بخش ۲۳ - پیدا شدن شاپور
برآمد ناگه آن مرغ فسونسازبه آیین مغان بنمود پرواز
چو شیرین دید در سیمای شاپورنشان آشنایی دادش از دور
به شاپور، آن ظن او را بد نیفتادرقم زد گر چه بر کاغذ نیفتاد
اشارت کرد کآن مغ را بخوانیدوزین در قصهای با او برانید
مگر داند که این صورت چه نام است؟چه آیین دارد و جایش کدام است؟
پرستاران به رفتن راه رفتندبه کهبد حال صورت باز گفتند
فسونی زیر لب میخواند شاپورچو نزدیکی که از کاری بُود دور
چو پای صید را در دام خود دیددر آن جنبش، صلاح، آرام خود دید
به پاسخ گفت کاین دُر سفتنی نیستو گر هست از سر پا گفتنی نیست
پرستاران برِ شیرین دویدندبگفتند آن چه از کهبد شنیدند
چو شیرین این سخن زیشان نیوشیدز گرمی در جگر خونش بجوشید
روانه شد چو سیمینکوه در حالدر افکنده به کوه آوازِ خلخال
برِ شاپور شد بیصبر و سامانبه قامت چون سهیسرویِ خرامان
بر و بازو چو بلورین حصاریسر و گیسو چو مشگین نوبهاری
کمندی کرده گیسوش از تنِ خویشفکنده در کجا؟ در گردن خویش
ز شیرینکاریِ آن نقشِ جماشفرو بسته زبان و دستِ نقاش
رخ چون لعبتش در دلنوازیبه لعبتبازِ خود میکرد بازی
دلش را برده بود آن هندوی چستبه ترکی رخت هندو را همی جست
ز هندو جستنِ آن تُرکتازشهمه ترکان شده هندوی نازش
نقاب از گوش گوهرکش گشادهچو گوهر گوش بر دریا نهاده
لبی و صد نمک چشمی و صد نازبه رسم کهبدان در دادش آواز
که با من یک زمان چشم آشنا باشمکن بیگانگی یک دم مرا باش
چو آن نیرنگساز آواز بشنیددرنگ آوردن آن جا مصلحت دید
زباندان، مرد را زان نرگسِ مستزبانی ماند و آن دیگر شد از دست
ثناهای پریرخ بر زبان راندپری بنشست و او را نیز بنشاند
بپرسیدش که چونی؟ وز کجایی؟که بینم در تو رنگ آشنایی
جوابش داد مرد کار دیدهکه هستم نیک و بد بسیار دیده
خدای از هر نشیب و هر فرازینپوشیده است بر من هیچ رازی
ز حد باختر تا بوم خاورجهان را گشتهام کشور به کشور
زمین بگذار کز مه تا به ماهیخبر دارم ز هر معنی که خواهی
چو شیرین یافت آن گستاخروییبدو گفتا در این صورت چه گویی؟
به پاسخ گفت رنگآمیز شاپورکه باد از روی خوبت چشم بد دور
حکایتهای این صورت دراز استوزین صورت مرا در پرده راز است
یکایک هر چه میدانم سر و پایبگویم با تو گر خالی بود جای
بفرمود آن صنم تا آن بتی چندبناتُالنعشوار از هم پراکند
چو خالی دید میدان آن سخنداندرافکند از سخن گویی به میدان
که هست این صورتِ پاکیزهپیکرنشان آفتابِ هفت کشور
سکندر موکبی دارا سواریز دارا و سکندر یادگاری
به خوبیش، آسمان خورشید خواندهزمین را تخمی از جمشید مانده
شهنشه خسروِ پرویز کامروزشهنشاهی بدو گشتهست پیروز
وزین شیوه سخنهایی برانگیختکه از جانپروری با جان درآمیخت
سخن میگفت و شیرین هوش دادهبدان گفتار، شیرین گوش داده
به هر نکته فرو میشد زمانیدگر ره باز میجستش نشانی
سخن را زیر پرده رنگ میدادجگر میخورد و لعل از سنگ میداد
ازو شاپور دیگر راز ننهفتسخن را آشکارا کرد و پس گفت
پریرویا! نهان میداری اسرارسخن در شیشه میگویی پریوار!
