گنج

شمارهٔ ۹۹

این نکویان که بلای دل اهل نظرنددشمن جان و دل و از دل و جان خوبترند
عاشقان را نتوان داد دل غمزده دادورنه خوبان نه ستم پیشه مه بیداد گرند
پاک کن دل زهر آلایش و آنگه بدر آیکه مقیمان در میکده صاحبنظرند
پای بر فرق جهان سر بکف پای حبیبتا نگویی تو که این طایفه بی پاو سرند
غم کاریت بباید که در آن شادی اوستورنه شادی و غم کار جهان در گذرند
خط بگرد رخش آید بشبیخون روزیعاشقان بی‌خبر از فتنهٔ دور قمرند
من و باد سحر از بوی تو سر گشته همینیا همه شیفتگان تو چنین در بدرند
غارت آورد بر افواج خزان خیل بهاربلبلان نغمه سرا زآیت فتح و ظفرند
آب در جنبش و تبدیل و تو خود پنداریعکس سرو و گل نسرین و چمن ره سپرند
خبر از هستی خود خلق چه جویند نشاطآب و آیینه نه در خورد خبر از صورند
باغ در سایه ی سرو سهی و دولت و دینشاد در سایهٔ شاهنشه خورشید فرند