گنج

بخش ۳۵ - شکایت کردن هفت مظلوم

اولین شخص گفت با بهرامکای شده دشمن تو دشمن کام
راست‌روشن به زخم‌های درشتدر شکنجه برادرم را کشت
وانچه بود از معاش و مَرکب و چیزهمه بستد حیات و حشمت نیز
هرکس از خوبی و جوانی اوسوخت بر غبن زندگانی او
چون من انگیختم خروش و نفیرزان جنایت مرا گرفت وزیر
کاو هواخواه دشمنان بوده‌ستتو چنینی و او چنان بوده‌ست
غوری‌یی تند را اشارت کردتا مرا نیز خانه غارت کرد
بند بر پای من نهاد به زورکرد بر من سرای را چون گور
آن برادر به جور جان بردهوین برادر به دست و پا مرده
کرده زندانی‌ام‌، کنون سالی‌ستروی شاهم خجسته‌تر فالی‌ست
شاه را چون ز گفت‌ِ آن مظلومآنچه دستور کرد شد معلوم
هر چه دستور ازو به غارت بردجمله با خونبها بدو بسپرد
کردش آزاد و دلخوشی دادشبر سر شغل خود فرستادش
کرد شخص دوم دعای درازدر زمین بوس شاه بنده‌نواز
گفت باغیم در کیایی بودکه‌‌آشناییش روشنایی بود
چون بساط بهشت سبز و فراخکله بر کله میوه‌ها بر شاخ
در خزان داده نوبهار مراوز پدر مانده یادگار مرا
روزی از راه آتشین داغیسوی باغ من آمد آن باغی
میهمان کردمش به میوه و میمیهمانی سزای خدمت وی
هر چه در باغ بود و در خانهپیش او ریختم به شکرانه
خورد و خندید و خفت و آرامیدوز شراب آنچه خواست آشامید
چون زمانی به گرد باغ بگشتخواست کز عشق باغ گیرد دشت
گفت بر من فروش باغت راتا دهم روشنی چراغت را
گفتم این باغ را که جان منستچون فروشم‌؟ که عیش‌دان منست
هرکسی را در آتشی داغی‌ستمن بیچاره را همین باغی‌ست
باغْ پندار کان‌ِ توست مداممن تو‌را باغبان نه‌، بلکه غلام
هر گهی کافتدت به باغ شتابمیوه خور باده نوش بر لب آب
و آنچه خیزد ز مطبخ چو منیپیشت آرم به دست سیم‌تنی
گفت ازین در گذر بهانه مسازباغ بفروش و رَخت وا پرداز
جهد بسیار شد به شور و به شرباغ نفروختم به زور و به زر
عاقبت چون ز کینه شد سرمستتهمتی از دروغ بر من بست
تا بدان جرم از جنایت خویشباغ را بستد از من درویش
وز پی آن که در تظلم گاهاین تظلم نیاورم بر شاه
کرد زندانی‌ام به رنج و وبالوین سخن را کمینه رفت دو سال
شه بدو باغ داد و گشت آبادخانه و باغ داد چون بغداد
گفت زندانی سوم با شاهکای ترا سوی هرچه خواهی راه!
بنده بازارگان دریا بودروزی‌ام زان سفر مهیّا بود
رفتمی گه‌گهی به دریا‌بارسودها دیدمی در آن بسیار
چون شناسا شدم به داناییدر بد و نیک دُر دریایی
لؤلؤ‌یی چندم اوفتاد به چنگشب‌ْچراغ‌ِ سَحر به رونق و رنگ
آمدم سوی شهر حوصله پُرچشم روشن بدان علاقهٔ دُر
خواستم کان علاقه بفروشموز بها گه خورم گهی پوشم
چون وزیر ملک خبر بشنیدکه‌‌آن‌ِ من بود عقد مروارید
خواند و از من خرید با صد شرمدر بها داشتم بسی آزرم
چونکه وقت بها رسید فرازگونه گونه بهانه کرد آغاز
من بها خواستم به غصه و درداو نیاورد جز بهانهٔ سرد
روزکی چندم از سیاه و سپیدعشوه بر عشوه داد و من به امید
واخر الامر خواند پنهانمکرد با خونیان به زندانم
بر گناهم یکی بهانه شمردکان بها را بدان بهانه ببرد
عوض عِقد من که برد از دستدست و پایم به عقده‌ها در بست
او ز من گوهر آوریده به چنگمن ازو در شکنجه مانده چو سنگ
او دُر آورده در شکنج‌ِ کلاهمن صدف‌وار مانده در بن چاه
شد سه سال این زمان که در بندمروی شه دیده دید و خرسندم
شه ز گنج وزیر‌ِ بد‌گوهرگوهرش باز داد و زر بر سر
