بخش ۲۲ - نمودن شاپور صورت خسرو را بار سوم
شباهنگام کاین عنقای فرتوتشکم پر کرد ازین یک دانه یاقوت
به دشت انجرک آرام کردندبه نوشانوش می در جام کردند
در آن صحرا فرو خفتند سرمستریاحین زیر پای و باده بر دست
چو روز از دامن شب سر برآوردزمانه تاج زرین بر سر آورد
بر آن پیروزه تخت آن تاجدارانرها کردند می بر جرعهخواران
وز آن جا تا در دیر پریسوزپریدند آن پریرویان به یک روز
در آن مینوی میناگون چمیدندفلک را رشته در مینا کشیدند
بساطی سبز چون جان خردمندهوایی معتدل چون مهر فرزند
نسیمی خوشتر از باد بهشتیزمین را دُر به دریا گُل به کشتی
شقایق سنگ را بتخانه کردهصبا جعد چمن را شانه کرده
مسلسل گشته بر گلهای حمرینوای بلبل و آواز قمری
پرنده مرغکان گستاخ گستاخشمایل بر شمایل شاخ بر شاخ
به هر گوشه دو مرغک گوش بر گوشزده بر گل صلای نوش بر نوش
بدان گلشن رسید آن نقشپردازهمان نقش نخستین کرد آغاز
پریپیکر چو دید آن سبزهٔ خوشبه می بنشست با جمعی پریوش
دگر ره دید چشم مهربانشدر آن صورت که بود آرام جانش
شگفتی ماند از آن نیرنگسازیگذشت اندیشهٔ کارش ز بازی
دل سرگشته را دنبال برداشتبه پای خود شد آن تمثال برداشت
در آن آیینه دید از خود نشانیچو خود را یافت بیخود شد زمانی
چنان شد در سخن ناساز گفتنکزان گفتن نشاید باز گفتن
لعاب عنکبوتان مگسگیرهمایی را نگر چون کرد نخجیر
در آن چشمه که دیوان خانه کردندپری را بین که چون دیوانه کردند
به چاره هر کجا تدبیر سازندنه مردم دیو را نخجیر سازند
چو آن گلبرگرویان بر سر خاکگل صد برگ را دیدند غمناک
بدانستند کآن کار پری نیستعجب کاری است کاری سرسری نیست
از آن پیشه پشیمانی گرفتندبر آن صورت ثناخوانی گرفتند
که سر بازی کنیم و جان فشانیممگر کهاحوال صورت باز دانیم
چو شیرین دید که ایشان راستگویندبه چاره راست کردن چاره جویند
به یاری خواستن بنمود زاریکه یاران را ز یارانست یاری
تو را از یار نگزیرد به هر کارخدای است آن که بی مثل است و بی یار
بسا کارا که از یاری برآیدبباید یار تا کاری برآید
بدان بت پیکران گفت آن دلآرامکز این پیکر شدم بیصبر و آرام
بیا تا این حدیث از کس نپوشیمبدین تمثال نوشین باده نوشیم
دگر باره نشاط آغاز کردندمی آوردند و عشرت ساز کردند
پیاپی شد غزلهای عراقیبر آمد بانگ نوشا نوش ساقی
بت شیرین نبید تلخ در دستاز آن تلخی و شیرینی جهان مست
به هر نوبت که می بر لب نهادیزمین را پیش صورت بوسه دادی
چو مستی عاشقی را تنگتر کردصبوری در زمان آهنگ در کرد
یکی را زان بتان بنشاند در راهکه «هر کس را که بینی بر گذرگاه
نظر کن تا درین سامان چه پویدوزین صورت بپرسَش تا چه گوید»
بسی پرسیده شد پنهان و پیدانمیشد سِرّ آن صورت هویدا
تن شیرین گرفت از رنج سستیکز آن صورت ندادش کس درستی
در آن اندوه میپیچید چون مارفشاند از جزعها لولوی شهوار