گنج

شمارهٔ ۲۳۰

او میرود ز پیش و من اندر قفای اواو فارغ است از من و من مبتلای او
مشکین کمند گیسویش افتاده از قفاهر جا دلیست میکشد اندر قفا ی او
گفتم که از خطای من افزون چه میشودشرمنده تر شدم چو بدیدم عطای او