شمارهٔ ۳۴
هر کرا دل، دلبری را منزل استآنکه بی دلبر بماند بی دل است
شاهد از یاران کجا گیرد کنارهر کجا شمعی میان محفل است
این جفا و جور مخصوص تو نیستهر که شد سیمین بدن سنگین دل است
خواجه پندارد که عیب عاشقانتا نگوید، کس نگوید عاقل است
عشق دریاییست بیحد کاندر آنموج کشتیبان و توفان ساحل است
طالبان را خستگی در راه نیستعشق هم راه است و هم خود منزل است
سهل گردد کار اگر از بهر اوستکارها با خود پرستی مشکل است
دست صدق آمد برون از جیب عشقزین پس افسون خرد بیحاصل است
ظلمت ار یکسر بگیرد خانه راچون فروغ شمعی آید زایل است
در همه عالم یکی حق بیش نیستآنکه کثرت می پذیرد باطل است
از خرد بگذر نشاط از عشق نیزعاشق از خود غافل از وی عاقل است