شمارهٔ ۱
این بزم شهنشه جهان استیا ساحت روضه ی جنان است
یا گردونی ست بار گه سانیا بارگهی فلک نشان است
خاکش همه آب زندگانیستآبش همه مایه ی روان است
بر آب حیات خاک آن راسد گونه شرف یکی از آن است
کز مردم دیده آن نهان شددر دیده ی مردم این عیان است
شاه است نشسته بر سر تختیا ماه بر اوج آسمان است
از خط و خد و قد و شاقانآمیزش چرخ و بوستان است
هم بر سر سرو آفتاب استهم در بر ماه پرنیان است
در ساغر باده عکس رویی ستزان هوش ربای مردمان است
با باد سحر شمیم زلفی ستبیداری خفتگان از آن است
برتر ز سپهر پایه اش بادخورشید بزیر سایه اش باد
صد شکر که دور از مراد استدوران شه فلک نهاد است
ارکان چهار گانه ی دهرجودو کرم است و عدل و داد است
تا رونق گلستان دهد ابرچون دست شهنشه جواد است
هم باغ ره خزان ببستستهم شاه در کرم گشادست
باد از پی زینت گلستانعدل از پی رونق بلاد است
بنیاد زمان بر انبساط استاجزای جهان در ازدیاد است
روز از اثر بهار هر روزچون دولت شه در امتداد است
امروز بروزگار دانیآن چیست که ناقص اوفتادست
یا قدر شب سیاه بخت استیا بخت عدوی بد نهاد است
تا زینت بوستان ز ابر استتا رونق گلستان زباد است
خرم ملکش چو گلستان بادگلزار وی ایمن از خزان باد
خاصیت شهد در شرنگ استآسایش زخم از خدنگ است
ادوار هموم را شتاب استدوران نشاط را درنگ است
دست کرم و سخا دراز استپای ستم و ستیزه لنگ است
از تار طرب بدرگه شاهبر گردن چرخ پالهنگ است
در کام مخالف و موافقتا شهد مخالف شرنگ است
هم شهد طرب قرین جامشهم شاهد آرزو بکامش
ای فرش ره تو عرش والاعرش از تو بفرش آشکارا
نه واجبی و نه ممکن آمددر دهر ترا نظیر و همتا
فتنه بعدوی تست مفتوناقبال بروی تست شیدا
این همچو سواد لیل و خفاشآن همچو ضیاء مهر و حربا
از رزم ببزم چون خرامیدر سایه ی چتر آسمان سا
در دست گرفته دست نصرتبر پای فکنده فرق اعدا
شاد از تو روان ملک و ملتخرم ز تو جان دین و دنیا
گر باده ی کوثر است و تسنیمور حاصل معدن است و دریا
گر دست تهمتن است و دستانور ملک سکندر است و دارا
در مجلس بزم و عرصه ی رزمبستان و بده ببند و بگشا
دور مه و خور بکام بادتاین ساغر و آن مدام بادت
هر کو ز خدا ترا جدا دیداز شرک جدا نکرد توحید
ای سایه ی آفتاب یزداندر سایه ی رای تست خورشید
آورد زنو جهان دیگرجاه تو جهان چو مختصر دید
از رای رزین در آن مصابیحوز فکر متین در آن مقالید
جود و کرم امن و عدلش ارکانعیش و طرب و بقا موالید
هر قطره ی آن نظیر دریاهر ذره ی آن عدیل خورشید
هر مفلس آن بجای قارونهر ناکس آن بجاه جمشید
بر عکس جهان در آن نشد کسهرگز زمراد خویش نومید
ای روی تو قبله گاه اقبالبازوی تو اعتضاد تأیید
عیدت همه ساله باد مسعودسالت همه روزه باد چون عید
غم دور همی ز خاطرت بادپیوسته نشاط بر درت باد