شمارهٔ ۴
هر بلایی کزو رسید مرابه عطایی دهد نوید مرا
دوش از زلف و ابروان میدادگاه بیم و گهی امید مرا
گه به شمشیر میبرید از منگه به زنجیر میکشید مرا
من همان بندهام که نادیدهبه بهایی گران خرید مرا
عیب او نبود ار به هیچ فروختبر من و عیب من چو دید مرا
ستمش خاص و نعمتش عام استخاصه بهر ستم گزید مرا
تا بگوید که این نشاط منستبا غم خویش پرورید مرا