شمارهٔ ۱ - خون تو در گردن ماست
دوش میگفت کسی گفت فلان خواجه مراکه فلان از پی جاه و خطر و مسکن ماست
گفتم ار باز ببینیش بگو کای خواجهمال و جاهت چه بود خون تو در گردن ماست
خواجه هشدار و میندیش و میاسا که فلانبا چنین بی زر و سیمی چه غم از دشمن ماست
زر و سیمی که بدان جیب و دل آراسته ایمشت گردیست که بر خواسته از دامن ماست
خرمنی چند گر از زرع ضعیفان داریحاصل هر دو جهان خوشه ای از خرمن ماست
جامه و فرش نوت قدر بیفزود ولیاطلس عرش برین کهنه لباس تن ماست
چه دگر بر فرس و استر خود رشک بریکاشهب چرخ روان بر اثر توسن ماست
راست تر خواهی ازین خواجه مرا با تو چه کارآنچه در وهم تو گلزار تو شد گلخن ماست