گنج

بخش ۵ - در اندازه هر کاری نگهداشتن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۷ بیت
چو فیاض دریا درآمد به موجز کام صدف در درآرد به اوج
از آن ابر کاتش در آب افکندزمین سایه بر آفتاب افکند
دگر باره دولت درآمد به کاردل دولتی با سخن گشت یار
فرو رفت شب‌، روز روشن رسیدشباهنگ را صبح صادق دمید
دگر باره بختم سبک‌خیز شدنشاط دلم بر سخن تیز شد
چو دولت دهد بر گشایش کلیدز سنگ سیه گوهر آید پدید
همه روز را روزگار‌ست نامیکی‌روز دانه‌ست و یک‌روز دام
چو فرمان‌ده‌ِ نقشِ پرگار کنبه فرمان من کرد ملک سخن
برانداختی کردم از رای چستکه این مملکت بر که آید درست‌؟
در این شهر که‌اقبال یاری کندکه باشد که او شهریاری کند‌؟
خرد گفت که آنکس بود شهریارکه باشد پسندیده در هر دیار
به داد و دهش چیره‌بازو بوَدجهان‌بخش‌ِ بی‌هم‌ترازو بوَد
به مور آن دهد کاو بود مورخواردهد پیل را طعمهٔ پیل‌وار
نه چون خام‌کار‌ی که مستی کندبه خامه زدن خام‌دستی کند
رهاورد موری فرستد به پیلدهد پشه را راتب جبرئیل
همه کار شاهان شوریده‌آباز اندازه نشناختن شد خراب
که یک ره سر از نیزه نشناختندبه مستی کلاهی برانداختند
بزرگ اندک و خرد بسیار بردشکوه بزرگان ازین گشت خرد
سخایی که بی‌دانش آید به‌جوشز طبل دریده برآرد خروش
مراتب نگه‌دار تا وقت کارشمردن توانی یکی از هزار
کم و بیش کالا چنان برمسنجکه حمال هر ساعت آید به رنج
مکش بر کهن شاخِ نو‌خیز راکز این کشت شیرویه پرویز را
مزن اره بر سالخورده درختکه ضحاک ازین گشت بی‌تاج و تخت
جهاندار چون ابر و چون آفتاببه اندازه بخشد هم آتش هم آب
به دریا رسد دُر فشاند ز دستکند گُردهٔ کوه را لعل‌بست
به هرجا که رایت برآرد بلندسر کیسه را بر گشاید ز بند
به حمدالله این شاه بسیار هوشکه نازِش‌خر‌ست و نوازش‌فروش
ز برسختن‌ِ کوه تا برگ کاهشناسد همه چیز را پایگاه
به‌اندازه هر‌که را مایه‌ایدها و دهش را دهد پایه‌ای
از آن شد بر او آفرین جای‌گیرکه در آفرینش ندارد نظیر
ز من هر کس این نامه را باز جستبه عنوان او نامه آمد درست
جز او هر که را دیدم از خسروانندیدم در او جای خلوت روان
سری دیدم از مغز پرداختهبسی سر به ناپاکی انداخته
دَری پر ز دعوی و خوانی تهیهمه لاغری‌های بی فربهی
همه صیرفی طبع بازارگانجگرخوارهٔ جامگی خوارگان
همین رشته را دیدم از لعل پرضمیری چو دریا و لفظی چو در
خریداری الحق چنین ارجمندسخن‌های من چون نباشد بلند‌؟