شمارهٔ ۲۵ - آدمی را بر جانوران فخری نیست ....
چشم و گوش و دست و پا و خورد و خفتدوری از بیگانه نزدیکی به جفت
این نه فخری کادمی را در خور استزانکه در حیوان ازو افزونتر است
از فضول جلد حیوان کاستنجامهٔ خود را بدان آراستن
کین سمور است، این خزاست، این قاقم استیا که این از پشم و آن ز ابریشم است
عاریت از فضلهٔ حیوان بودپس به حیوانت چه فضل از آن بود
غله در انبار و انبانت بودباز انباری به مورانت بود
سیم و زر داری نهان در خاک و گلموش زر دزدی و کوه سنگدل
تو مشو عریان که از خود رستهامدل به ترک این علایق بستهام
گر تنت از ترک جامه فخر جوستجامه افکندی تو، مار افکند پوست
گر به نیروی توانایی خویشفخر جویی پیل دارد از تو بیش
ور تو را لافی ز ضعف و لاغریستپشه را بر تو از این ره برتریست
حرص خنزیر از تو افزون بیشکیور قناعت میکنی همچون سگی
حلم داری، خر ز تو احلم بودور غضب آری پلنگ اقدم بود
حیله و تزویر جویی روبهیراستی و صدق گاو ابلهی
جای در ویرانه بومی و غَرابور به آبادی ذُبابی و کَلاب
نطق اگر گویی که خاص آدمیستبازگو تا خود مراد از نطق چیست
گر تکلم بود تعبیر مرادشرح کردن از ضمیر و از فؤاد
این نباشد خاصهٔ نوع بشربلکه هر نوعیست با نطق دگر
باورت از من نیاید رو بباغتا ببینی زاغ را همراز زاغ
ور ز نطق ادراک کلی شد غرضجنس و نوع و فصل، جوهر یا عَرَض
نیست ادراکی تو را بیرون ز حسمبدأ ادراک تو حس بود و بس
منتزع کلی شد از جزئی نخستآلت معقول تو محسوس تست
پنج حسی کالت ادراک ماستدر دگر حیوان نه افزون شد نه کاست
آنچه پیدا در تو در وی هم عیانخود چه دانی تا چه دارد در نهان
هم اثر آمد مؤثر را دلیلهم سبب آمد مسبب را کفیل
از قیاس ار نیست در حیوان اثراز چه باشد جلب خیر و سلب شر
حس چو شد ادراک کلی را سببنبود این نسبت به حساسی عجب
بر شه بخل و سیاساتش نگرآن سیاسات از قیاساتش نگر