بخش ۴۰ - افسانهسرایی ده دختر
فرنگیس اولین مرکب روان کردکه دولت در زمین گنجی نهان کرد
از آن دولت فریدونی خبر داشتزمین را باز کرد، آن گنج برداشت
سهیل سیمتن گفتا تذرویبه بازی بود در پایینِ سروی
فرود آمد یکی شاهین به شبگیرتذرو نازنین را کرد نخجیر
عجبنوشِ شکرپاسخ چنین گفتکه عنبربو گلی در باغ بشکفت
بهشتیمرغی آمد سوی گلزارربود آن عنبرینگل را به منقار
از آن بِه داستانی زد فلکنازکه ما را بود یک چشم از جهان باز
به ما چشمی دگر کرد آشناییدو بِه بیند ز چشمی روشنایی
همیلا گفت آبی بود روشنروان گشته میانِ سبز گلشن
جوانشیری بر آمد تشنه از راهبدان چشمه دهان تر کرد ناگاه
همایون گفت لعلی بود کانیز غارتگاهِ بَیّاعان نهانی
درآمد دولت شاهی به تاراجنهاد آن لعل را بر گوشهٔ تاج
سمنترک سمنبر گفت یک روزجدا گشت از صدف دُری شبافروز
فلک در عِقدِ شاهی بند کردشبه یاقوتی دگر پیوند کردش
پریزادِ پریرخ گفت ماهیبه بازی بود در نخجیرگاهی
بر آمد آفتابی ز آسمان بیشکشید آن ماه را در چنبر خویش
خُتنخاتون چنین گفت از سرِ هوشکه تنها بود شمشادی قصبپوش
بدو پیوست ناگه سروی آزادکه خوش باشد به یک جا سرو و شمشاد
زبان بگشاد گوهرمُلکِ دلبندکه زُهره نیز تنها بود یک چند
سعادت برگشاد اقبال را دستقَرانِ مشتری در زهره پیوست
چو آمد در سخن نوبت به شاپورسخن را تازه کرد از عشقْ منشور
که شیرین انگبینی بود در جامشهنشه روغن او شد سرانجام
به رنگآمیزی صنعت من آنمکه در حلوای ایشان زعفرانم
پس آن گه کردشان در پَهلَوی یادکه احسنت ای جهانپهلو دو همزاد
جهان را هر دو چون روشنْ درخشیدز یکدیگر مبُرید و ملخشید
سخن چون بر لب شیرین گذر کردهوا پر مشک و صحرا پر شکر کرد
ز شرم اندر زمین میدید و میگفتکه دل بیعشق بود و یار بیجفت
چو شاپور آمد اندر چارهٔ کاردلم را پاره کرد آن پارهٔ کار
قضای عشق اگر چه سرنبشته استمرا این سرنبشت او درنبشت است
چو سر رشته سوی این نقش زیباستز سرخی نقشِ رویم نقشِ دیباست
مرا کز دست خسرو نقل و جام استنه کیخسرو پناخسرو غلام است
سرم از سایهٔ او تاجور بادندیمش بخت و دولت راهبر باد
چو دور آمد به خسرو گفت باریسیهشیری بُد اندر مَرغزاری
گوزنی بر رهِ شیر آشیان کردرسن در گردنِ شیر ژیان کرد
من آن شیرم که شیرینم به نخجیربه گردن بر نهاد از زلف زنجیر
اگر شیرین نباشد دستگیرمچو شمع از سوزشِ بادی بمیرم
و گر شیر ژیان آید به حربمچو شیرین سوی من باشد بچربم
حریفان جنس و یاران اهل بودندبه هر حرفی که میشد دست سودند
دلِ مَحرم بوَد چون تختهٔ خاکبر او دستی زنی حالی شود پاک
دگر ره طبعِ شیرین گرمتر گشتدلش در کار خسرو نرمتر گشت
قدح پر باده کرد و لعل پرنوشبه خسرو داد کاین را نوش کن نوش
بخور کاین جام شیرین نوش بادتبه جز شیرین همه فرموش بادت
ملک چون گل شدی هر دم شکفتهاز آن لعلِ نسفته لعلسفته
