گنج

بخش ۳۴ - اندرز گرفتن بهرام از شبان

شه چو تنگ آمدی ز تنگی کاریک‌سواره برون شدی به شکار
صید کردی و شادمانه شدیچون شدی شاد‌، سوی خانه شدی
چون شد آن‌روز غم عنان‌گیر‌شرغبت آمد به سوی نخجیر‌ش
یک‌تنه سوی صید رفت برونتا ز دل هم به خون بشوید خون
کرد صیدی چنانکه بودش رایغصه را دست بست و غم را پای
چون ز صید پلنگ و شیر و گرازخواست تا سوی خانه گردد باز
در تک و تاب زانکه تاخته بودمغزش از تشنگی گداخته بود
گرد بر گرد آن زمین بشتافتآب تا بیش جست‌، کمتر یافت
دید دودی چو اژدهای سیاهسر برآورده در گرفتن ماه
کوهه بر کوهه پیچ‌پیچ‌کنانبر صعود فلک بسیچ‌کنان
گفت آن دود گرچه ز‌آتش خاستاز فروزنده‌ش آب باید خواست
چون بر آن دود رفت گامی چندخرگهی دید برکشیده بلند
گلهٔ گوسفند سُم تا گوشگشته در آفتاب یخنی جوش
سگی آویخته ز شاخ درختبسته چون سنگ دست و پایش سخت
سوی خرگاه راند مرکب تیزدید پیری چو صبح مهر‌انگیز
پیر چون دید میهمان‌، برجَستبه پرستش‌گر‌ی میان دربست
چون زمین میهمان‌پذیر‌ی کردو آسمان را لگام‌گیری کرد
اولش پیشکش درود آوردوانگه از مرکبش فرود آورد
هر چه در خانه داشت ما‌حضر‌یپیشش آورد و کرد لابه‌گر‌ی
گفت شک نیست کاین چنین خوانینیست درخورد چون تو مهمانی
لیک از آبادی این‌طرف دورستخوان اگر بینوا‌ست معذور‌ست
شه چو نان‌پارهٔ شبان را دیدشربتی آب خورد و دست کشید
گفت نان آنگهی خورم که نخستزانچه پرسم خبردهی به درست
کاین سگ بسته مستمند چراست‌؟شیر‌ِ خانه است‌، گرگ‌ بند چراست‌؟
پیر گفت ای جوان زیبا‌رویگویمت آنچه رفت موی به موی
این سگی بود پاسبان گلهمن بدو کرده کار خویش یله
از وفاداری و امینی اوشاد بودم به همنشینی او
که‌ز گله دور داشتی همه سالدزد را چنگ و گرگ را چنگال
من بدو داده حرز خانهٔ خویشخوانده او را نه سگ‌، شبانهٔ خویش
و او به دندان و چنگ دشمن‌سوزبازوی آهنین من شب و روز
گر من از دشت رفتمی سوی شهرگله از پاس او گرفتی بهر
ور شدی شغل من به شهر درازگله را او به خانه بردی باز
چند سالم یتاق‌دار‌ی کردراست‌باز‌ی و راست کار‌ی کرد
تا یکی روز بر صحیفهٔ کارگله را نقش بر زدم به شمار
هفت سر گوسفند کم دیدمغلطم در حساب ترسیدم
بعد یک هفته چون شمردم بازهم کم آمد‌، به کس نگفتم راز
پاس می‌داشتم به رای و به هوشدر خطای کسم نیامد گوش
گرچه می‌داشتم به شب‌ها پاسنشدم هیچ شب حریف‌شناس
وانک آگاه‌تر به کار از منپاسبان‌تر هزار بار از من
باز چون کردم آن شمار درستهم کم آمد چنانکه روز نخست
همه شب خاطرم به غم می‌بودکز گله گوسفند کم می‌بود
ده ده و پنج پنچ می‌پرداختچون یخی کاو به آفتاب گداخت
تا به حدی که عامل صدقاتآنچه ماند از منش ستد به زکات
اوفتادم من بیابانیاز گله‌صاحبی به چوپانی
نرم کرد آن غم درشت مرادر جگر کار کرد و کشت مرا
گفتم این رخنه گر ز چشم بد استدست‌کار کدام دام و دد است‌؟
با سگی این چنین که شیری کردکیست کاین آشنا دلیری کرد‌؟
تا یکی روز بر کنارهٔ آبخفته بودم درآمدم از خواب
همچنان سر نهاده بر سر چوبدست و پایی کشیده بی آشوب
ماده‌گرگی ز دور دیدم چستکامد و شد سگش برابر سست
خواند سگ را به سگ‌زبانی خویشسگ دویدش به مهربانی پیش
گرد او گشت و گرد می‌افشاندگه دم و گه دبوس می‌جنباند
عاقبت بر سرین گرگ نشستکام دل راند و رفت کار از دست
آمد و خفت و آرمید تنشمُهر حق‌السکوت بر دهنش
گرگ چون رشوه داده بود ز پیشجست حق‌القدوم خدمت خویش
گوسفند‌ی قوی که سَر‌گَله بودپایش از بار دنبه آبله بود
برد و خوردش به کمترین نفسیوین چنین رشوه خورده بود بسی
سگ ملعون به شهوتی که براندگله‌ای را به دست گرگ بماند
گله‌ای را که کارسازی کرددر سر‌ِ کار عشق‌بازی کرد
چند نوبت معاف داشتمشاو خطا کرد و من گذاشتمش
تا هم آخر گرفتمش با گرگبستمش بر چنین خطا‌ی بزرگ
کردمش در شکنجه زندانیتا کُند بنده بنده‌فرمانی
سگ من گرگ راه‌بند من استبلکه قصاب گوسفند من است
بر امانت خیانتی بر‌دوختو‌آن امینی به خائنی بفروخت
رخصت آن شد که تا نخواهد مرداز چنین بند جان نخواهد برد
هر که با مجرمان چنین نکندهیچ‌کس بر وی آفرین نکند
شاه بهرام از‌آن سخن‌دانیعبرتی برگرفت پنهانی
این سخن رمز بود‌، چون دریافتخورد چیزی و سوی شهر شتافت
گفت با خود کزین شبانهٔ پیرشاهی آموختم‌، زهی تدبیر‌!
