شمارهٔ ۲۳۷
بیا بصاحب ما بین که تاعیان نگریفضایل ملکی در شمایل بشری
بهر چه حسن توان گفت روی اوست قرینزهر چه عیب توان جست خوی اوست بری
ببین برویش و کوتاه کن سخن ناصحکه بی زبانی خوشتر بود ز بی بصری
بگو بشحنه که از ما خبر نجوید بازببزم ما خبری نیست غیر بی خبری
اگر تو تیغ کشی ما سپر بیندازیمکه عشق تیغ برآورد و صبر شد سپری
بباد دادیم امروز و آب دیده ی منبیاد آری و روزی بخاک من گذری
بصدق بین و کرم کن که خواجگان کریمبراستی نظر آرند نی به بی هنری
خزان رسیده نهالی همی سرود بسروببین بروز من و شادزی به بی ثمری
بسوخت جانش و با کس نگفت نزد نشاطبروز گار شه از عشق عیب پرده دری