گنج

شمارهٔ ۸۵

بدردم ننگرد درمانم این استپریشان خواهدم سامانم این است
نه بتوانم برید از وی نه پیوستکه هم جان هم بلای جانم این است
چه غم زین ره روم یا باز گردمکه هم آغاز و هم پایانم این است
پناهی نیست جز قهرش ز قهرشکه هم کشتی و هم توفانم این است
مبین بر خواریم، سد گل برآرمنشاط از خاک، اگر دهقانم این است