چهارمین شخص با هزار هراسگفت کای درخور هزار سپاس
مطربی عاشقم غریب و جوانبربطی خوش زنم چو آب روان
مهربان داشتم نوآیینیچینی‌یی‌، بلکه درد بر‌چینی
مهرش از ماه روشنی بردهروز چون شب برابرش مرده
هیچ را نام کرده کاین دهن استنوش در خنده کاین شکر‌شکن است
خوبی‌اش از بهار زیبا‌رویخانه و باغ برده رویاروی
گُلِه گیلی کشان به دامانشسرو را لوح در دبستانش
در ولایت درم‌خریدهٔ منوز ولینعمتان دیده من
برده رونق به تیز بازاریتار زلفش ز مشک تاتاری
از من آموخته ترنم ساززدنش دلفریب و روح نواز
هر دو با یکدیگر به یک خانهگرم صحبت چو شمع و پروانه
من بدو زنده‌دل چو شب به چراغاو به من شادمان چو سبزه به باغ
روشن و راست همچو شمع از نورراست‌روشن ز بنده کردش دور
شمع را در سرای خویش افروختدل پروانه را به آتش سوخت
چون بر آشفتم از جدایی اوراه جستم به روشنایی او
بند بر من نهاد خنداخندیعنی آشفته را بباید بند
او عروس مرا گرفته به نازمن به زندان به صد هزار نیاز
چار سال است کز ستمگاریداردم بی‌گنه بدین خواری
شاه حالی بدو سپرد کنیزنه تهی بلکه با فراوان چیز
بر عروسیش داد شیر‌بهابا عروسش ز بند کرد رها
شخص پنجم به شاه انجم گفتکای فلک با چهار طاق تو جفت
من رئیس فلان رصد‌گاهمکز مطیعان دولت شاهم
شده شغلم به کشور آراییحلقه در گوش من به مولایی
داده بود ایزدم به دولت شاهنعمت و حشمتی ز مال و ز جاه
از پی جان درازی شه شرقکردم آفاق را به شادی غرق
از دعا زاد راه می‌کردمخیری از بهر شاه می‌کردم
خرم و تازه‌، شهر و کوی به مناهل دانش نهاده روی به من
دادم از مملکت‌فروزی‌ِ خویشهر کسی را برات روزی خویش
تنگدستان ز من فراخ درمبیوگان سیر و بیوه زادان هم
هر که زر خواست زرپذیر شدمو آنکه افتاد دستگیر شدم
هیچ درمانده در نماند به بندتا رهایی ندادمش ز گزند
هر چه آمد ز دخل دهقانانصرف می‌شد به خرج مهمانان
دخل و خرجی چنانکه باید بودخلق راضی ز من‌، خدا خشنود
چون وزیر این سخن به گوش آورددیگ بیداد را به جوش آورد
کدخدایی‌ام را ز دست گشاددست بر مال و ملک بنده نهاد
گفت کاین مال دست رنج تو نیستبخشش تو به قدر گنج تو نیست
یا به اکسیر کوره تافته‌اییا به خروار گنج یافته‌ای
قسمت من چنانکه باید دادبده ارنه سرت دهم بر باد
هر معیشت که بنده داشت تمامهمه بستد بدین بهانهٔ خام
و آخر کار دردمندم کردبندهٔ خود بُدم‌، به بندم کرد
پنج سال است تا در این زنداندورم از خانمان و فرزندان
شاه فرمود تا به نعمت و نازبر سر ملک خویشتن شد باز
چون به شخص ششم رسید شماردر سر بخت خود شکست خمار
کرد بر شه دعای پیروزیکای ز خلق تو خلق را روزی
من یکی کُرد‌زاده لشگری‌امکز نیاگان خویش گوهری‌ام
بنده هست از سپاهیان سپاهپدرم بود نیز بنده شاه
خدمت شاه می‌کنم به درستپدرم نیز کرده بود نخست
از پی دشمنان شه پیوستمی‌دوم جان و تیغ بر کف دست
شاه نان پاره‌ای به منّت خویشبنده را داده بُد ز نعمت خویش
بنده آن نان به عافیت می‌خوَردبر در شاه بندگی می‌کرد
خاص کردش وزیر جافی رایبا جفا هیچکس ندارد پای
بنده صاحب عیال و مال نداشتبجز آن مزرعه منال نداشت
چند ره پیش او شدم به نفیرکز برای خدای دستم گیر
تا عیاری به عدل بنمایدبر عیالان‌ِ من ببخشاید
یا چو اطلاقیان بی‌نانمروزی‌یی نو کند ز دیوانم
بانگ برزد به من که خامش باشرنگ خویش از خدنگ خویش تراش