چرا چون گل زنی در پوست خنده؟سخن باید چو شکر پوست کنده
چو میخواهی که یابی روی درمانمکن درد از طبیب خویش پنهان
بت زنجیر موی از گفتن اوبرآشفت ای خوشا آشفتن او
ولی چون عشق دامنگیر بودشدگر بار از ره عذر آزمودش
حریفی جنس دید و خانه خالیطبقپوش از طبق برداشت حالی
به گستاخی برِ شاپور بنشستدر تَنگِ شکر را مُهر بشکست
که ای کهبد به حق کردگارتکه ایمن کن مرا در زینهارت
به حکم آن که بس شوریدهکارمچو زلف خود دلی شوریده دارم
در این صورت بدانسان مِهر بستمکه گویی روز و شب صورت پرستم
به کار آی اندرین کارم به یک چیزکه روزی من به کار آیم تو را نیز
چو من در گوش تو پرداختم رازتو نیز ار نکتهای داری در انداز
فسونگر در حدیث چارهجوییفسونی به ندید از راستگویی
چو یاره دستبوسی رایش افتادچو خلخال زر اندر پایش افتاد
به صد سوگند گفت ای شمع یارانسزای تخت و فخر تاجداران
ز شب بدخواه تو تاریک دینترز ماه نو دلت باریک بینتر
به حق آن که در زنهار اویمکه چون زنهار دادی راست گویم
من آن صورتگرم کز نقش پرگارز خسرو کردم این صورت نمودار
هر آن صورت که صورتگر نگاردنشان دارد ولیکن جان ندارد
مرا صورتگری آموختهستندقبای جان دگر جا دوختهستند
چو تو بر صورت خسرو چنینیببین تا چون بود کاو را ببینی!
جهانی بینی از نور آفریدهجهان نادیده اما نور دیده
شگرفی، چابکی، چستی، دلیریبه مهر، آهو، به کینه، تند شیری
گلی بیآفتِ باد خزانیبهاری تازه بر شاخ جوانی
هنوزش گرد گل نارسته شمشادز سوسن سرو او چون سوسن آزاد
هنوزش پرّ یغلق در عقاب استهنوزش برگ نیلوفر در آب است
هنوزش آفتاب از ابر پاک استز ابر و آفتاب او را چه باک است؟
به یک بوی از ارم صد در گشادهبه دو رخ ماه را دو رخ نهاده
بر ادهم زین نهد رستم نهاد استبه می خوردن نشیند کیقباد است
شبی کاو گنج بخشی را دهد دادکلاهِ گنجِ قارون را برَد باد
سخن گوید، دُر از مرجان برآردزند شمشیر، شیر از جان برآرد
چو در جنبد رکاب قطبوارشعناندزدی کند باد از غبارش
نسب گویی؟ به نام ایزد ز جمشیدحسب پرسی؟ به حمدالله چو خورشید
جهان با موکبش ره تنگ داردعلَم بالای هفت اورنگ دارد
چو زر بخشد، شتر باید به فرسنگچو وقتِ آهن آید وای بر سنگ
چو دارد دشنهٔ پولاد را پاسبسنباند زره ور باشد الماس
چو باشد نوبت شمشیربازیخطیبان را دهد شمشیر غازی
قدمگاهش زمین را خسته داردشتابش چرخ را آهسته دارد
فلک با او به میدان کنْدشمشیربه گشتن نیز گه بالا و گه زیر
جمالش را که بزمآرای عید استهنر اصلی و زیبایی مزید است
به اقبالش، دل، استقبال داردچو هست اقبال کار اقبال دارد
بدین فرّ و جمال، آن عالمافروزهوای عشق تو دارد شب و روز
خیالت را شبی در خواب دیدهستاز آن شب عقل و هوش از وی رمیدهست
نه می نوشد نه با کس جام گیردنه شب خسبد نه روز آرام گیرد
