گنج

شمارهٔ ۲۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۵۷ بیت
باز عشق آهنگ یغما ساز کردباز دل آشفتگی آغاز کرد
تند بادی باز بر کاهی وزیدآتشی در خشک خاری جا گزید
باز ابری طرفه توفان زای شدآفتابی باز نور افزای شد
گر ز خودبینی ز راهی دور گشتظلمتی از پای تا سر نور گشت
آتشی بر جان من افروخت عشقخار خار هستی من سوخت عشق
پس برون آورد گل از آتشمتا بهشتی ساخت نغز و دلکشم
بطنها باشد نبی را تو به تواینت بطنی ز آیت آن منکمو
آنکه نگذشته‌ست بر نیران دوستکی گذر دارد سوی بستان دوست
ای ز نیران تو بستان نشاطای نشاط جان وای جان نشاط
جز به یادت عقل را هستی کجاستجز ز جامت باده را مستی کجاست
جز به سویت پای را رفتار کوجز به رویت دیده را دیدار کو
هر کجا بینم تو آیی در نظرجز تو در عالم نبوده‌ستی مگر
نه همین در دیده جابگزیدهایدر دلی در جانی و در دیده‌ای
دل چه باشد تا که گویم در دلییا که جان تا سازی آنجا منزلی
بحر کس دیدست گنجد در حبابیا درون ذره هرگز آفتاب
من گرفتم پرده بردارم ز گفتتو به پرده در چسان خواهی شنفت
خواهی ار آری درون پرده سرسر نه اندر پای عشق پرده در
مرحبا ای عشق عالم سوز ماحبذا ای شمع جان افروز ما
از تو برقی و ز انده خرمنیاز تو ابری و ز شادی گلشنی
اشک و آه و ناله و زاریم دهجز ز یاد دوست بیزاریم ده
زخم میجویم ز تو بی مرهمیهم نمیخواهم نشاط از تو غمی
تا که جان آشفته دل پر خون کنمیاد آن زلف و لب میگون کنم
تا به کی در دست خود مانم اسیرچند حکم نفس را فرمان پذیر
بازگیر ای عشق از من داد منبر فکن از بیخ و بن بنیاد من
لوح دل از هرچه جز وی پاک کنپاک چه بود پای تا سر خاک کن
هم ز شادی فارغم کن هم ز غمهم ز بیشم بیش و هم کمتر ز کم
روی از رحمت بگردان سوی منجز ز سوی خود مگردان روی من
خویش را باید کنم گم در تو منمن ترا گم کرده‌ام در خویشتن
آیت تو بوالی اله خوانده‌ایملیک اندر تیه شهوت مانده‌ایم
از تبهکاریم آگاهیم دهآگهی زین گونه گمراهیم ده
تا خود و هر دو جهان یک سو نهمآنگه از باطل سوی حق رو نهم
کرده‌های خویش بشمارم بخویششرمی آرم شاید از کردار بیش
خواجه را بیدار باید کرد بازوقت کوتاه است و این ره بس دراز
راحت آمد مایهٔ هر غفلتیچارهٔ غفلت چه باشد صدمتی
رنجی ار بی صبر و بی تابت کندبه از آن راحت که در خوابت کند
خشم کافزاید ادب مر بنده راخوشتر است از لطف گستاخی مرا
عقل را سستی فزاید دم به دماین غذاهای امل تا منهضم
اشتهای کاذب و اکلی مداماین طمعها وین هوسها جمله خام
باز میخواهی سلامت ای مقیماستقامت جویی از خود ای سقیم
سهل مشمر کار این فاسد مزاجمسهلی باید که بپذیرد علاج
مسهل اندر دفع اخلاط هوستوبه از جز حق سوی حق بود و بس
هر که او تایب نباشد ظالم استاین سخن را لفظ قرآن حاکم است
روی برخوان تا که دانی چیست ظلمحصر شد در هر که تایب نیست ظلم
توبه چه بود بازگشت از خود به حقشرط آن فقدان شان ما سبق
توبهٔ عامه شد از افعال خویشزان خاصان توبه از احوال خویش
توبه خاص‌الخاص را رسمی جداستبازگشت از ذات خود سوی خداست
زاهدان گر توبه از مستی کنندعاشقان را توبه از هستی کنند
تو ز دل توبه به این خوش کرده‌ایکز گناهی احتراز آورده‌ای
زامر و نهی کردگار انس و جانجنس انسان را چو جنس رهروان
رد حکم از هر گناهی حاصل استزهر هر نوعی که باشد قاتل است
توبه آوردن ز یک جرم ای دغلپس ز دیگر جرمها جستن عمل
از یکی زهر اجتناب آوردن استباز قصد زهر دیگر کردن است
آنچه در تو اصل نافرمانی استمایهٔ گمراهی و نادانی است
چیست دانی هستی نفس است و بسکوش تا زان توبه جویی زین سپس
هستی تو اصل هر جرم و خطانیست شو تا خود نماند جز خدا
آنچه بشکستی و بستی توبه نیستای برادر تا تو هستی توبه نیست
توبه نبود جز شکست خویشتنتوبه خواهی نشکند خود را شکن