بخش ۴۱ - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او
شبی از جمله شبهای بهاریسعادت رخ نمود و بخت یاری
شده شب روشن از مهتاب چون روزقدح برداشته ماهِ شبافروز
در آن مهتاب روشنتر ز خورشیدشده باده روان در سایهٔ بید
صفیر مرغ و نوشانوش ساقیز دلها برده اندوه فراقی
شمامه با شمایل راز میگفتصبا تفسیر آیت باز میگفت
سهیسروی روان بر هر کناریز هر سروی، شکفته نوبهاری
یکی بر جای ساغر دف گرفتهیکی گلابدان بر کف گرفته
چو دوری چند رفت از جام نوشینگران شد هر سری از خواب دوشین
حریفان از نشستن مست گشتندبه رفتن با مَلِک همدست گشتند
خمار ساقیان افتاده در تابدماغ مطربان پیچیده در خواب
مهیا مجلسی بیگرد اغیاربنامیزد گلی بیزحمت خار
شه از راه شکیبایی گذر کردشکار آرزو را تنگتر کرد
سر زلفِ گرهگیرِ دلآرامبهدست آورد و رست از دست ایام
لبش بوسید و گفت ای من غلامتبده دانه که مرغ آمد به دامت
هر آنچ از عمر پیشین رفت گو روکنون روز از نوست و روزی از نو
من و تو، جز من و تو کیست اینجا؟حذر کردن نگویی چیست اینجا؟
یکی ساعت من دلسوز را باشاگر روزی بُدی امروز را باش
بسان میوهدارِ نابرومندامید ما و تقصیر تو تا چند؟
اگر خود پولی از سنگ کبود استچو بیآب است پل زان سوی رود است
سگ قصاب را در پهلوی میشجگر باشد و لیک از پهلوی خویش
بسا ابرا که بندد کله مشکبه عشوه باغِ دهقان را کند خشک
بسا شورهزمین کز آبناکیدهان تشنگان را کرد خاکی
چه باید زهر در جامی نهادن؟ز شیرینی بر او نامی نهادن؟
به تَرکِ لؤلؤیِ تَر چون توان گفت؟که لؤلؤ را به تَرّی بهْ توان سُفت
بره در شیرمستی خورد بایدکه چون پخته شود گرگش رباید
کبوتربچه چون آید به پروازز چنگ شه فتد در چنگل باز
به سرپنجه مشو چون شیر سرمستکه ما را پنجهٔ شیرافکنی هست
گوزن کوه اگر گردنفراز استکمند چاره را بازو دراز است
گر آهوی بیابان گرمخیز استسگان شاه را تک تیز نیز است
مزن چندین گره بر زلف و خالتزکاتی دِه قضاگردانِ مالت
چو بازرگان صد خروار قندیچه باشد گر به تنگی در نبندی؟
چو نیل خویش را یابی خریداراگر در نیل باشی باز کن بار
شکرپاسخ به لطف آواز دادشجوابی چون طبرزد باز دادش
که فرخ ناید از چون من غباریکه همتختی کند با تاجداری
خر خود را چنان چابک نبینمکه با تازیسواری برنشینم
نیام چندان شگرف اندر سواریکه آرم پای با شیرِ شکاری
اگر نازی کنم مقصودم آن استکه در گرمی شکر خوردن زیان است
چو زین گرمی برآساییم یک چندمرا شکر مبارک، شاه را قند
وزین پس بر عقیق الماس میداشتزمرد را به افعی پاس میداشت
سرش گر سرکشی را رهنمون بودتقاضای دلش یارب که چون بود
