گنج

بخش ۳۰ - خردنامه ارسطو

چنین بود در نامهٔ رهنمایاز آن پس که بود آفرین خدای
که شاها به دانش دل آباددارز بی‌دانشان «دور شو» یاد دار
دری را که بندش بود ناپدیدز دانا توان بازجستن کلید
به هر دولتی کاوری در شمارسجودی بکن پیش پروردگار
به پیروزی خود قوی‌دل مباشز ترس خدا هیچ غافل مباش
خدا ترس را کارساز است بختبود ناخدا ترس را کار سخت
به هر جا که باشی تنومند و شادسپندی به آتش فکن بامداد
مباش ایمن از دیدن چشم بدنه از چشم بد بلکه از چشم خود
چنین زد مثل مرد گوهر‌شناسکه گر خوبی‌، از خویشتن در هراس
ز بار آن درختی نیابد گزندکه از خاک سر برنیارد بلند
دو شاخه گشایان نخجیرگاهبه فحلان نخجیر یابند راه
سبق برد خود را تک آهسته‌دارحسد را به خود راه بربسته دار
حسد مرد را دل به درد آوردمیان دو آزاده گرد آورد
به کینه مبَر هیچکس را ز جایچو از جای بردی درآرش ز پای
گرت با کسی هست کین کهننژادش مکن یکسر از بیخ و بن
مخواه از کسی کین آبای اونظر بیش کن در محابای او
ز خورشید تا سایه، مویی بوَدکه این روشن آن تیره‌رویی بود
ز خرما به دستی بوَد تا به خارکه این گل‌شکر باشد آن ناگوار
صدف گرچه همسایه شد با نهنگدر تاج دارد نه شمشیر جنگ
برادر به جرم برادر مگیرکه بس فرق باشد ز خون تا به شیر
مزن در کس از بهر کس نیش رابه پای خود آویز هر میش را
چو آمرزش ایزدی بایدتنباید که رسم بدی آیدت
بدان را بد آید ز چرخ کبودبه نیکان همه نیکی آید فرود
مکن جز به نیکی گرایندگیکه در نیکنامی است پایندگی
منه بر دل نیکنامان غبارکه بدنامی آرد سرانجام کار
مکن کارِ بدگوهران را بلندکه پروردن گرگت آرد گزند
میامیز در هیچ بدگوهریمده کیمیایی به خاکستری
چو بدگوهری سربرآرد ز مردکند گوهر سرخ را روی‌زرد
زدن با خداوند فرهنگ رایبه فرهنگ باشد تو را رهنمای
چو سود درم بیش خواهی نه کممزن رای با مردم بی‌درم
کشش جستن از مردم ِ سست‌کوشجواهر خری باشد از جو فروش
همه جنسی از گور و گاو و پلنگبه جنسیت آرند شادی به چنگ
چو در پرده ناجنس باشد همالز تهمت بسی نقش بندد خیال
دو آیینه را چون به‌هم برنهیشود هر دو از عاریت‌ها تهی
مشو با زبون‌افکنانِ گاودلکه مانی در اندوه چون خر به گل
جوانمردی شیر با آدمیز مردم‌رمی دان نه از مردمی
بر آنکس که با سخت‌رویی بوَددرشتی به از نرم‌خویی بود
ستیزنده را چون بود سخت کاربه نرمی طلب کن به سختی بدار
سر خصم چون گردد از فتنه پُربه چربی بیاور به تیزی ببُر
چو افتی میان دو بدخواه خامپراکنده‌شان کن لگام از لگام
درافکن به‌هم‌ گرگ را با پلنگتو بر آرد را از میان دو سنگ
کسی را که باشد ز دهقان و شاهبه اندازهٔ پایهٔ نه پایگاه
به سوی توانا توانا فرستبه دانا هم از جنس دانا فرست
فرستاده را چون بود چاره‌سازبه اندرز کردن نباشد نیاز
به جایی که آهن درآید به زنگبه زر داد آهن برآور ز سنگ
خزینه ز بهر زر آکندنستزر از بهر دشمن پراکندنست
به چربی توان پای روباه بستبه حلوا دهد طفل چیزی ز دست
چو مطرب به سور کسان شاد باش
ز بند خود ار سروی آزاد باش
میارای خود را چو ریحان باغبه دست کسان خوبتر شد چراغ
خزینه که با توست بر توست بارچو دادی به دادن شوی رستگار
زر آن آتشی نیست که‌آکندنی‌ستشراریست کز خود پراکندنی‌ست
مگو کز زر و صاحب زر که بهگره بدتر از بند و بند از گره
چنین گفت با آتش آتش‌پرستکه از ما که بهتر به جایی که هست؟
بگفت آتش ار خواهی آموختنتو را کشت باید مرا سوختن
فراخ‌آستین شو کزین سبز شاخفتد میوه در آستین فراخ
ز سیری مباش آنچنان شادکامکه از هیضهٔ زهری درافتد به جام
به گنجینه‌ای مفلسی راه بُردبیفتاد و از شادمانی بمرد
همان تشنهٔ گرم را آب سردپیاپی نشاید به یکباره خورد
به هر منزلی کاوری تاختننشاید درو خوابگه ساختن
