گنج

بخش ۳۱ - خردنامه افلاطون

دگر روز کز عطسهٔ آفتابدمیدند کافور بر مشک ناب
فرستاد شه تا به روشن ضمیرفلاطون نهد خامه را بر حریر
نگارد یکی نامهٔ دلنوازکه خوانندگان را بود کارساز
به فرمان شه پیرِ دریاشکوهجواهر برون ریخت از کانِ کوه
ز گوهرفشانْ کلکِ فرمانبرشنبشته چنین بود در دفترش
که بادا فزون ز آسمان و زمینز ما آفریننده را آفرین
پس از آفرین‌کردنِ کردگاربساطِ سخن کرد گوهرنگار
که شاه جهان از جهان برترستجهان کانِ گوهر شد او گوهرست
چو گوهرنهادست و گوهرنژادخطرناکی گوهر آرد به باد
نمودار اگر نیک اگر بد کندباندازه گوهر خود کند
کمین‌گاه دزدان شد این مرحلهنشاید دراو رخت کردن یله
درین پاسگه هرکه بیدار نیستجهانبانی او را سزاوار نیست
جهانگیر چون سر برآرد به میغبه تدبیر گیرد جهان را چو تیغ
همان تیغ مردان که خونریز شدبه تدبیر فرزانگان تیز شد
به روز و به شب بزم ِ شاهنشهیز دانا نباید که باشد تهی
شه آن به که بر دانش آرد شتابنباید که بفریبدش خورد و خواب
دو آفت بود شاه را هم‌نفسکه درویش را نیست آن دسترس
یک آفت ز طباخهٔ چرب‌دستکه شه را کند چرب و شیرین‌پرست
دگر آفت از جفت زیبا بودکزو آرزو ناشکیبا بود
از این هردو شه را نباشد بهیکه آن برکند طبع و این تن تهی
نه بسیار‌کن شو نه بسیار‌خوارکز آن سستی آید وزین ناگوار
جهان را که بینی چنین سرخ و زردبساطی فریبنده شد در نورد
جهان اژدهایی‌ست معشوق ناماز آن کام نی، جان برآید ز کام
نگویم که دنیا نه از بهر ماستکه هم شهری ما و هم شهر ماست
نباشیم از این‌گونه دنیاپرستکه آریم خوانی به خونی به‌دست
نهادی که برداشت از خون کندفروداشتی بی‌جگر چون کند؟
از این چار ترکیب آراستهز هر گوهری عاریت خواسته
عنان به که پیچیم ازان پیشترکه ایشان ز ما باز پیچند سر
اگر آب در خاک عنبر شودسرانجام گوهر به گوهر شود
خری آبکش بود خیکش دریدکری بنده غم خورد و خر می‌دوید
جهان خار در پشت و ما خارپشتبه هم لایقست این درشت آن درشت
دو بیوه به‌هم گفتگو ساختندسخن را به طعنه درانداختند
یکی گفت کز زشتی روی تونگردد کسی در جهان شوی تو
دگر گفت نیکو سخن رانده‌ایتو در خانه از نیکویی مانده‌ای‌‌!
چه خسبیم چندین بر این آستان؟که با مرگ شد خواب هم‌داستان
کسی کاو نداند که در وقت خوابدگر ره به بیداری آرد شتاب
ز خفتن چو مردن بود در هراسکه مانَد به‌هم خواب و مرگ از قیاس
درین ره جز این خواب خرگوش نیستکه خسبنده مرگ را هوش نیست
چه بودی کزین خوابِ زیرک‌فریبشکیبا شدی دیده ناشکیب
مگر دیدی احوال نادیده راپسندیده و ناپسندیده را
وز این بیهده داوری ساختنزمانی برآسودی از تاختن
چرا از پی یک شکم‌وار نانگراینده باید به هر سو عنان؟
شتاب آوریدن به دریا و دشتچرا چون به نانی بود بازگشت
شتابندگانی که صاحب دلندطلبکار آسایش منزلند
گذارند گیتی همه زیر پایهم آخر به آسایش آرند رای
همه رهروان پیش بینندگانکنند آفرین بر نشینندگان
سلامت در اقلیم آسودگی‌ستکزین بگذری جمله بیهودگی‌ست
چه باید درین آتش هفت جوش‌‌به صید کبابی شدن سخت کوش‌‌‌؟
سرانجام هر باز کوشیدنیبجز خوردنی نیست و پوشیدنی
چو پوشیدنی باشد و خوردنیحسابی دگر هست ناکردنی
به دریا درآنکس که جان می‌کندهم آنکس که در کوه کان می‌کند
کس از روزی خویش درنگذردبه اندازه خویش روزی خورد
هوس بین که چندین هزار آدمینهند آز در جان و زر در زمی
زر آکن که او خاک بر زر کندخورد خاک و هم خاک بر سر کند
جهان آن کسی راست کاو در جهانخورد توشهٔ راه با همرهان
ز کیسه به چربی برد بند رادهد فربهی لاغری چند را
به یک جو که چربنده شد سنگ خامبدان خشگیش چرب کردند نام
رهی دور و برگی در آن راه نیز پایان منزل کس آگاه نی
نباید غنودن چنان بی‌خبرکه ناگاه سیلی درآید به سر
نه بودن چنان نیز بی‌خواب و خوردکه تن ناتوان گردد و روی زرد
کجا عزم راه آورد راه جوینراند چو آشفتگان پوی پوی
نگهبان برانگیزد آن راه راکند بر خود ایمن گذرگاه را
شب و روز بیدار باشد به کارکه بر خفتگان ره زند روزگار
پس و پیش بیند به فرهنگ و هوشندارد به گفتار بیگانه گوش
چو لشگرکشی باشدش ره‌شناسز دشواری ره ندارد هراس
گذر گر به هامون کند گر به کوهپراکندگی ناورد در گروه
به موکب خرامد چو باران و برفبه هیبت نشیند چو دریای ژرف
زمین خیز آن بوم را یک دو مردبه دست آرد و سیر دارد به خورد
وزیشان نهانی کند باز جستکه بی آب تخم از زمین برنرست
به آسانی آن کار گردد تمامز سختی نباید کشیدن لگام
چو آید ز یک سر سلامت پدیدسر چند کس را نباید برید
دران ره که دستی قویتر بودزدن پای پیش آفت سر بود
نشاید دران داوری پی فشردکه دعوی نشاید در او پیش برد
چو بر رشته کاری افتد گرهشکیبایی از جهد بیهوده به
همه کارها از فرو بستگیگشاید ولیکن به آهستگی
فرو بستن کار در ره بودگشایش در آن نیز ناگه بود
سخن گرچه شد گفته بر جای خویشسخندانی شاه از این هست بیش
به هر جا که راند به نیک‌اختریخرد خود کند شاه را رهبری
کسی را که یزدان بود کارسازبود زآدم و آدمی بی‌نیاز
دلی را که آرد فرشته درودبه اندیشهٔ کس نیاید فرود
اگر من به فرمان شاه جهانمثالی نبشتم چو کارآگهان
نیاوردم الا پرستش بجایکه اقبال شد شاه را رهنمای
نشد خاطر شاه محتاج کسخدا و خرد یاور شاه بس
خرد باد در نیک و بد یار اوخدا باد سازندهٔ کار او
خردمند چون نامه را کرد سازبه شاه جهان داد و بردش نماز
دل شه ز بند غم آزاد گشتاز آن نامه نامور شاد گشت