شده از سرخرویی تیز چون خارخوشا خاری که آرد سرخگل بار
به هر مویی که تندی داشت چون شیرهزاران موی قاقم داشت در زیر
کمان ابرواَش گر شد گرهگیرکرشمه بر هدف میراند چون تیر
سنان در غمزه کآمد نوبت جنگبه هر جنگی درش صد آشتی رنگ
نمک در خنده کاین لب را مکن ریشبه هر لفظِ «مکن» در صد بکن، بیش
قصب بر رخ که گر نوشم نهان استبناگوشم به خرده در میان است
ازین سو حلقهٔ لب کرده خاموشز دیگر سو نهاده حلقه در گوش
به چشمی ناز بیاندازه میکردبه دیگر چشم عذری تازه میکرد
چو سر پیچید، گیسو مجلس آراستچو رخ گرداند، گردن عذر آن خواست
چو خسرو را به خواهش گرمدل یافتمروّت را در آن بازی خجل یافت
نمود اندر هزیمت شاه را پشتبه گوگردِ سفید آتش همی کُشت
بدان پشتی چو پشتش ماند واپسکه روی شاه پشتیوان من بس
غلط گفتم نمودش تختهٔ عاجکه شه را نیز باید تخت با تاج
حساب دیگر آن بودش در این کویکه پشتم نیز محراب است چون روی
دگر وجه آن که گر وجهی شد از دستاز آن روشنترم وجهی دگر هست
چه خوش نازی است ناز خوبرویانز دیده رانده را در دیده جویان
به چشمی طیرگی کردن که برخیزبه دیگر چشم دل دادن که مگریز
به صد جان ارزد آن رغبت که جانان«نخواهم» گوید و خواهد به صد جان
چو خسرو دید کآن ماه نیازینخواهد کردن او را چارهسازی
به گستاخی درآمد کاِی دلآرامگواژه چند خواهی زد؟ بیارام
چو مِی خوردی و می دادی به من بارچرا باید که من مستم تو هشیار؟
به هشیاری مشو با من، که مستیچو من بیدل نهای؟ حقا که هستی
تو را این کبک بشکستن چه سود است؟که باز عشق کبکت را ربوده است
و گر خواهی که در دل راز پوشیشکیبت باد تا با دل بکوشی
تو نیز اندر هزیمت بوق میزنز چاهی خیمه بر عیوق میزن
درین سودا که با شمشیر تیز استصلاح گردنافرازان گریز است
تو خود دانی که در شمشیربازیهلاک سر بود گردنفرازی
دلت گرچه به دلداری نکوشدبگو تا عشوه رنگی میفروشد
بگوید دوستم ور خود نباشدمرا نیک افتد او را بد نباشد
بسی فال از سر بازیچه برخاستچو اختر میگذشت آن فال شد راست
چه نیکو فال زد صاحب معانیکه خود را فال نیکو زن چو دانی
بد آید فال، چون باشی بداندیشچو گفتی «نیک» نیک آید فراپیش
مرا از لعل تو بوسی تمام استحلالم کن که آن نیزم حرام است
و گر خواهی که لب زین نیز دوزمبدین گرمی نه کان گاهی بسوزم
از آن ترسم که فردا رخ خراشیکه چون من عاشقی را کشته باشی
تو را هم خون من دامن بگیردکه خون عاشقان هرگز نمیرد
گرفتم، رای دمسازی نداریبه بوسی هم سر بازی نداری؟
ندارم زَهرهٔ بوس لبانتچه بوسم؟ آستین یا آستانت؟
نگویم بوسه را میری به من دِهلبت را چاشنیگیری به من دِه
بده یک بوسه تا دَه واستانیازین بهْ چون بود بازارگانی؟!
