گنج

شمارهٔ ۷۲

سر نهادیم به سودای کسی کاین سر ازوستنه همین سر که تن و جان و جهان یکسر ازوست
گر گل افشاند و گر سنگ زند چتوان کردمجلس و ساقی و مینا و می و ساغر ازوست
کر به توفان شکند یا که به ساحل فکندناخدایی‌ست که هم کشتی و هم صرصر ازوست
من به دل دارم و شاهد به رخ و شمع به سرآنچه پروانهٔ دلسوخته را در پر ازوست
از من ای باد بگو خیل گنهکاران راغم مدارید که گر جرم ز ما آذر ازوست
هوسی خام بود شادی دل جز به غمشخنک آن سوخته کش سود غمی بر سر ازوست
چه نویسم که سزاوار سپاسی باشدمعنی و لفظ و مداد و قلم و دفتر ازوست
دولت شاه جهان باد فزاینده نشاطکاین فروغی‌ست که بر خلق ضیا‌گستر ازوست