بخش ۳۹ - سوگند نامه اسکندر به سوی مادر
مغنی دگر باره بنواز رودبه یادآر از آن خفتگان در سرود
ببین سوز من ساز کن ساز تومگر خوش بخفتم بر آواز تو
چو بر گل شبیخون کند زمهریربه طفلی شود شاخ گلبرگ پیر
نشاید شدن مرگ را چارهسازدرِ چاره بر کس نکردند باز
تب مرگ چون قصد مردم کندعلاج از شناسنده پی گم کند
چو شب را گزارش درآمد به زیستبخندید خورشید و شبنم گریست
جهاندار نالندهتر شد ز دوشز بانگ جرسها برآمد خروش
ارسطو جهاندیدهٔ چارهسازبه بیچارگی ماند از آن چاره باز
که امید بهی در شهنشه ندیددر اندازهٔ کار او ره ندید
به شه گفت کای شمع روشنروانبه تو چشم روشن همه خسروان
چو پروردگان را نظر شد ز کارنظر دار بر فیض پروردگار
از آن پیشتر کامد این سیل تیزچرا بر نیامد ز ما رستخیز
وزان پیش کاین می بریزد به جامچرا جان ما بر نیامد ز کام؟
نخواهم که موییت لرزان شودترا موی افتد، مرا جان شود
ولیک از چنین شربتی ناگزیرنباشد کس ایمن ز برنا و پیر
نه دل میدهد گفتن این می بنوشکه میخوارگان را برآرد ز هوش
نه گفتن توان کاین صراحی بریزکه در بزم شه کرد نتوان ستیز
دریغا چراغی بدین روشنیبخواهد نشَستن ز بیروغنی
مدار از تهی روغنی دل به داغکه ناگه ز پی برفروزد چراغ
جهاندار گفتا ازین درگذرکه آمد مرا زندگانی بسر
به فرمان من نیست گردان سپهرنه من دادهام گردش ماه و مهر
کفی خاکم و قطرهای آب سستز نر مادهای آفریده نخست
ز پروردگیهای پروردگاربه آنجا رسیدم سرانجام کار
که چندان که شاید شدن پیش و پسمرا بود بر جملگی دسترس
در آن وقت کردم جهان خسرویکه هم جان قوی بود و هم تن قوی
چو آمد کنون ناتوانی پدیدبه دیگر کده رخت باید کشید
مده بیش ازینم شراب غرورکه هست آب حیوان ازین چاه دور
ز دوزخ مشو تشنه را چارهجویسخن در بهشت است و آن چار جوی
دعا را به آمرزش آور به کارمگر رحمتی بخشد آمرزگار
چو رخت از بر کوه بُرد آفتابسر شاه شاهان درآمد به خواب
شب آمد چه شب کاژدهایی سیاهفرو بست ظلمت پس و پیش راه
شبی سخت بیمهر و تاریکچهربه تاریکی اندر که دیدهست مهر؟
ستاره گره بسته بر کارهافرو دوخته لب به مسمارها
فلک دزد و ماه فلک دزدگیربههم هر دو افتاده در خُم قیر
جهان چون سیه دودی انگیختهبه مویی ز دوزخ درآویخته
در آن شب بدانگونه بگداخت شاهکه در بیست و هفتم شب خویش ماه
چو از مهر مادر به یاد آمدشپریشانی اندر نهاد آمدش
بفرمود کز رومیان یک دبیرکه باشد خردمند و بیدار و پیر
به دود سیه درکشد خامه رانویسد سوی مادرش نامه را
در آن نامه سوگندهای گرانفریبنده چون لابه مادران
که از بهر من دل نداری نژندنکوشی به فریاد ناسودمند
دبیر زبانآور از گفتِ شاهجهان کرد بر نامهخوانان سیاه
دوشاخه سر کلکِ یکشاخ کردفلک را به فرهنگ سوراخ کرد
چو بر شقهٔ کاغذ آمد عبیرشد اندام کاغذ چو مشگین حریر
ز پرگار معنی که باریک شدنویسنده را چشم تاریک شد
پس از آفرین آفریننده راکه بینایی او داد بیننده را
یکی و بدو هر یکی را نیازیکایک همه خلق را کارساز
چنین بسته بود آن فروزان نگاراز آن پرورشها که آید به کار
که این نامه از من که اسکندرمسوی چار مادر نه یک مادرم
که گر قطره شد، چشمه بدرود بادشکسته سبو بر لب رود باد
اگر سرخ سیبی درآمد به گردز رونق میفتاد نارنج زرد
بر این زردگل گر ستمکرد باددرخت گل سرخ سرسبز باد
نه این گویم ای مادر مهربانکه مهر از دل آید فزون از زبان
بسوزی یکی گر خبر بشنویکه چون شد به باد آن گل خسروی
مسوز از پی دستپرورد خویشبنه دست بر سوزش درد خویش
ازین سوزت ایام دوری دهادخدایت درین غم صبوری دهاد
به شیری که خوردم ز پستان توبه خواب خوشم در شبستان تو
به سوز دل مادر پیش میرکه باشد جوان مرده و او مانده پیر
