شمارهٔ ۲۶
در دلم جلوه نما یا شمری فرسنگ استپیش یک جلوه ی تو عرصه ی عالم تنگ است
سنگ بردار که در جام علایق زهر استجام بگذار که در دست حوادث سنگ است
پا بسر تا ننهی سر ننهی بر در دوستطی این راه مپندار که با فرهنگ است
تا تو بیرون نروی دوست نگنجد بدروننه همین دیده که دل در خور جاهش تنگ است
سحر را در بر اعجاز درنگی نبودراستی جو چه غم ارخصم تو با نیرنگ است
بی ملامت ندهد عشق چنان ذوق نشاطتو اگر نام بر آری بنکویی ننگ است