گنج

بخش ۴ - تازه کردن داستان و یاد دوستان

به هر مدتی گردش روزگارز طرزی دگر خواهد آموزگار
سر‌آهنگ پیشینه کج‌رو کندنوایی دگر در جهان نو کند
به بازی درآید چو بازیگریز پرده برون آورَد پیکری
بدان پیکر از راه افسون‌گر‌یکند مدتی خلق را دلبر‌ی
چو پیری در آن پیکر آرد شکستجوان‌پیکر‌ی دیگر آرد به‌دست
بدینگونه بر نو خطان‌ِ سخنکند تازه پیرایه‌های کهن
زمان تا زمان خامهٔ نخل‌بندسر نخل دیگر برآرد بلند
چو گم گردد از گوهری آب و رنگدگر گوهری سر برآرد ز سنگ
عروس مرا پیش پیکر شناسهمین تازه‌رویی بس است از قیاس
کز این نامه هم گر نرفتی ببوسسخن گفتن تازه بودی فسوس
من آن توسنم کز ریاضت‌گریرسیدم ز تندی به فرمانبری
چه گنج است کان ارمغانیم نیستدریغا جوانی جوانیم نیست
جوان را چو گل نعل بر ابرش استچو پیری رسد نعل بر آتش است
در آن کوره که‌آیینه روشن‌کنندچو بشکست‌ از آیینه جوشن کنند
دل هر کرا کو سخن‌گستر استسروشی سراینده یاریگر است
از این پیشتر کان سخن‌های نغزبرآوردی اندیشه از خون مغز
سراینده‌ای داشتم در نهفتکه با من سخن‌های پوشیده گفت
کنون آن سراینده خاموش گشتمرا نیز گفتن فراموش گشت
نیوشنده‌ای نیز کان می‌شنیدهم از شقهٔ کار شد ناپدید
چو شاه ارسلان رفت و در خاک خفتسخن چون توان در چنین حال گفت
مگر دولت شه کند یارییدرآرد به من تازه گفتاریی
در اندیشهٔ این گذرهای تنگهم از تن توان شد هم از روی رنگ
چو طوفان اندیشه راهم گرفتشب آمد در خوابگاهم گرفت
شبی از دل‌ِ تنگ تاریک‌تررهی از سر موی باریک‌تر
در آن شب چگونه توان کرد راه‌؟درین ره چگونه توان دید چاه‌؟
فلک پاسگه را براندوده نیلسر پاسبان مانده در پای پیل
بر این سبزهٔ آهو انگیختهز ناف زمین نافه‌ها ریخته
نه شمعی که باشد ز پروانه دورنه پروانه‌ای داشت پروای نور
من آن شب نشسته سوادی به چنگسیه‌تر ز سودای آن شب به رنگ
به غواصی بحر در ساختنگه اندوختن، گاهی انداختن
چو پاسی گذشت از شب دیر بازدو پاس دگر ماند هر یک دراز
شتاب فلک را تک آهسته شدخروسان شب را زبان بسته شد
من از کلهٔ شب در این دیر تنگهمی‌بافتم حلهٔ هفت رنگ
مسیحا صفت زین خُم لاجوردگه ازرق برآوردم و گاه زرد
مرا کاوّل این پرورش کار بودولینعمتی در دهش یار بود
عماد خویی خواجه ارجمندکه شد قد قاید بدو سربلند
جهان را ز گنج سخا کرده پرز درج سخن بر سخا بسته در
ندیدم کسی در سرای کهنکه دارد جز او هم سخا هم سخن
عطارد که بیند در او مشتریبدین مُهر بردارد انگشتری
بوَد مدبری کان جنان را جهانبه نیرنگ خود دارد از من نهان
فرو بسته کاری پیاپی غمینه کس غمگساری نه کس همدمی
ز یک قابله چند زاید سخن‌؟چه خرما گشاید ز یک نخل‌بن‌؟
من آن شب تهی مانده از خواب و خوردشناور درین برکهٔ لاجورد
شبی و چه شب‌؟ چون یکی ژرف‌چاهفتاده درو رخت خورشید و ماه
شبی کز سیاهی بدان پایه بودکزو نور در تهمت سایه بود
من از دولت شه کمندی به‌دستگرفته بسی آهوی شیر مست
درافکنده طرحی به دریای ژرفبه طرح اندرون ماهیان شگرف
رصد بسته بر طالع شهریارسخن کرده با ساعت نیک بار
بدان تا کنم شاه را پیشکشبرآمیخته خیل چین با حبش
به منزل رسانده ره انجام راگرو برده هم صبح و هم شام را
در آن وحشت‌آباد‌ِ فترت‌پذیرشده دولت شه مرا دستگیر