به فرمان پذیران دنیا و دینبه فرماندهٔ آسمان و زمین
به حجتنویسانِ دیوان خاکبه جاویدمانانِ مینوی پاک
به زندانیان زمین زیر خشتبه نزهتنشینانِ خاک بهشت
به جانی کزو جانور شد نباتبه جان داوری کارد از غم نجات
به موجی که خیزد ز دریای جودبه امری کزو سازور شد وجود
به آن نام کز نامها برترستبه آن نقش کارایش پیکرست
به پرگار هفت آسمان بلندبه فهرست هفت اختر ارجمند
به آگاهی مرد یزدانشناسبه ترسایی عقل صاحبقیاس
به هر شمع کز دانش افروختندبه هر کیسه کز فیض بر دوختند
به فرقی که دولت براو تافتهستبه پایی که راه رضا یافتهست
به پرهیزگاران پاکیزهرایبه باریک بینانِ مشکل گشای
به خوشبوییِ خاک افتادگانبه خوشخوییِ طبع آزادگان
به آزرم سلطانِ درویشدوستبه درویش قانع که سلطان خود اوست
به سرسبزی صبح آراستهبه مقبولی نزل ناخواسته
به شبزندهدارانِ بیگاهخیزبه خاکی غریبان خونابه ریز
به شبنالهٔ تلخِ زندانیانبه قندیل محراب روحانیان
به محتاجی طفل تشنه به شیربه نومیدی دردمندان پیر
به ذل غریبان بیمار توشبه اشک یتیمان پیچیدهگوش
به عزلتنشینان صحرای دردبه ناخن کبودان سرمای سرد
به ناخفتگیهای غمخوارگانبه درماندگیهای بیچارگان
به رنجی که خسبد بر آسودگیبه عشقی که پاکست از آلودگی
به پیروزی عقل کوتاهدستبه خرسندی زهد خلوتپرست
به حرفی که در دفتر مردمیستبه نقشی که محملکش آدمیست
به دردی که زخمش پدیدار نیستبه زخمی که با مرهمش کار نیست
به صبری که در ناشکیبا بودبه شرمی که در روی زیبا بود
به فریاد فریاد آن یک نفسکه نومید باشد ز فریادرس
به صدقی که روید ز دینپرورانبه وحیی که آید به پیغمبران
بدان ره کزو نیست کس را گزیربدان راهبر کاو بود دستگیر
به آن در کزین درگذشتن بدوستمرا و ترا بازگشتن بدوست
به نادیدن روی دمساز توبه محرومی گوش از آواز تو
به آن آرزو کز منت بس مبادبدین عاجزی کاین چنین کس مباد
به دادآفرینی که دارنده اوستهمان جاندِه و جان برآرنده اوست
که چون این وثیقت رسد سوی تونگیرد گره طاق ابروی تو
مصیبت نداری نپوشی پلاسبه هنجار منزل شوی رهشناس
نپیچی به ناله، نگردی ز راهکنی در سرانجام گیتی نگاه
اگر ماندنی شد جهان بر کسیبمان در غم و سوگواری بسی
ور ایدونکه بر کس نمانَد جهانتو نیز آشنا باش با همرهان
گرت رغبت آید که انده خوریکنی سوگواری و ماتمگری
از آن پیش کانده خوری زینهاربرآرای مهمانییی شاهوار
بخوان خلق را جمله مهمان خویشمنادی برانگیز بر خوان خویش
که آنکس خورَد این خورشهای پاککه غایب نباشد ورا زیر خاک
اگر زان خورشها خورد میهمانتو نیز انده من بخور در زمان
وگر کس نیارد نظر سوی خوَردتو نیز انده غایبان درنورد
غم من مخور کانِ من در گذشتبه کار غم خویش کن بازگشت
چنان دان که پایم دوچندین درنگنه هم پای عمرم درآید به سنگ؟
چو بسیاری عمر ما اندکیستاگر ده بود سال و گر صد یکیست
چرا ترسم از رفتن هشت باغ؟که در با کلیدست و ره با چراغ
چرا سر نیارم سوی آن سریر؟که جاوید باشم بر او جایگیر
چرا خوش نرانم بدان صیدگاه؟که بی دود ابرست و بی گرد راه
چو بر من نماند این سرای فریبز من باد واماندگان را شکیب
چو شبدیز من جَست از این تند رودز من باد بر دوستداران درود
رهانید ما را فلک زین حصارکه بادا همه کس چو ما رستگار
چو نامه بسر برد و عنوان نبشتفرستاد و خود رفت سوی بهشت
به صد محنت آورد شب را به روزهمه روز نالید با درد و سوز
دیگر شب که شب تخت بر پیل زدزمین چون فلک جامه در نیل زد
چو خورشید گردنده بر گِردِ رویدر آن شب ز ناخن برآورد موی
ستاره فروریخت ناخن ز چنگهوا شد پر از ناخن سیمرنگ
ز دیده فرو بستن روی شاهبه ناخن خراشیدهٔ روی ماه
پلاسی ز گیسوی شب ساختندزمین را به گردن درانداختند
