گنج

شمارهٔ ۹

۱۱ بیت
شاه ما کز لوح و کرسی باج خواستاین زمان افسانهٔ معراج خواست
جامهٔ هستی خود چون چاک کردفرش راه از اطلس افلاک کرد
مقصد او عشق و هم مقصود عشقرهبر او عشق و هم ره بود عشق
نه به جایی یا مکانی رفته بودتا مکان لامکانی رفته بود
با شبی تاریک و راهی بس درازشد سفر مشکل ابر اهل مجاز
لیک جا بودش در آنجا از نخستسوی ما ناگه از آنجا راه جست
سوی ما زانجا چو عزم راه کرددیده را بیدار و دل آگاه کرد
از نشان راهها پرسیده بودپرسشی چه یک به یک را دیده بود
باز سوی منزل آغاز رفتاز همان راهی که آمد باز رفت
راه او راه دیار خویش بودمقصد او کوی یار خویش بود
نه همین یک شب که دانی رفته بودروزها شب‌ها نهانی رفته بود