گُهر‌جوی را تیشه بر کان رسیدجگر‌خوردن دل به پایان رسید
چو زرین سراپردهٔ آفتاببه خر‌پشتهٔ کوه برزد طناب
من‌ شب‌نیاسوده برخاستمبه آسودگی بزمی آراستم
سریری به آیین سلطانیانزدم بر سر کوی روحانیان
بساطی کشیدم به ترتیب نوبر او کردم اندیشه را پیش‌رو
می‌ و نقل و ریحان مرا هم‌نفسزبان و ضمیر و سخن بود و بس
سرم چون ز می تابِ مستی گرفتسخن با سخا هم‌نشستی گرفت
در آمد به غریدن ابر بلندفرو‌ریخت گوهر به گوهرپسند
دلم آتش و طالعم شیر بودزبانم در آن شغل شمشیر بود
دو جا مرد را بود باید دلیریکی نزد آتش یکی نزد شیر
مگر آتش و شیر هم‌گوهر‌ندکه از دام و دد هر چه باشد خورند
چو بر دست من داد نیک اختریدف زهره و دفتر مشتری
گه از لطف بر ساختم زیوریگه از گنج حکمت گشادم دری
جهانی به گوهر برانباشتمکه چون شاه گوهر‌خری داشتم
دگر باره بر کان گشادم کمینبرانداختم مغز گنج از زمین
به دعوی دروغی نباید نمودزر و آتش اینک توان آزمود
شرفنامه را تازه کردم نوردسپیداب را ساختم لاجورد
دگر باره این نظم چینی‌طرازببین تا کجا می‌کند ترکتاز
به اول چه کشتم به آخر چه رستشکسته چنین کرد باید درست
بسی سال‌ها شد که گوهر‌پرستنیاورد از اینگونه گوهر به‌دست
فروشندهٔ گوهر آمد پدیدمتاع از فروشنده باید خرید
چو فرمود شه باغی آراستنسمن کشتن و سرو پیراستن
به سرسبزی شاه روشن‌ضمیربه نیروی فرهنگ فرمان‌پذیر
یکی سرو پیراستم در چمنکه بر یاد او مَی‌ خورد انجمن
سخن زین نمط هر چه دارد نویبدین شیوهٔ نو کند پیروی
دلی باید اندیشه را تیز و تندبرش بر نیاید ز شمشیر کند
سخن گفتن آسان بر آن کس بودکه نظم تهیش از سخن بس‌بود
کسی کاو جواهر برآرد ز سنگبه دشواری آرد سخن را به چنگ
غلط کاری این خیالات نغزبرآورد جوش دلم را به مغز
ز گرمی سرم را پر از دود کردز خشگی تنم را نمک‌سود کرد
به ترتیب این بکر شوهر فریبمرا صابری باد و شه را شکیب
سخن بین کجا بارگه می‌زندچه می‌گویم او خود چه ره می‌زند
ندانم که این جادویی‌های چستچگونه درین بابلی‌چاه رست
که آموخت این زهره را زیر زند‌؟که سازد نواهای هاروت‌بند
بدین سحر کاو آب زردشت بردبسا زند را کاتش زنده مرد
کجا قطره تا در به دریا برَدخر آرد و زین بصره خرما برد
من آن ابرم این طرف شش‌طاق راکه آب از جگر بخشم آفاق را
همه چون گیا جرعه‌خواران منز من سبز و تشنه به باران من
چو سایه که هنجار دارد ز نوروزو دارد آمیزش خویش دور
ز من گرچه شوریده شد خوابشانهم از فیض جوی منست آبشان
همه صرف خواران صرف منندقباله نویسان حرف منند
من ادرار این فیض از آن یافتمکه روی از دگر چشمه‌ها تافتم
به خلوت زدودم ز پولاد زنگکه مینا پذیرد ز یاقوت رنگ
چو من کردم آیینه را تابناکپذیرندهٔ پاک شد جای پاک
نخواندی که از صقل چینی حصار‌؟چگونه ستد رومیان را نگار‌؟
چو خواهی که بر گنج یابی کلیدنباید عنان از ریاضت کشید
مثل زد در این آنکه فرزانه بودکه برناید از هیچ ویرانه دود
بسا خواب کاول بود هولناکنشاط آورد چون شود روز پاک
بسا چیز کاو در دل آرد هراسسرانجام از آن کرد باید سپاس
جهان پر شد از دعوی انگیختنبرین نطع ترسم ز خون ریختن
چو باران فراوان بود در تموزهوا سرد گردد چو بردالعجوز
چو باران هوا تر نماید ز آبنسوزاند آن چرک را آفتاب
چو بر عادت خود درآید خریفهوا دور باشد ز باد لطیف