ز کام ذنب زهری انگیختندمه چرخ را در گلو ریختند
دگرگونه شد شاه از آیین خویشکاجل دید بالای بالین خویش
بیفشرد خون رگش زیر پیز جوشیدن خون بر آورد خوَی
سیاهی ز دیده بدزدید خالسپیده دمش را درآمد زوال
به جان آمد و جانش از کار شددم جان سپردن پدیدار شد
بخندید و در خنده چون شمع مردبدان کس که جان داد جان را سپرد
ز شمع دمنده چنان رفت نورکز او ماند بیننده را چشم دور
شتابنده مرغ آن چنان بر پریدکه تا آشیان هیچ مرغش ندید
ندیدم کسی را ز کارآگهانکه آگه شد از کارهای نهان
درین کار اگر چارهٔ کس شناختچرا چارهٔ کار خود را نساخت
سکندر چو بربست ازین خانه رختزدندش به بالای این خیمه تخت
چه نیکی که اندر جهان او نکردجهانش بیازرد و نیکو نکرد
سرانجام چون در پس پرده رفتز بیداد گیتی دلآزرده رفت
اگر چه ز ره تافتن تفته بودرهی رفت کان راه نارفته بود
ره انجام را هر کجا ساز داداز آن ره به گیتی خبر باز داد
چرا چون به کوچ عدم راه رفتخبرهای آن راه با کس نگفت؟
مگر هرکه درگیرد این راه پیشفرامش کند راه گفتار خویش
اگر گفتنی بودی این قصه بازنهفته نماندی درین پرده راز
بهار سکندر چو از باد سختبه خاک اوفتاد از کیانی درخت
زدند از کمرهای زرکار اویکی مهد زرین سزاوار او
پرند درونش ز کافور پربه دیبای بیرون برآموده در
از اندودن مشک و ماورد و عودبه جودی شده موج طوفان جود
رقیبی که عطرش کفن سای کردبه تابوت زرین درش جای کرد
چو تن مرد و اندام چون سیم سودکفن عطر و تابوت سیمین چه سود؟
ز تابوت فرموده بد شهریارکه یک دست او را کنند آشکار
در آن دست خاکی تهی ریختهمنادی ز هر سو برانگیخته
که فرمانده هفت کشور زمینهمین یک تن آمد ز شاهان همین
ز هر گنج دنیا که در بار بستبجز خاک چیزی ندارد به دست
شما نیز چون از جهان بگذریدازین خاکدان تیره خاکی برید
سوی مصر بردندش از شهر زورکه بود آن دیار از بداندیش دور
به اسکندریش وطن ساختندز تختش به تخته در انداختند
ز داغ جهان هیچکس جان نبردکس این رقعه با او به پایان نبرد
برابر در ایوان آن تختگاهنهادند زیر زمین تخت شاه
ندارد جهان دوستی با کسینیابی درو مهربانی بسی
به خاکش سپردند و گشتند بازدر دخمه کردند بر وی فراز
جهان را بدینگونه شد رسم و راهبه آرد بگاه و ندارد نگاه
به پایان رساندند چندین هزارنیامد به پایان هنوز این شمار
نه زین رشته سر میتوان تافتننه سر رشته را میتوان یافتن
تجسس گری شرط این کوی نیستدرین پرده جز خامشی روی نیست
ببین در جهان گر جهان دیدهایکزو چند کس را زیان دیدهای
جهانی که با اینچنین خواری استنه در خورد چندین ستمگاری است
چه بینی درین طارم سرمه گون؟که میآید از میل او سیل خون
چو خورشید شد آتشین میل اودر انداز سنگی به قندیل او
درین میل منگر که زرینوش استکه آن زر نه، از سرخی آتش است
سر سازگاری ندارد سپهرکمر بسته بر کین ما ماه و مهر
مشو جفت این جادوی زرقسازکه پنهانکُشست آشکارا نواز
برون لاف مرهمپرستی زنددرون زخمهای دودستی زند
ز شغل جهان درکش ایدوست دستکه ماهی بدین جوشن از تیغ رست
چو طوفان انصاف خواهی بودنترسد ز غرق آنکه ماهی بود
جهان چون دکان بریشمکشیستازو نیمی آبی دگر آتشیست
دهد حلقهای را ازینسو بهیوزان سو کند حلقهای را تهی
به گیتی پژوهی چه پاییم دیر؟که دودیست بالا و گَردیست زیر
بدان ماند احوال این دود و گردکه هست آسمان با زمین در نبرد
اگر آسمان با زمین ساختیز ما هر زمانش نپرداختی
نظامی گره برزن این بند رامترس و مترسان تنی چند را
به مهمانی بزم سلطان شدننشاید به ره بر پشیمان شدن
چو سلطان صلا دردهد گوش کنمی تلخ بر یاد او نوش کن
سکندر کزان جام چون گل شکفتستد جام و بر یاد او خورد و خفت
کسی را که آن می خورَد نوشبادبجز یاد سلطان فراموش باد