بخش ۲۳ - گفتار سقراط
چو سقراط را داد نوبت سخنرطب ریزشد خوشه نخل بن
جهانجوی را گفت پاینده باشبه دین و به دانش گراینده باش
همه آرزوها شکار تو بادنهفت جهان آشکار تو باد
ز پرسیدهٔ شهریار جهانکه داند که هست این پژوهش نهان
ولیکن به اندازهٔ رای خویشکند هر کسی عرض کالای خویش
نخستین ورق کافرینش نبودجز ایزد خداوند بینش نبود
ز هیبت برانگیخت ابری بلندهمان برق و باران او سودمند
ز باران او گشت پیدا سپهرپدید آمد از برق او ماه و مهر
ز ماهیتی کز بخار او فتادزمین گشت و بر جای خویش ایستاد
از این بیشتر رهنمون ره نبردگزافه سخن بر نشاید شمرد