بخش ۴۰ - رسیدن نامه اسکندر به مادرش
مغنی یک امشب بر آواز چنگخلاصم ده از رنج این راه تنگ
مگر چون شود راه بر من فراخبرم رخت بیرون ازین سنگلاخ
زمستان چو پیدا کند دستبردفرو بارد از ابر باران خرد
گلو درد آفاق را از غبارلعابی زجاجی دهد روزگار
در و دشت را شبنم چرخ کوزکند ایمن از تف و تاب تموز
به تشنه گیاهای جلاب گیریخ خرد کرده دهد زمهریر
جوانمردی باغ پیرایهسنجشود مفلس از کیمیاهای گنج
دهند آب ریحان فروشان دیسفالینه خم را ز ریحان می
خم خان دهقان چو آید به جوشقصب بِفْکنَد پیر پشمینهپوش
غزالان که در نافه مشک آورندکبابِ تر و نُقل خشک آورند
نشینند شاهان به رامشگریخورند آب حیوان اسکندری
چه گفتم دگر ره! چه زاد از سخن!چه بازی بر آراست چرخ کهن
چو زاسکندر آمد به روم آگهیکه عالم شد از شاه عالم تهی
ملوک طوایف به هر کشورینشستند و گیتی ندارد سری
بزرگان اگر دستبوس آورندبه درگاه اسکندروس آورند
همه زیور روم شد زاغ رنگبه روم اندر آمد شبیخون زنگ
همان نامه شه که بنوشت پیشبه مادر سپردند بر مُهر خویش
چو مادر فرو خواند غمنامه راسیه کرد هم جام و هم جامه را
ز طومار آن نامهٔ دلشکنچو طومار پیچید بر خویشتن
ولی گرچه شد روز بر وی سیاهسر خود نپیچید از اندرز شاه
به امید خوشنودی جان اونگهداشت سوگند و پیمان او
پس شاه نیز او فراوان نزیستهمه ساله خون خورد و خون میگریست
چو شد کار او نیز هم ساختهازو نیز شد کار پرداخته