین بر گشاده ناخنی چندبه نسرین برگ گل از لاله می‌کند
گَهی بر شکر از بادام زد آبگَهی خایید فندق را به عناب
گَهی چون گوی هر سو می‌دویدیگَهی بر جای چون چوگان خمیدی
نمک در دیده بی‌خواب می‌کردز نرگس لاله را سیرآب می‌کرد
درختی بر شده چون گنبد نورگدازان گشت چون در آب کافور
بهاری تازه چون رخشنده مهتابز هم بگسست چون بر خاک سیم‌آب
شبیخون غم آمد بر ره دلشکست افتاد بر لشگرگه دل
کمین‌سازان محنت بر نشستندیزک‌داران طاقت را شکستند
ز بنگاه جگر تا قلب سینهبه غارت شد خزینه بر خزینه
به صد جهد از میان سلطان جان رستولیک آن گه که خدمت را میان بست
گَهی دل را به نفرین یاد کردیز دل چون بی‌دلان فریاد کردی
گَهی با بخت گفتی کاِی ستم‌کارنکردی تا تویی زین زشت‌تر کار
مرادی را که دل بر وی نهادیبه دست آوردی و از دست دادی
فرو شد ناگهان پایت به گنجیز دست افشاندیش بی‌پای‌رنجی
بهاری را که در بر وی گشادیربودی گل به دل خارش نهادی
چراغی کز جهانش برگزیدیتو را دادند و بادش دردمیدی
به آب زندگانی دست کردینهان شد لاجرم کز وی نخوردی
ز مطبخ بهره جز آتش نبودتوز آن آتش نشاط خوش نبودت
از آن آتش برآمد دودت اکنونپشیمانی ندارد سودت اکنون
گَهی فرخ سروش آسمانیدلش دادی که یابی کامرانی
گَهی دیو هوس می‌بردش از راهکه می‌بایست رفتن بر پی شاه
چو بسیاری درین محنت به سر بردهم آخر زان میان کشتی به در برد
به صد زاری ز خاک راه برخاستز بس خواری شده با خاک ره راست
به درگاه مهین‌بانو گذر کردز کار شاه بانو را خبر کرد
دل بانو موافق شد درین کارنصیحت کرد و پندش داد بسیار
که صابر شو درین غم روزکی چندنماند هیچ کس جاوید در بند
نباید تیزدولت بود چون گلکه آب تیزرو زود افکند پل
چو گوی افتان و خیزان به بود کارکه هر کس که اوفتد خیزد دگر بار
نروید هیچ تخمی تا نگنددنه کاری برگشاید تا نبندد
مراد آن به که دیر آید فرادستکه هر کس زودخور شد زود شد مست
نباید راه‌رو کو زود راندکه هر کو زود راند زود ماند
خری کو شست من برگیرد آسانز شست و پنج من نبود هراسان
نبینی ابر کو تندی نمایدبگرید سخت و آن گَه برگشاید
بباید ساختن با سختی اکنونکه داند کار فردا چون بود چون
بسی در کار خسرو رنج دیدیبسی خواری و دشواری کشیدی
اگر سودی نخوردی زو زیان نیستبود ناخورده یخنی باک از آن نیست
کنون وقت شکیبایی است، مَشتابکه بر بالا به دشواری رود آب
چو وقت آید که آب آید فرازیرنماند دولتت در کارها دیر
بد از نیک آن گَهی آید پدیدتکه قفل از کار بگشاید کلیدت
بسا دیبا که یابی سرخ و زردشکبود و ازرق آید در نوردش
بسا درجا که بینی گَردفَرسایبود یاقوت یا پیروزه را جای
چو بانو زین سخن لَختی فرو گفتبت بی‌صبر شد با صابری جفت
وزین در نیز شاپور خردمندبه کار آورد با او نکته‌ای چند
دلش را در صبوری بند کردندبه یاد خسروش خرسند کردند
شکیبا شد در این غم روزگارینه در تن دل نه در دولت قراری