گنج

شمارهٔ ۲۲۹

شب آمد و دل باز نیامد ز در اویا رب دگر امروز چه آمد بسر او
یار آمد و از دل خبری نیست خدا رادیگر ز که پرسیم ندانم خبر او
نشنیده نداد او ز چه بر قصه ی ما گوشنا دیده فتادیم چرا از نظر او
ظلم است که بر بام تو بالی نفشاندآن مرغ که دردام تو رسته ست پر او
در چشم خود او راند هم جای که ترسمبر مردم بیگانه بیفتد گذر او
یک ساقی و یک ساغر و یک باده ندانمزینگونه چرا مختلف آمد اثر او
کس نیست که بی مشغله ای روز گذاردیا مشعله ی شب ننهد دل ببر او
آنرا که نه کاری نه غم عشق نگاریستبیچاره نشاط است و دل در بدر او