شاه را نیست با کس آزاریتا کند وحشتی و پیکاری
دشمنی بر درش نیامد تنگتا به لشگر نیاز باشد و جنگ
پیشهٔ کاهلان مگیر به‌دستکار گِل کن که تندرستی هست
توشه گر نیست‌، بر زیاده مکوشاسب و زین و سلاح را بفروش
گفتم از طبع دیو رای بترسعجز من بین و از خدای بترس
منمای از کمی و کم رختیمن‌ِ سختی‌رسیده را سختی
تو همه شب کشیده پای به نازمن به شمشیر کرده دست دراز
گر تو در ملک می‌زنی قلمیمن به شمشیر می‌زنم قدمی
تو قلم می‌زنی به خون سپاهمن زنم تیغ با مخالف شاه
مسِتان از من آنچه شه فرمودگرنه فتراک شه بگیرم زود
گرم شد کز من این خطاب شنیدبر من‌ِ بی‌قلم دوات کشید
گفت کز ابلهی و نادانیچون کلوخم به آب ترسانی
گه به زرقم همی‌کنی تقلیدگه به شاهم همی‌دهی تهدید
شاه را من نشانده‌ام بر گاهنیست بی خط من سپید و سیاه
سر شاهان به زیر پای منستهمه را زندگی برای منست
گر تولا به من نکردندیکرکسان مغزشان بخوردندی
این بگفت و دوات بر من زداسب و ساز و سلیح من بستد
پس به دژخیم خونیان دادمسوی زندان خود فرستادم
قرب شش سال هست بلکه فزونتا دلم پر غم است و جان پر خون
شاه بنواختش به خلعت و سازجاودان باد شاه بنده‌نواز
چون لبش را به لطف خندان کردرسم اقطاع او دو چندان کرد
هفتمین شخص چون رسید فرازبر لب از شکر شه کشید طراز
گفت من‌که از جهان کشیدم دستزاهد‌ی رهرو‌م خدای‌پرست
تنگدستی فراخ‌دیده چو شمعخویشتن سوخته برابر جمع
عاقبت را جریده بر خواندهدست بر شغل گیتی افشانده
از همه خورد و خواب بی بهرمقائم اللیل و صائم الدهرم
روز ناخورده‌، کاب و نانم نیستشب نخفته‌، که خان و مانم نیست
در پرستش‌گهی گرفته قرارنیستم جز خداپرستی کار
هر که را بنگرم‌، رضا جویمهر که یاد آرمش دعا گویم
کس فرستاد سوی من دستورخواند و رفتم مرا نشاند از دور
گفت بر تو مرا گمان بد استگر عذابت کنم بجای خوَد است
گفتم ای سیّدی‌! گمان تو چیست‌؟تا به ترتیب تو توانم زیست‌
گفت‌: «‌می‌ترسم از دعای بدتمرگ می‌خواهم از خدای خودت
کز سر کین‌وری و بدخوییدر حق من دعای بد گویی
زان دعای شبانه شبگیریترسم افتد بدین هدف تیری
پیشتر زان کز آتش کینتدر من افتد شرار نفرینت
دست تو بندم از دعا کردندست تنها نه‌، دست با گردن‌»
زیر بندم کشید و باک نداشتغم این جان دردناک نداشت
هفت سالم درین خراس افکنددر دو پایم کلید و داس افکند
بند بر دست من کمند زدهمن بر افلاک دست بند زده
او فرو بسته از دعا دستممن بر او دست مملکت بستم
او مرا در حصار کرده به فنمن بر ایوان او حصار شکن
چون خدایم به رفق شاه رساندخوشدلی را دگر بهانه نماند
شاه در بر گرفت زاهد راشیر کافر‌کُش‌ِ مجاهد را
گفت‌ جز نکته‌ای که ترس خداستراست‌روشن نگفت چیزی راست
لیک دفع دعا چنان نکنندحکم زاهد چو رهزنان نکنند
آن‌که آن بد به جای خود می‌کردخویشتن را دعای بد می‌کرد
تا دعای بدش به آخر کارهم سر از تن ربود و هم دستار
از تر و خشک هر چه داشت وزیرگفت با زاهد آنِ توست بگیر
زاهد آن فرش داده را بنوَشتزد یکی چرخ و چرخ‌وار بگشت
گفت از این نقدها که آزادمبهترم دِه که بهترت دادم
رقص برداشت بی‌مقطّع سازآن‌چنان‌شد که کس ندیدش باز
رهروان آنگه آنچنان بودندکز زمین سر بر آسمان سودند
این گروه ار چه آدمی نسبندهمه دیوان آدمی لقبند
تا مِی‌ پخته یافتن در جامدید باید هزار غورهٔ خام
پخته آنست کز چنین خامانبرکشد جیب و درکشد دامان