مخور آب نا آزموده نخستبه دیگر دهانی کن آن بازجست
نه آن میوه‌ای کاو غریب آیدتکزو ناتوانی نصیب آیدت
به وقت خورش هر که باشد طبیببپرهیزد از خوردهای غریب
بر آن ره که نارفته باشد کسیمرو گرچه همراه داری بسی
رهی کاو بود دور از اندیشه پاکبه از راهِ نزدیکِ اندیشناک
گران‌باری مال چندان مجویکه افتد به لشگرگهت گفتگوی
ز هر غارت و مال کآری به دستبه درویش ده هر یک از هر چه هست
نهانی به خواهندگان چیز دهکه خشنودی ایزد از چیز به
دهش کز نظرها نهانی بودحصار بد آسمانی بود
سپه را به اندازه ده پایگاهمده بیشتر مالی از خرج راه
شکم‌بنده را چون شکم گشت سیرکند بددلی گرچه باشد دلیر
نه سیری چنان ده که گردند مستنه بگذارشان از خورش تنگدست
چنان زی که هنگام سختی و نازبود لشگر از جز تویی بی‌نیاز
به روزی دو نوبت برآرای خوانسران سپه را یکایک بخوان
مخور باده در هیچ بیگانه‌بومتن آسان مشو تا نباشی به روم
به روشنترین کس ودیعت سپارکه از آب روشن نیاید غبار
چو روشن‌ترست آفتاب از گروهامانت بدو داد دریا و کوه
اگر مقبلی مقبلان را شناسکه اقبال را دارد اقبال پاس
مده مدبران را برِ خویش راهکه انگور از انگور گردد سیاه
وفا خصلتِ مادر آورد ِ توستمگر از سرشتی که بود از نخست
چو مردم بگرداند آیین و حالبگردد بر او سکهٔ ملک و مال
ز خوی قدیمی نشاید گذشتکه نتوان به خوی دگر بازگشت
منه خوی اصلی چو فرزانگانمشو پیرو خوی بیگانگان
پیاده که او راست‌آیین شودنگونسار گردد چو فرزین شود
اگر صاحب‌اقبال بینی کسینبینم که با او بکوشی بسی
به هر گردشی با سپهر بلندستیزه مبَر تا نیابی گزند
بنه دل به هرچ آورد روزگارمگردان سر از پند آموزگار
اگر نازی از دولت آید پدیدسر از ناز دولت نباید کشید
به نازی که دولت نماید مرنجکه در ناز دولت بود کان گنج
چو هنگام ناز تو آید فرازکشد دولت آن‌روز نیز از تو ناز
صدف زان همه تن شده‌ست استخوانکه مغزی چو دُر دارد اندرمیان
ازان سخت شد کان گوهر چو سنگکه ناید گهر جز به سختی به چنگ
به سختی در اختر مشو بدگمانکه فرخ‌تر آید زمان تا زمان
ز پیروزه‌گون گنبد انده مدارکه پیروز باشد سرانجام کار
مشو ناامید ار شود کار سختدل خود قوی کن به نیروی بخت
بر انداز سنگی به بالا دلیردگرگون بود کار کاید به زیر
رها کن ستم را به یکبارگیکه کم عمری آرد ستمکارگی
شه از داد خود گر پشیمان شودولایت ز بیداد ویران شود
تو را ایزد از بهر عدل آفریدستم ناید از شاه عادل پدید
نکورای چون رای را بد کندچنان دان که بد در حق خود کند
چو گردد جهان گاهگاه از نوردبه گرمای گرم و به سرمای سرد
در آن گرم و سردی سلامت مجویکه گرداند از عادت خویش روی
چنان به که هر فصلی از فصل سالبه خاصیت خود نماید خصال
ربیع از ربیعی نماید سرشتتموز از تموز آورد سرنبشت
چو هرچ او بگردد ز ترتیب کاربگردد بر او گردش روزگار
بجای تو گر بد کند ناکسیتو نیز ار کنی نیکوی با کسی
همان را همین را فراموش کنزبان از بد و نیک خاموش کن
مژه در نخفتن چو الماس داربه بیداری آفاق را پاس دار
چنین زد مثل کاردان بزرگکه پاس شبانست پابند گرگ
چو یابی تواناییی در سرشتمزن خنده کانجا بود خنده زشت
وگر ناتوانی درآید به کارمکن عاجزی بر کسی آشکار
لب از خندهٔ خرمی درمبندغمین باش پنهان و پیدا بخند
به هر جا که حربی فراز آیدتبه حرب‌آزمایان نیاز آیدت
هزیمت پذیر از دگر حربگاهنباید که یابد در آن حرب راه
گریزنده چون ره به دست آوردبه کوشندگان در شکست آورد
چو خواهی که باشد ظفر یار توظفر دیده باید سپهدار تو
به فرخ رکابان فیروزمندعنان عزیمت برآور بلند
به هرچ آری از نیک و از بد بجایبد از خویشتن بین و نیک از خدای
چو این نامه نامور شد تمامبه شه داد و شه گشت ازو شادکام