شمارهٔ ۲۷۰
روزها رفت و نکردی بسوی ما نظریخبرت باد که عمریست زما بی خبری
بر سر راه تو تا چند نشینم که مرابتحسر بگذاری بتکبر گذری
گر تو بر من بسر زلف پریشان نازیمن هم آشفته دلی دارم و شوریده سری
شمع آرند بمجلس که ببینند بجمعتو بهر جمع در آیی ننماید دگری
نه همین بی خبر از خویش نشستست نشاطخبرش نیست که از خویش ندارد خبری