شمارهٔ ۷
محفل عشقش چو میآراستنداول از بیگانگان پیراستند
ساقی آنگه باده در گردش فکندبادهها در سینهها آتش فکند
بادهٔ شوق انجمنافروز شدآتش می باز عالمسوز شد
دست جذبه دامن جانها گرفتاشک حیرت راه دامانها گرفت
آسمانها و زمینها سرخوشندکز حریفان همان بزم خوشند
از یکی جرعه زمین سرمست شدهم ز پا افتاد و هم از دست شد
مست افتادهست از خود بیخبرنی شناسد سر ز پا نی پا ز سر
طاقت چرخ از زمین چون بیش بوددر بساط قرب هم زان پیش بود
دورها خوردهست و اکنون سرخوش استاز پی دور دگر در گردش است
شخص انسان کز همه کاملتر استذات او را لطف حق شاملتر است
جرعهها نوشیده و پیمانههاجرعه نه پیمانه نه خمخانهها
نشئهٔ می کرده نه در وی به روزآگهی او را نه از مستی هنوز
جنبش گردون و آرام زمینگشته در شخص وجود او ضمین
گر بجنبد عرش فرش راه اوستاز حد امکان برون خرگاه اوست
ور گراید سوی تمکین رای خودکوه کی جنباندش از جای خود