وبا خیزد از تری آب و ابرکه باشد نفس را گذرگه ستبر
بباید یکی آتش افروختنبرو صندل و عود و گل سوختن
من آن عود سوزم که در بزم شاهندارم جز این یک وثیقت نگاه
خدای از پی بندگیم آفریدبجز بندگی ناید از من پدید
به نیک و به بد مرد آموزگارنپیچد سر از گردش روزگار
به هرچه‌ش رسد سازگاری کندفلک بر ستیزنده خواری کند
ندارد جهان خوی سازندگاننسازد نوا با نوازندگان
چو ابریشمی بسته بیند به سازکند دست خود بر بریدن دراز
دو کرم است کان در بریشم‌کشیکند دعوی آبی و آتشی
یکی کارگاه بریشم تندیکی کاروان بریشم زند
دو باشد مگس انگبین خانه رافریبنده چون شمع پروانه را
کند یک مگس مایهٔ خورد و خفتبه دزدی خورد دیگری در نهفت
یکی زان مگس که انگبین‌گر بوَدبه از صد مگس که انگبین‌خور بود
از آن پیش کارد شبیخون شتابچو دراج در ده صلای کباب
ز حرصی چه باید طلب کرد کام؟که گه سوخته داردت گاه خام
اگر جوش‌گیری بسوزی ز دردو گر بر نجوشی شوی خام و سرد
سپهر اژدهایی است با هفت سربه زخمی کی اندازد از مه سپر‌؟
درین تشت غربالی آبگونتو غربال خاکی فلک تشت خون
گر او با تو چون تشت شد آبریزتو با او چو غربال شو خاک‌بیز
کجا خاکدان باشد و آبگیرز غربال و تشتی بود ناگزیر
فسونگر خم است این خم نیلگونکه صد گونه رنگ آید از وی برون
اگر جادویی بر خمی شد سوارخمی بین بر او جادوان صد هزار
حساب فلک را رها کن ز دستکه پستی بلند و بلندی‌ست پست
گهی زیر ما گاه بالای ماستاگر زیر و بالاش خوانی رواست
درین پرده با آسمان جنگ نیستکه این پرده با کس هماهنگ نیست
چه بازیچه کاین چرخ بازیچه رنگنبازد در این چار دیوار تنگ
کسی را که گردن برآرد بلندهمش باز در گردن آرد کمند
چو روباه سرخ ار کلاهش دهدبه خورد‌ِ سگان سپاهش دهد
درین چار سو چند سازیم جای‌؟شکم چارسو کرده چون چارپای
سر آنگاه بر چار بالش نهیمکزین کنده چاربالش رهیم
رباطی دو در دارد این دیر خاکدری در گریوه دری در مغاک
نیامد کسی زان در اینجا فرازکزین در برونش نکردند باز
فسرده کسی کاو درین چاه پستچو برف اندر افتاد و چون یخ ببست
خنک برق کاو جان به گرمی سپردبه یک لحظه زاد و به یک لحظه مرد
نه افسرده شمعی که چون برفروختشبی چند جان کند و آنگاه سوخت
کسی‌را که کشتی نباشد درستشناور شدن واجب آید نخست
نبینی که ماهی به دریای ژرفنیندیشد از هیچ باران و برف
شتابنده را اسب صحرا خرامیرغ داده به زآن که باشد جمام
جهان آن جهان شد که از مکر و فنگه آب تو ریزد گهی خون من
سپهر آن سپهرست کز داغ و دردگه ازرق کند رنگ ما گاه زرد
درین ره کسی پرده داند نواختکه هنجار این ره تواند شناخت
به رهبر توان راه بردن بسرسر راه دارم کجا راهبر
چنان وقت وقت آیدم مرگ پیشکه امید بردارم از عمر خویش
دگر باره غفلت سپاه آوردسرم بر سر خوابگاه آورد
خیالی به خوابی به در می‌برمبه افسانه عمری به سر می‌برم
به این پر کجا بر توانم پرید‌؟به پایی چنین در چه دانم رسید‌؟
بدین چار‌سوی مخالف رواننیم رسته گر پیرم و گر جوان
اگر وقع پیران درآرم به کارجدا مانم از مردم روزگار
وگر با چنین تن جوانی کنمبه جان کسان زندگانی کنم
همان به که با هر کهن تازه‌اینمایم به‌قدر وی اندازه‌ای
مگر تارها کردن این بند رانیازارم این همرهی چند را