به جز شیرین نخواهد همنفس رابدین تلخی مبادا عیش کس را
مرا قاصد بدین خدمت فرستادتو دانی نیک و بد کردم تو را یاد
از این دَر گونهگونه دُر همی سفتسخن چندان که میدانست میگفت
وز آن شیرینسخن، شیرینِ مدهوشهمی خورد آن سخنها خوشتر از نوش
بدان آمد که صد بار افتد از پایبه صنعت خویشتن میداشت بر جای
زمانی بود و گفت ای مرد هشیارچه میدانی کنون تدبیر این کار؟
بدو شاپور گفت ای رشکِ خورشیددلت آسوده باد و عمر جاوید
صواب آن شد که نگشایی به کس رازکنی فردا سوی نخجیر پرواز
چو مردان برنشین بر پشت شبدیزبه نخجیر آی و از نخجیر بگریز
نه خواهد کس تو را دامن کشیدننه در شبدیز شبرنگی رسیدن
تو چون سیاره میشو میل در میلمن آیم گر توانم خود به تعجیل
یکی انگشتری از دست خسروبدو بسپرد که این بر گیر و میرو
اگر در راه بینی شاه نو رابه شاه نو نمای این ماه نو را
سمندش را به زریننعل یابیز سر تا پا لباسش لعل یابی
کله لعل و قبا لعل و کمر لعلرخش هم لعل بینی لعل در لعل
و گرنه از مداین راه میپرسره مشگوی شاهنشاه میپرس
چو ره یابی به اقصای مداینروان بینی خزاین بر خزاین
ملک را هست مشگویی چو فرخاردر آن مشگو کنیزانند بسیار
بدان مشگوی مشکآگین فرود آیکنیزان را نگین شاه بنمای
در آن گلشن چو سرو آزاد میباشچو شاخ میوهٔ تر شاد میباش
تماشای جمال شاه میکنمرادت را حساب آن گاه میکن
و گر من با توام چون سایه با تاجبدین اندرز رایت نیست محتاج
چو از گفتن فراغت یافت شاپوردمش در مه گرفت و حیله در حور
از آن جا رفت جان و دل پر امّیدبماند آن ماه را تنها چو خورشید
دویدند آن شگرفان سوی شیرینبناتالنعش را کردند پروین
بفرمود اختران را ماه تابانکز آن منزل شوند آن شب شتابان
به نعل تازیانِ کوهپیکرکنند آن کوه را چون کان گوهر
روان کردند مهد آن دلنوازانچو مه تابان و چو خورشید تازان
سخنگویان سخنگویان همه راهبه سر بردند ره را تا وطن گاه
از آن رفتن بر آسودند یک چنددل شیرین فرو مانده در آن بند
شبی کز شب جهان پر دود کردندجهان را دیده خوابآلود کردند
پرند سبز بر خورشید بستندگلی را در میان بید بستند
به بانو گفت شیرین کای جهانگیربرون خواهم شدن فردا به نخجیر
یکی فردا بفرما ای خداوندکه تا شبدیز را بگشایم از بند
بر او بنشینم و صحرا نوردمشبانگه سوی خدمت باز گردم
مهینبانو جوابش داد کای ماهبه جای مرکبی صد ملک در خواه
به حکمِ آن که این شبرنگ شبدیزبه گاه پویه بس تند است و بس تیز
چو رعد تند باشد در غریدنچو باد تیز باشد در وزیدن
مبادا کز سر تندی و تیزیکند در زیر آب آتش ستیزی
و گر بر وی نشستن ناگزیر استنه شب زیباتر از بدر منیر است
لگام پهلوانی بر سرش کنبه زیر خود ریاضتپرورَش کن
رخِ گلچهره چون گلبرگ بشگفتزمین بوسید و خدمت کرد و خوش خفت