در نمودار آدمیت منمن شبانم گله رعیت من
این که دستور تیزبین منستدر حفاظ گله امین منست
چون نماند اساس کار درستاز امین رخنه باز باید جست
تا بگوید که این خرابی چیستاصل و بنیاد این خرابی کیست
چون به شهر آمد از گماشتگانخواست مشروح بازداشتگان
چون در آن روزنامه کرد نگاهروز بر وی چو نامه گشت سیاه
دید سرگشته یک جهان مجروحنام هر یک نبشته در مشروح
گفته در شرح‌های ماتم و سورکشتن از شه‌، شفاعت از دستور
نام شه را به جور بد کردهنیک‌نامی به نام خود کرده
شاه دانست کان چه شیوه‌گر‌ی‌ستدزد خانه به قصد خانه‌بَر‌ی‌ست
چون سگی کاو گله به گرگ سپردشیون انگیخت با شبانهٔ کرد
خود سگان در سگی چنین باشندبخروشند چونکه بخراشند
مصلحت دید بازداشتنشروزکی دَه فرو گذاشتنش
گفت اگر مانمش به منصب خویشکس به رفعش قلم نیارد پیش
چون ز حشمت کنم درش را دوردر شب تیره به نماید نور
بامداد‌ان که روز روشن گشتشب تاریک فرش خود بنوشت
صبح یک‌زخمهٔ دو شمشیر‌یداد مه را ز خون خود سیری
بارگه بر سپهر زد بهرامبار خود کرد بر خلایق عام
مهتران آمدند از پس و پیشصف کشیدند بر مراتب خویش
راست‌روشن درآمد از در کاخرفت بر صدرگاه خود گستاخ
شه در او دید خشمناک و درشتبانگ برزد چنانکه او را کشت
کای همه مُلک من خراب از تورفته رونق ز ملک و آب از تو
گنج خود را به گوهر آکندیگوهر و گنج من پراکندی
ساز و برگ از سپه گرفتی بازتا سپه را نه برگ ماند و نه ساز
خانهٔ بندگان من بردیپای در خون هرکس افشردی
از رعیت به‌جای رسم و خراجگه کمر خواستی و گاهی تاج
حق نعمت گذاشتی از یادنیست شرمت ز من‌، که شرمت باد
هست بر هر کسی به ملت خویشکفر نعمت ز کفر ملت پیش
حق نعمت شناختن در کارنعمت افزون دهد به نعمت‌خوار
از تو بر من چه راست روشن گشتراستی رفت و روشنی بگذشت
لشگر و گنج را رساندی رنجتا نه لشگر به جای ماند و نه گنج
چه گمان برده‌ای‌ که وقت شرابغافلانه مرا رباید خواب
رخنه سازی تو دست‌مستان رابشکنی پای زیر‌دستان را
بهر من باد خاک اگر بهرامتیغ فرمش کند چو گیرد جام
گر ز خود غافلم به باده و رودنیستم غافل از سپهر کبود
زین سخن صد هزار چنبر ساختهمه در گردن وزیر انداخت
پس بفرمود تا زبانی‌یی زشتسوی دوزخ دواندش ز بهشت
از عمامه‌، کمند کردند‌شدر کشیدند و بند کردند‌ش
پای در کنده‌، دست در زنجیراین چنین کس وَزِر بود نه وزیر
چون بدان قهرمان در آمد قهرشه منادی روانه کرد به شهر
تا ستمدیدگان در آن فریادداد خواهند و شه دهدشان داد
چون شنیدند جمله خیل و سپاهسر نهادند سوی حضرت شاه
شه به زندانیان چنین فرمودکز دل دردناک خون آلود
هرکسی جرم خود پدید کندبند خود را بدان کلید کند
بندیان ز بند جسته برونآمدند از هزار شخص فزون
شاه از آن جمله هفت شخص گزیدهر یکی را ز حال خود پرسید
گفت با هر یکی‌، گناه تو چیست‌از کجایی و دودمان تو کیست‌