گنج

شمارهٔ ۶۵

اگرت دیده و دل شیفته و گریان نیستبرو ای خواجه که در عشق ترا فرمان نیست
منظر دوست چرا از نظری اشک فشاننوبهاریست که دروی اثر از باران نیست
روی بیگانه چو روز است ولی روز فراقطره ی یار چو شب لیک شب هجران نیست
یار باز آمد و آشفتگی از دل نه برفتاین چه دردیست که دروی اثر از درمان نیست
هر که روی تو ندیدست زگفتار نشاطعجبی نیست که دروی اثری چندان نیست
ناله ی بلبلش از جا نبرد دل چه عجبهر کرا دیده به دیدار گلی حیران نیست