چو بازرگان صد خروار قندیبه ار با من به قندی در نبندی
چو بگشایی گشاید بند بر توفرو بندی، فرو بندند بر تو
چو سقا آب چشمه بیش ریزدز چشمه کآب خیزد بیش خیزد
در آغوشت کشم چون آب در میغمرا جانی تو، با جان چون زنم تیغ؟
سر زلف تو چون هندوی ناپاکبه روز پاک رختم را بَرَد پاک
به دزدی هندویت را گر نگیرمچو هندو دزد ِ نافرمانپذیرم
اگر چه دزد با صد دهره باشدچو بانگش بر زنی بیزَهره باشد
نبُرّد دزد هندو را کسی دستکه با دزدی جوانمردیش هم هست
کمند زلف خود در گردنم بندبه صید لاغر امشب باش خرسند
تو دلخر باش تا من جان فروشمتو ساقی باش تا من باده نوشم
شب وصلت لبی پرخنده دارمچراغ آشنایی زنده دارم
حساب حلقه خواهد کرد گوشمتو میخر بنده تا من میفروشم
شمار بوسه خواهد بود کارمتو میده بوسه تا من میشمارم
بیا تا از در دولت درآییمچو دولت خوش بر آمد خوش برآییم
یک امشب تازه داریم این نفس راکه بر فردا ولایت نیست کس را
به نقدْ امشب چو با هم سازگاریمنظر بر نسیهٔ فردا چه داریم؟
مکن بازی بدان زلف شکنگیربه من بازی کن امشب دستِ من گیر
به جان آمد دلم، درمانِ من سازکنارِ خود حصارِ جان من ساز
ز جان شیرینتری ای چشمهٔ نوشسزد گر گیرمت چون جان در آغوش
چو شکر گر لبت بوسم و گر پایهمه شیرینتر آید جایت از جای
همه تن در تو شیرینی نهفتندبه کم کاری تو را شیرین نگفتند
درین شادی به، ار غمگین نباشینه شیرین باشی، ار شیرین نباشی
شکرلب گفت از این زنهارخواریپشیمان شو مکن بیزینهاری
که شه را بَد بوَد زنهار خوردنبد آمد در جهان بد کار کردن
مجوی آبی که آبم را بریزدمخواه آن کام کز من برنخیزد
کزین مقصود بیمقصود گردمتو آتش گَشتهای من عود گردم
مرا بیعشق، دل خود مهربان بودچو عشق آمد، فسرده چون توان بود؟
گر از بازار عشق اندازه گیرمبه تو هر دم نشاطی تازه گیرم
ولیکن نرد با خود باخت نتوانهمیشه با خوشی درساخت نتوان
جهان نیمی ز بهر شادکامی استدگر نیمه ز بهر نیکنامی است
چه باید طبع را بَدرام کردن؟دو نیکو نام را بدنام کردن
همان بهتر که از خود شرم داریمبدین شرم از خدا آزَرم داریم
زن افکندن نباشد مردراییخودافکن باش اگر مردی نمایی
کسی کافکند خود را، بر سر آمدخودافکن با همه عالم برآمد
من آن شیرین درخت ِ آبدارمکه هم حلوا و هم جُلّاب دارم
نخست از من قناعت کن به جلّابکه حلوا هم تو خواهیخورد، مَشتاب
به اول شربت از حلوا میندیشکه حلوا پس بود، جُلاب در پیش
چو ما را قند و شکر در دهان هستبه خوزستان چه باید در زدن دست؟
زلال آب چندانی بود خوشکز او بِتْوان نشانْد آشوبِ آتش
چو آب از سرگذشت آید زیانیو گر خود باشد آب زندگانی
گر این دل چون تو جانان را نخواهددلی باشد که او جان را نخواهد
ولی تب کرده را حلوا چشیدننَیَرزد سالها صفرا کشیدن
بسا بیمار کز بسیار خواریبمانَد سال و مه در رنج و زاری
اگر چه طبع جوید میوهٔ تَراگر چه میل دارد دل به شِکّر
ملک چون دید کاو در کار خام استزبانش توسن است و طبع رام است
به لابه گفت کاِی ماه جهانتابعتاب دوستان ناز است، برتاب
صواب آید روا داری پسندی؟که وقت دستگیری دست بندی؟
دویدم تا به تو دستی در آرمبه دست آرم تو را، دستی برآرم
چو میبینم کنون زلفت مرا بستتو در دست آمدی من رفتم از دست
نگویم در وفا سوگند بشکنخمارم را به بوسی چند بشکن