گَهی گفت ای قدح شب رخت بنددتو بگری تلخ تا شیرین بخندد
گَهی گفت ای سحر منمای دندانمخند، آفاق را بر من مخندان
به دستِ آن بتانِ مجلسافروزسپهر انگشتری میباخت تا روز
ببرد انگشتری چون صبح برخاستکه بر بانگ خروس انگشتری خواست
بتان چون یافتند از خرمی بهرشدند از ساحت صحرا سوی شهر
جهان خوردند و یک جو غم نخوردندز شادی کاهِ برگی کم نکردند
چو آمد شیشهٔ خورشید بر سنگجهان بر خلق شد چون شیشهٔ تنگ
دگر ره شیشهٔ مِی برگرفتندچو شیشه بادهها بر سر گرفتند
بر آن شیشهدلان از ترکتازیفلک را پیشه گشته شیشهبازی
به می خوردن طرب را تازه کردندبه عشرت جان شب را تازه کردند
همان افسانهٔ دوشینه گفتندهمان لعل پرندوشینه سفتند
دل خسرو ز عشقِ یارِ پرجوشبه یاد نوشِ لب میکرد می نوش
می رنگین زهی طاووس بیمارلب شیرین زهی خرمای بیخار
نهاده بر یکی کف ساغر ملگرفته بر دگر کف دستهٔ گل
از آن می خورد و زان گل بوی برداشتپی دلجُستنِ دلجوی برداشت
شراب تلخ در جانش اثر کردبه شیرینی سوی شیرین نظر کرد
به غمزه گفت با او نکتهای چندکه بود از بوسه لبها را زبان بند
هم از راه اشارتهای فرخحدیث خویشتن را یافت پاسخ
سخنها در کرشمه مینهفتندبه نوک غمزه گفتند آن چه گفتند
همه شب پاسبانی پیشه کردندبسی شب را درین اندیشه کردند
ز گرمی رویِ خسرو خوَی گرفتهصبوح خرمی را پی گرفته
که شیرین را چگونه مست یابد؟بر آن تنگ شکر چون دست یابد؟
نمیافتاد فرصت در میانهکه تیر خسرو افتد بر نشانه
دل شادش به دیدار دلافروزطرب میکرد و خوش میبود تا روز
چو بر شبدیزِ شب گلگونِ خورشیدستام افکند چون گلبرگ بر بید
مه و خورشید دل در صید بستندبه شبدیز و به گلگون برنشستند
شدند از مرز موقان سوی شهرودبنا کردند شهری از می و رود
گَهی بر گرد شط بستند زنجیرز مرغ و ماهی افکندند نخجیر
گَهی بر فرضه نوشآب شهرودجهان پرنوش کردند از می و رود
گَهی راندند سوی دشت مندورتهی کردند دشت از آهو و گور
بدینسان روزها تدبیر کردندگَهی عشرت، گَهی نخجیر کردند
عروس شب چو نقش افکند بر دستبه شهرآرایی، انجم کِلّه بربست
عروس شاه نیز از حجله برخاستبه روی خویشتن مجلس بیاراست
عروسانِ دگر با او شده یارهمه مجلس عروس و شاه بیکار
شکر بسیار و بادام اندکی بودکبوتر بیحد و شاهین یکی بود
همه بر یاد خسرو مِی گرفتندپیاپی خوشدلی را پی گرفتند
شبی بیرود و رامشگر نبودندزمانی بیمی و ساغر نبودند
می و معشوق و گلزار و جوانیازین خوشتر نباشد زندگانی
تماشای گل و گلزار کردنمی لعل از کف دلدار خوردن
حمایل دستها در گردن یاردرخت نارون پیچیده بر نار
به دستی دامن جانان گرفتنبه دیگر دست نبض جان گرفتن
گَهی جُستن به غمزه چارهسازیگَهی کردن به بوسه نردبازی
گَه آوردن بهارِ تَر در آغوشگَهی بستن بنفشه بر بناگوش
گَهی در گوش دلبر راز گفتنگَهی غمهای دلپرداز گفتن
جهان این است و این خود در جهان نیستو گر هست ای عجب جز یک زمان نیست