شمارهٔ ۲۵۵
بهزار نامه دارم ز تو حسرت جوابیسر لطف اگر نداری چه کم آخر از عتابی
من و دامن خیالت که نه روز داند از شبنه وصالی از فراقی نه حضوری از غیابی
بخیال روی و زلف تو شبم خوش است و خواهمکه نه سر زند دگر صبح و نه پر زند غرابی
اگرم ملول خواهی تو چه بهتر از ملالتوگرم خراب سازی تو چه خوش تر از خرابی
بیکی نگاهش ای دیده بسوختی و نبودخبرت از آتش دل که تو روز و شب درآبی
همه بندگان جاهل همه چاکران غافلسزدار خطا نگیری تو که ملهم الصوابی
بنظاره ی عنایت چه ثواب و چه گناهیبشماره ی ارادت چه عطا و چه عتابی
اثر از شب وصال تو نماند از جمالتکه ز هر دری درآیی تو برآید آفتابی