شمارهٔ ۴
عشق از نو باز دستانساز گشتعکس سوی اصل آخر بازگشت
هجرها رفتند و آمد وصلهاعکسها رفتند سوی اصلها
مرغی افتاده سوی دام از چمنبس عجب گر گیرد آرام از چمن
ور گرفتاری او بسیار شدمدتی مهجور از گلزار شد
طبع او با دام و دانه یار گشتخاطر او فارغ از گلزار گشت
با هم آوازان بطرف گلستانگاه در پرواز و گه در آشیان
تا بدان غایت برون از یاد کردکو همی خود را گمان آزاد کرد
باورش نامد که گلزاریش بودبا گل و گلشن سرو کاریش بود
بوی گل رو در چمن بنمایدشرهنما جذب گلستان آیدش
عشق از نو باز دستان ساز کردمرغ سوی آشیان پرواز کرد