شمارهٔ ۲۷
این امام و رهنمای هشتمینهم صراط حق و هم نور مبین
ای فروغ هفتم از نور دومانظرونا نقتبس مِن نورکم
انت قلبالقلب قلابالنفوسانت نورالنور یا شمسالشموس
تو سرا پا عدلی و نوری تماممن ز پا تا سر همه ظلم و ظلام
ظلمتی را رو به سوی نور بینصبح، پایانِ شبِ دیجور بین
از ضیا ظلمت چه جوید جز فناتا رود ظلمت نماند جز ضیا
چیست ظلمت نیست ظلمت جز عدمهم تو بودی هم تو خواهد بود هم
من گرفتم رو نهادم سوی توبا کدامین رو ببینم روی تو
سینهٔ من درخور مهر تو نیستدیدهٔ من لایق چهر تو نیست
نه سری دارم سزای درگهتنه رخی شایستهٔ خاک رهت
روی من شایستهٔ آن خاک نیستدر خور آن پاک، این ناپاک نیست
بر سرم از لطف اگر آری گذرافکنی از مهر اگر سویم نظر
اولم دستی بباید دادنتتا توانم زان بگیرم دامنت
پس دلی سوزان و چشمی غرق خونطاقتی اندک، غمی از حد فزون
پس زبانی کاشف هر گونه رازپس بیانی سر به سر عجز و نیاز
زان سپس گوشی به قیل و قال منجای رحم است آن زمان بر حال من