اسیری را به وعده شاد میکنمبارک مردهای آزاد میکن
ز باغِ وصل، پُر گل کن کنارمچو دانی کز فراقت بر چه خارم
مگر زان گل، گلابآلود گردمبه بوی از گلستان خشنود گردم
تو سرمست و سر زلف تو در دستاگر خوشدل نشینم جای آن هست
چو با تو مِی خورم چون کش نباشم؟تو را بینم چرا دلخوش نباشم؟
کمر زرین بود چون با تو بندمدهن شیرین شود چون با تو خندم
گر از من میبری چون مهره از مارمن از گل باز میمانم تو از خار
گر از درد سر من میشوی فردمن از سر دور میمانم تو از درد
جگر خور کز تو بهْ یاری ندارمز تو خوشتر جگرخواری ندارم
مرا گر روی تو دلکش نباشددلم باشد ولیکن خوش نباشد
اگر دیده شود بر تو بَدَل گیربوَد در دیده خس، لیکن به تصغیر
و گر جان گردد از رویت عنانتاببود جان را عروسی لیک در خواب
عتابی گر بود ما را ازین پسمیانجی در میانه، موی تو بس
فلک چون جام یاقوتین روان کردز جرعه خاک را یاقوتسان کرد
ملک برخاست جام باده در دستهنوز از بادهٔ دوشینه سرمست
همان سودا گرفته دامنش راهمان آتش رسیده خرمنش را
هوای گرم بود و آتشِ تیزنمیکرد از گیاه خشک پرهیز
گرفت آن نارپِستان را چنان سختکه دیبا را فرو بندند بر تخت
بسی کوشید شیرین تا به صد زورقضای شیر گشت از پهلوی گور
ملک را گرم دید از بیقراریمکن گفتا بدینسان گرمکاری
چه باید خویشتن را گرم کردن؟مرا در روی خود بیشرم کردن؟
چو تو گرمی کنی نیکو نباشدگلی کو گرم شد خوشبو نباشد
چو باشد گفتگوی خواجه بسیاربه گستاخی پدید آید پرستار
به گفتن با پرستاران چه کوشی؟سیاست باید اینجا یا خموشی
ستور پادشاهی تا بود لنگبه دشواری مراد آید فراچنگ
چو روز بینوایی بر سر آیدمرادت خود به زور از در درآید
نباشد هیچ هشیاری در آن مستکه غُل بر پای دارد جامْ در دست
تو دولت جو که من خود هستم اینکبه دست آر آن که من در دستم اینک
نخواهم نقش بیدولت نمودنمن و دولت به هم خواهیم بودن
ز دولت دوستی جان بر تو ریزمنیم دشمن که از دولت گریزم
طرب کن چون در دولت گشادیمخور غم چون به روز نیک زادی
نخست اقبال و آنگه کام جستننشاید گنجِ بیآرام جستن
به صبری میتوان کامی خریدنبه آرامی دلآرامی خریدن
زبان آنگه سخن، چشم آنگهی نورنخست انگور و آنگه آب انگور
به گرمی کار عاقل بهْ نگرددبه تکدانی که بز فربه نگردد
درین آوارگی ناید برومندکه سازم با مراد شاه پیوند
اگر با تو بهیاری سر درآرممن آن یارم که از کارت برآرم
تو مُلک پادشاهی را بهدست آرکه من باشم اگر دولت بود یار
گرت با من خوش آید آشناییهمیترسم که از شاهی برآیی
و گر خواهی به شاهی باز پیوستدریغا من که باشم رفته از دست
جهان در نسل تو ملکی قدیم استبهدست دیگران عیبی عظیم است
جهان آن کس برد کاو برشتابدجهانگیری توقف برنتابد
همه چیزی ز روی کدخداییسکون برتابد الا پادشایی
اگر در پادشاهی بنگری تیزسبق بُرده است از عزم سبکخیز
جوانی داری و شیری و شاهیسری و با سری صاحب کلاهی
ولایت را ز فتنه پای بگشاییکی ره دستبرد خویش بنمای
بدین هندو که رختت را گرفته استبه تُرکی تاج و تختت را گرفته است
به تیغ آزرده کن ترکیب جسمشمگر باطل کنی ساز طلسمش
که دست خسروان در جستن کامگَهی با تیغ باید گاه با جام
ز تو یک تیغ تنها بر گرفتنز شش حد جهان لشگر گرفتن
کمر بندد فلک در جنگ با تودراندازد به دشمن سنگ با تو
مرا نیز ار بود دستی نمایموگرنه در دعا دستی گشایم